تــ مثل، تیتاپ، تموم شد و تیتراژ دلنوازان!

“دلم برات تنگ میشه رفیق!”

جمله ای به شدت کلیشه ای که موقعی که هرچیز نه چندان خوش آیندی رو تموم میکنیم به زبون میاریم و تملّق و چاپلوسی یه غایت خفــن خودمون رو نسبت به شیء بی جان و یا شخص جاندار و بی جان بروز میکنیم. براستی که ریشه ی این همه تملق فی النفسه هست و یا واقعاً از ته دل این سری واژگان بی پایه و اساس و احساسات زود گذر رو بیان میکنیم؟ میریم که داشته باشیم، سری مجموعه هـای « تــ مثل تیتاپ، تموم شد و تیتراژ دلنوازان! » جایی نرید و با ما باشید. ( پخش آگهی تلویزیونی، پدیده – برنج محسن و پــ – عوض کردن کانال – بفرمائید شــام، هرهفته چهار شرکت کننده که تاحالا همدیگه رو ندیدن برای هم شام درست میکنند و مخفیانــ … خاموش کردن TV )

همه مـا موجودات که حالت نرمال داریم. از ذات امتحان و جواب پس دادن بشدّت ایش و نسبت به اون حالت انزجار داریم. وقتی امتحان داریم به طرز مسمئز کننده ای یه دنده، عصبی، کم خواب و صد البتّه مسترس ( استرس دار مثلاً :دی ) هستیم. غالباً امتحانات بصورت یک کابوس برامون تلقی میشه. حداقل میشد. برای منم چنین بود. بود؟ چی داری میگی علی؟ هیسس، ببند، بگم. وقتی از چیزی میگذریم و یا تموم میشه و یا عمر میگذره و از بالا بهش نگاه میکنیم و حس میکنیم که برای آخرین بار قراره انجامش بدیم. یه حُب بسیـار تو دلمون غنچه میکنه که من این حُب رو عشــق اینرسی وار به یک عادت یا پدیده بیان میکنم. حالا موضوع رو ریز تر میکنم و بحثی که میخوام باز بکنم رو شخم میزنم که دریابین خونه دار و بچه دار، امتحانات درسته شاخ دارن. درسته موجودات *اِهِم* ـی هستن. ولی دلم برای امتحانای دبیرستان! شب نخوابیاش. یه ماه بشینی بخونی ، خیلی خیلی تنگ میشه. برای اینکه، بگیری بعد امتحان آیپاد رو بکنی تو گوشت. یه آهنگ بسیـار Core گوش بدی و قِر مبارک اندر کمر آویزون باشه ولی اسلام دستت رو بسته باشه پس سر در جبین برده و احساس شرم کنی. دلم تنگ میشه. برای Learning to Fly ( موزیکی از گروه خاک بر سر و غرب زده پینک فلوید ) که قبل از آزمون پلی میکنی و خودت رو مشایعت میکنی که بری امتحان رو گند بزنی ( دقت کردین معنی واژه Fly رو؟ ) تنگ میشه. اینکه فکر میکنی گند میزنی و موقعی که آزمون رو میدی. فوق العاده میدی و آندروفین ها بصورت تسبیح دور مُخت به اهتزاز در میان و یه روز کامل رو برای خودت حــــــــ…ـال میکنی تا نفست دربیاد و بعدش میگی ایش، کاش امروزُ یک کاری میکردم. برای این لعنتی دلم تنگ میشه. برای اون نوشیدنی که بعد امتحان خودت رو مهمون میکنی توی هوای سرد با قدمات تنهایی و موزیک سرش میکشیُ آروغ مبارک رو به نشان پیروزی در محیط خالی از سکنه میای ، دلم تنگ میشه. کلاً برای عالم نه چندان دلچسب و بی نهایت گوش دراز دبیرستان دلم تنگ میشه. نه فقط امتحانش. مشکل مام همینه، تا هست دوستش نداریم. ولی اون عشق به اینرسی ـه حتی اگه چیز بدی باشه ولی عادت بشه، برامون هیجان انگیزش میکنه. میخوام دیگه دوستش داشته باشم. امتحاناتُ! موجودات جالبین.

در نهایت تشکر میکنم از،

شرکت کوکاکولا، شرکت اپل، سوپری های اطراف مدرسه، شرکت کانوِرس.

پی نوشت : Some experiences are so big they change your DNA #دکستر.

What's The Story؟ – دو نمره با رسم شکل.

[از رسالة از ایلام تا ویلام. – جلد 320 – صفحه خداتا و اندی. بند سوم و چهارم.]

شبی در مخزن اسرار وجودی، دیدم جهان
هست مست سروری. پرسیدم ای هستی خراب کیستی؟ گر مست عیش نیستی، گرم چیستی؟
گفت : زارت. گفتمش : بنال. گفت : دانی چه را بود مست آسایش؟ شکستن ترس و
غرور از آهِ رهایش. گفتمش : دقیق تر اِی زاهد بی دین و دل. گفت : گرخواهی
تعالی. سهر اللیالی. گفتمش : مـــــــــــــــــــن خواهم که مستانه خوانند
نامم را. گفت : بشتاب که راه؛ برای این امر بسیـار دور و دراز. گفتمش :
زین چرخ گردون مرا اقبالی هست؟ گفت : نا چرخ نگردانی، ندانی. گفتمش : چنین
کنم.

سوار قافله ی روزگار شدم، گشتم و
گشتم تا خود بیابم. نیافتم وزین خانه برون شدم. خانِ عقل مرا خواند : علیا.
روی برگرداندم و متضرعانه خواندمش : ها؟ گفت : غیبت صغری بَس است. از این
خانه برون شو که بَس رو نِروی. گفتمش : ایگنور کن. گفت : نتوانم! زیرا که
نیامدی از آن زندگی پیش که شوی تیشه ای پی ریش خویش. سخنش حق یافتم و سردر
جبین بردم و در عالم مکاشفه کرال سینه تا ساحل تحول پیش رفتم و به پیری ژل
زده و بسیار تیکه رسیدم. خواندمش : آهای آقا خشگله. دیدم هدفونی بیتس بر
گوش دارد و خمی بر ابروش. خواندمش : پیری؟ نمیشنوی؟ گفت : Wasted days,
wasted nights, hurt u by and by  ( #دانلود کنید )
اورا فردی وید کشیده و هپروت رفته یافتم و چَکی بر نشیمنگاهش زدم تا به
خود آمد. در حالت تعجب و بُهت زدگی خواندمش: هو گوسفند خُرد، مگر از نعمت
گوش بی بهره ای؟ گفت : معتذرم ، جانم؟ امرتان؟ صورتش را دیدم که لبخندی
کریه بر لب داشت. اما در عین حال جذاب … دریافتم او کیست او آقای موفق
است. که به آینده اش نگاه میکند. زیرلب گفتم : شمارا با جکُ جانورسلطنه
اشتباه گرفتم. آهی کشیدم و آدامس طنّاز و تریدنت المسک خویش را زیردندان
هـای دافــ و بسیـار سفید خود به رقص درآوردم. پیش رفتم و پیش رفتم تا خود
را بیابم. آن شخصی که آقای موفق در آینده اش به او مینگریست؛ من در آیینه
ای به او مینگریستم.

What The Hell If I'm Not Perfect ! Boo Freakin Hoo :eek

… دریا واسه کشتی های بی سرنشین جا نداره، پس من چرا غرق بودم،

Reach Out , and Touch Faith

سلامی به گرمیِ ولمون کن بابا، الان گرما از کجا برات بیارم چلّه
زمستون؟ تازه از گرمای وجودم بهره ای نبودیم که بهتون تزریق کنیم، شمام
پرانرژی ورجه وورجه کنین اینور، اونور. والا بخدا. میدونی، فازم فاز غم
انگیزیه یعنی. خیلی یعنی. اصلاً وضعش وضع خرابیه. اطرافیام دارن گازشو
میگیرن، میرن و دور و دورتر میشن اونوقت من نمیتونم کاری کنم در موردش …
راستش رو بخواین. از اینکه از خودم ناامید باشمم ناامید شدم. راستش رو
بخواین، اصلاً در عین اینکه از خودم ناامیدم، تلقین های خاص خودم رو میکنم.
راستش رو بخواین یا نخواین، کلاً الان دارم راستش رو میگم چون اصلاً دیگه
فاز، فاز تظاهر نیست. فاز، فاز یه سری ادعـای هـای خفـن با لحن هیتلرآمیز
نیست که همه بگن، هورا هورا. تو خیلی خفنی. به قول، سـارا، توحید، مرحوم
ماندلا، فقط حرف میزنی. فقط. به عمل میرسه؛ زارت. راستش، از باب اینکه من
به خودم بنازم. بله آدم کثیفی بودم. :دی فرتی میگفتم من منم، فلانم، بهمانم
و واقعاً هم بودم. حتی مامانمم بالحال برای اینکه مثلاً انگیزش ایجاد کنه
میگه، کی میگفت من اینم، من اونم؟ علی تو نبودی؟ منم سرمو میذارم پایین.
عین خیار رامو میکشم میرم. حالا وارد جزئیات نمیشیم … ولی چی، الان
میبینم که دورُ وریام سر یه چیزایی که واقعاً نمیگم مقصر نبودم که اشدِّ
تقصیر برگردن خودمه و عوامل دیگه هم موثر بودن، اینقدر مارو میکوبن. کوبیدن
به این معنی نیست که مستقیماً چیزی بگن. چون شاید در جریان نباشین، ولی
دوستانی که کاسه کوزه یکی هستیم میدونن که هیچکی مستقیماً نمیتونه منو
بکوبه متاسفانه. چون اول کلاً میسر نیست چون اولاً میترکه، دوماً از اینکه
میترکه هم راضی هست. که خداروشکر علی فقط مارو ترکوند. البتّه اغلب دیده
میشه، با افق پیمان دوستی میبندن و توش محو میشن. منظور از کوبیدن اینه،
دیدی بعضی وقتا هست، یکی حس میکنه ازت برتره. خیلی؛ بعد حس میکنه که چون تو
یه بابی که الان دغدغه تو هست. برتری نسبی داره. خیلی خفنـه و تو هیچی
نیستی؟ الان فازش یکم مشابه هستش. بنابراین، من، آقا علی، که زیاد میگم آره
… وجداناً از امروز دیگه شروع میکنم درس بخونم. از امروز فلان از امروز
بهمان. من از امـروز میشینم پای درسم. آره آقا، به درک اصلاً من معرکه
نیستم. به قیر ـه سنگ فرش خونه ی عمم اینا که من الان عالی نیستم. ولی برای
منی که برای هر زهرماری که تو زندگیم بوده سخت جنگیدم، اُفت داره بشینم
الکترواسموک تنهایی رو با دیسکوی Mono صرف کنم، بعدم انار دانشگاه شریف رو
مزه مزه کنم. اُفت داره ملت! برای همینم. میشینم میخونم. نتیجه آوردیم که
فبها، نشدم باکی نیست. من چیزی رو که بخوام بدست میارم آخر سر. ولی آی من
میسوزم الان. آی من میسوزم الان. آی من میسوزم الان و آی من میسوزم الان
عزیزان. از قدیم گفتن، روی هرچیزی دست میذارن، روی غیرت یه آدمی که خیلی خل
وضع تشریف داره دست نذارین. چون یا باعث میشه خودشو جِـر بده یا شمارو. و
بله، من روی خانوادم حساسم. وقتی کسی توی یه موردی که الان دغدغه فکری من
هست. با دیالوگ های کاملاً مضحک و به غایت مشمئز کننده میاد حسی القا میکنه
که آره، من خیلی خوبم. تو زشتی. هپلی و پلشتی و باقی داستان های کودکانه
که زاده ی یه ذهن خوشحال و فندقی هست، باعث میشه فکر کنم پدرم، مادرم،
اونجور که باید جواب زحمتشونو ندادم من آی میترکم! آی من میترکم! و وجداناً
هم هروقت این حس رو داشتم. چنان از خجالتشون در اومدم که خودم لذت بردم.
پس خطاب به اون سری از دوستان میگم که حس میکنن این علی یه سال نخونده، که
یعنی ما ازش بهتریم. خیلی خفنیم. دبیر خوب داریم. مشاور خوب داریم. نه من
مشاور ندارم، مدرسه خوبی هم ندارم. الانم پایه سوم خوبی ندارم. هات دِ هِل،
اصلاً هیچی ندارم. ولی چی دارم؟ جنگندگی. و پاش بیفته، که افتاد. میبینم
همو. والسلام.

+ بخاطر لحنم از همه عزیزان معذرت میخوام، آمپر یه مقداری بالاست.

+ با یکم موزیک چطورین؟ خط اول از چاوشی هست.  [ همسایه ] ، بعدش از دپش مود ـه، [ Personal Jesus ] و
یه مورد دیگه که الان فاز حسم هست، کریپ ریدیوهِد رو شنیدین دیگه؟ یه
بانوی بسیار خوش صدا کاورش کرده. با صدای این بانگ But I'm creep ـشو
بشنوین. [ Holly Henry – Creep ]

Wonderfuch Life

خُب، سلام …

[ نظریه تعادل گِن گِن ]

میدونی، اصلاً دستم به نوشتن نمیره. اصلاً دستم به هیچی
نمیره البتّه، اما خُب نوشتن از قدیم الایام هم قطارم بودم موقع کله پایی،
موقعی که نمیدونی چی درسته چی غلط، موقعی که میخوای فقط خودت رو ابراز کنی،
بگی آی ملت من زندم، آقا من حس دارم، آقا من چیز میز میخوای، آقا من فلان،
آقا من این چیز اذیتم میکنه، اصلاً آقا من خوشحالم! همیشه ی همیشه بیخ
ریشم بوده؛ مثه یه ژیلت کُند. حالا حال اینم ندارم، این یعنی دیگه دوست
ندارم در مورد چیزایی که اذیتم میکنه حرف بزنم، چرا؟ چون به عقیدم حرف زدن
مثه یه قرص بیخود و بی اثر میمونه. طرف میشینه، میگوشه، میفهممت، ولی هیچ
رقمه نمیتونه هیچ حرکتی برات بره، یا با پیشنهـاد های آرمان گرایانه گیج
ترت میکنه. نکته اینه، اصلاً مـا آدمـا حداقل خودم، دوست داریم داغون
باشیم. من یکی که تا جایی که یادم میاد، 90% زندگیم کله پام بودم، اون 10%
رو توی اوج، حدوسط که ندارم هیچ ، کاری به اونش نداریم. ولی کافیه یه چیز،
فقط یه چیز مطابق میلم نباشه، زمین میره تو آسمون، آسمون هم متقابلاً میره
تو زمین و خلاصه پیوندتان مبارک. نکته اینه، اگه تعادل نداشته باشی خیلی
چیزارو از دست میدی. من جمله خودت رو، این تعادل در مورد همه چی صدق میکنه
تقریباً. حتی دوست داشتن ( اصلاً در مورد بحثم نیست ولی با مثال توضیح میدم
) وقتی تو کسی رو که دوست داری بیش از اون حد بهش ابراز کنی از حجم و
ظرفیتی که داره سرریز میکنه و نتیجه عکس داره، کلاً زندگی همینه. باید یاد
بگیری چطور تعادل داشته باشی، این مهم نیست تو هرچی چقدر خوبی، تا اون موعد
که به کارت میاد ، خُب، اشکالی نداره باشه. ولی وقتی که میبینی برای اینکه
تو اون خوب شدی وقتی گذاشتی که سبب شده تو خیلی چیز های که نباید عقب
بمونی میفهمی که تعادل بهترینه. میفهمی که هِی هات، خراب کردی عمویی. خلاصه
کلام، باس یه کاری کنه که نکردی. میای چیکار میکنی؟ بی تعادل میشی. اما
چی؟ از اونطرف. مطمئناً اینم نتیجه درستی نمیده. چون بهترین چیز تعادله و
بَس.

+ Hurts – Wonderful Life

[ و زندگی اونقدرام زیبا نیستا، رفیق ]

همونطور که میدونین یا نمیدونی حالا فرقی هم نمیکنه به
اون صورت، این چند روزه این منطقه کوفتی که من توش سکونت دارم تحت عنوان
چیزی که بهش وضعیت بحرانی میگن به مدت سه روز کله پاست. دلیلش هم میتونه
زلزلــه ای پنج ریشتری طرف هـای خانقاه باشه. میتونین گوگل کنین جزئیات رو
چون نکته نیست، میدونی، اون لحظه که زمین میلرزه توام متعاقباً وقتی گوشیت
دستته داری موزیک گوش میدی میلرزی، برای من حداقل اون همه مانور که میرفتیم
تو مدرسه پای بغل دستیت میرفت تو حلقت و خلاصه تشکیلات در هم میشد کشک
محسوب میشه، خیلی جالبه اون لحظه اصلاً دلم نمیخواست عکس العملی نشون بدم،
10 سانت هم حتی با چارچوب در فاصله نداشتم، ولی میدونین، ترجیح دادم که فقط
بشینم و در حالتی که خودم هستم بمونم. شاید اینرسی داشتم نسبت به وضعم،
شاید همینجوری بودن رو دوست دارم، شایدم اصلاً بودنم رو دوست ندارم.
نمیتونم دلیل درستی براش بیارم. من دوست دارم برای زندگیم بجنگم، ولی حس
نمیکنم زندگی چیز زیبایی هست که باید داشته باشیش. وقتی حوادثی میاد که
کنترلی برشون نیست، راستش من اونقدری معلّق نیستم که بهش چنگ بزنم. شاید
بخاطر این هست که راهم رو گم کردم. اون چیزی که میخوام به قول بروبچ غربی و
خاک بر سر، out of my league البتّه نه، پس زیاد دوست ندارم با زندگیم
راه بیام. حالشو ندارم، متقابلاً حالم رو نداره. میگذرونیم. قدیما، از هرکی
میپرسم، خُب چخبرا؟ چیکارا میکنی؟ جواب میداد میگذرونیم، میگفتم میگذرونیم
ـه خوب خوب یا بد؟ الان که دو،دو تا چار تا میکنم میبینم که نه، اصولاً
میگذرونیم همین اینرسی ـست که دارم در موردش حرف میزنم. جدال خنثی بودن و دست و
پا زدن. خلاصه بهتون بگم، من اونقدری زندگیم رو دوست دارم که بخوام باشه
ولی نه اونقدر که فداییش باشم و بهش چنگ بزنم که باشه. میچسبه این :

+ Lunatic Soul – Impression II 

هممم، راستش شاید اینورا آفتابی نشم. کلاً فکر نمیکنم
برای کسی مهم باشه، باشم نباشم، هرچی. سعی میکنم نباشم حتی الامکان. برای
همینه که از قدیم میگن :

گر علی را دیدم خشتک دریدم،

….. من کلاً دورهمی صرفاً جهیدم …

خداحافظ شما.

Berzerk

ها، به مناسبت هفدهمین پیشنویس ( بعله فارسی رو هم گاهاً پاس میدارم، اینجوریاست. ) برآن شدم یکم خزعبلات ذهن مریض و آلت پریش خودم رو مکتوب کرده و شمارو ذوق مرگ و یا در مواردی سرگشته و حیران کنم. پس میریم که داشته باشیم، گفتگوهای تهنایی یک موجود کنکوری که همش دو، دو تا چهار تا میکنه با یه خروار تحلیل که سالش به کجا ختم میشه. استثناً اینبار هم نمیخوام معادلات سینوس مینوسی تو پستم وِل بدم. عرضم به حضورت مضورتون که،

یکی از کشمکش هـای خعلی دوشواری که یه دوپای خوشحال/ بـدحـال در طول دوران تبدیل کردن O2 به Co2 با خودش داره. مسئله “تغییـر” هست. تغییر از دید بعضی از همین دوپا هـای فوق الذکر میتونه استفاده از دستمال کاغذی جای آستین هـای پلیور مامان دوز باشه، از دید برخی هم نه، میتونی بدل شدن به اسپایدر من با یه نیش کروکودیل باشه. ( اسانس عنکبوتش خز شده شرمنده. ) ولی میدونین، بهترین مدل این تغییر و پذیرش تغییر ایـن اعتدال لعنتیه! یعنی اعتدال که باشه، آدم اصلاً جیگرش حال میاد. اینکه آدم باور کنه که اوضاع تغییر کرده، اون بلاه بلاه بلاه سابق نیستی. و این بلاه بلاه بلاه فعلی هستی. خودش به تنهایی نصف مسیره! شهامت پذیرش تغییر رو میگم. حالا الان دارین چونه میخارونین میگین، ولک چی زرتُ پرت میکنی؟! عرض میکنم. یه دوره ای تو زندگی لعنتیتون هست که تصوراتت از فردی که تحت عنوان “مـن” ازش یاد میکنی. بدرد لای جرز دیوار دژ وایکینگ هـای شهرک غرب و حومـه هم نمیخوره. بنابراین، باید تصوراتت رو ببندی، بذاری باد بیاد و سعی کنی برای اینکه به اون چیزی که از خودت تصور میکردی رجوع کنی. و اینجاست که میتونی بگی، هِی و دارم برات. کلاً این تغییر موجود بسیـار بی بندُ بـار و بَس نامرده! خیلی نامرده دوستان و بعنوان یکی از رفقای فابش در این مدت اخیر من اصلاً باهاش حال نمیکنم. اصلاً.

مورد بعدی که تیریپ اضغاث احلام زد وَر دلم، این پدیده رفاقت هـای الکیه! در محیطی که فرهنگ محدوده و فرد خودش رو محدود به افرادی که اطرافش هستند میبینه، از کسانی که با نام تجاری ” دوست ” و نظیر این صداشون میکنه، فکر میکنه که آره، از رفیقش وقت بگیره. یا نذاره رفیقش به اون چیزی که میخواد برسه. باعث میشه خودش بهتر بشه و خودش روانه پیشرفت والاتر بشه، این سببش فقط *سرفه* تَه فکر بودن و ضعف عقلانیت این عزیزان هست که دوست “sfx:حرکت دست” اینجانب تلقی میشن. اگر بخوام رُک تر و بی پرده تر این مورد رو باز کنم، میتونم بگم، هم طبقه ای من، کسی که دو سال باهاش بودم، به غایت ابله و صد البتّه بی معرفت! من هرتیریپ کمکی که میشد به ایشون کردم، بعد ایشون میاد تو گوش من آلودگی صوتی ممتد ایجاد میکنه من درس نخونم و یا منابعی من در اختیارش میذارم و متقابلاً در اختیار نمیذاره و فقط یه کانای خیار میتونه این موارد کاملاً عمدی رو “شوخی” تلقی کنه و من فقط برای ضعف فرهنگ و کلیشه اینکه رقابت حایل رفاقت آبکی هست تاسف میخورم و مطمئناً من دوستان سابقی که دارم هیچوقت این حایل روی این مسئله تاثیر نذاشته. خلاصه اینکه، زرشک. D:

+ صبحدم از عرش می آمـد خروشی عقل گفت، قدسیان گویی که شعر حافظ از بَر میکنند. ( به دلیل ارادت قلبی و داغون بنده به خواجه مواجه ها علل خصوص حافظ الژیگول بابا، تقدیم به شما : O-Hum – Manbar )

+ حوصله گوشیمم ندارم، فکر کنم چندروزی هست که در دسترس نمیباشد … بعد از خعلی مدت.

+ روزای خوبی رو سپری نمیکنم. 😮

– آئوگوستا همیشه می گفت :

” یکی از واجبات زندگی این است که مدام در انتظارِ چیزی باشی “


[هیچ یک از آنها بازنمی گردد – آلبا دِ سس پِدِس]

Jajaja سرخوشیسم القایی!

به دنبال پست ممد، لازم دیدم که چنین موضوعی که همم، میشه گفت جالبناک اومد، رو به رشته تحریر دربیارم. راستش در نگاه اول بخوای به مطلب کنی، میگی « اِی بابا من که دلخوشی ندارم! » و واقعاً همینطور هست. و در ادامه که با خودت فکر میکنی میبینی، نه بیراه میگی. زندگیت سرشار از دلخوشی هایی هستش که صرفاً عین یه دراگ همینجوری کیلو کیلو بهت تزریق میشن توام خیلی شیرین میگی، بیشتر، بیشتر! و واقعاً جا داره از پیش بینی بلاگ نویس گرامی، جولیک که گفت، علی تو اول میگی دلخوشی ندارم فلان، بعد یه متن پرملات مینویسی تشکر کنم و صد البتّه تائید.

راستش، من بالحال چیزی جز سرخوشی ندارم. به چند دلیل، اولاً اینکه اصولاً من الان بطور حقیقی در زمینه فکری که روانم و روحم و کمپلت تشکیلات رو به خودش مشغول کرده، نمیتونم هیچ رقمه حرکتی برم علل هذا، فقط و فقط میتونم به این فکر کنم که، آره … یه روزی … یه جایی … یه جوری … میشه آق علی! شوما هیچ رقمه به خودت بد راه نده و تسکین حالم رو از خیالاتی که برای خودم رشته دار طراحی میکنم، خواستارم. ممم، خیالات؟ چی هست این خیالات؟ شده یه حالت بدی بهتون دست بده، بعد سرانجام کار رو برای خودتون تصوّر کنین؟! حالا اگر من بگم که من تا ازدواجم کردن و بچه دار شدن، و تربیت بچه، زدن مدرسه، آینده شغلی، کنکور، ارشد، کار کردن با ارشد رو تماماً تصور کردم ( اول تابستون بود البتّه ) حس مسخره ای بهتون دست نمیده، که اِی بابا، این کلاً چیکارست؟! با خودش چند چنده و قس علی هذا. راستش من دوست دارم آینده رو ببینم الان که بهش اهمیت میدم. دوست دارم در موردش تجسمات خودم رو داشته باشم. حتی گاهی جدای این حالت خلسه ای که دارم و اونم از ناشی از گذشته سخیفی هستش، دوست دارم بسازمش و این یک دلخوشی اساسی تو زندگی من تلقی میشه. من دوست دارم که با خود یه سال دیگم حرف بزنم و بگم We Did it Pal و یه های فاو شدید الپنجه به هم بزنیم و دِ برو! دوست دارم که برای خودم یه سری ایده آل که قبلاً داراشون بودم و مرور کنم و حالا توی آینده تجسمش کنم. حس خوبی به آدم دست میده، همون لحظه! ولی حس آنی هم میشه یه چیز دوست داشتنی تلقی بشه.

یکی دیگه از دلخوشی هایی که این روزا شاید بشه دلخوشی تلقیش کرد، برام زمزمه کردن سولو ori0n ـه متالیکا اونم توی آپارتمان طبقه بالا که خودمم و خودم هستش. یه لحظه عجیبی داره، مثلاً میخوام به خودم استراحت بدم. میگم آق علی! یه بار اوریُن رو پلی میکنی. در این حد!

یه دلخوشی دیگه که دارم، فی النفسه خود عمل درس خوندن هستش. به عبارت دیگه، اینکه یه کار مفید انجام بدی بعد از اون ایام به غایت مزخرف باعث میشه حس خوبی بهت تلقین شه. نمیدونم چرا، بالکل تست زدن، درس خوندن و این بساط هارو دوست دارم! باعث میشه حس کنم زندم حتی. 😐 و کلاً میشه گفت بیشتر دلخوشی هـای آنی و لحظه ایم در باب همین مسائل میگرده. کلاً این روزا اصلاً حال خوشی ندارم. سرافکندگی که بوده باهام هم دست و پا درآورده و اینکه تو عالم خیالات غوطه ور بشی باعث میشه از اینی که هستی یکم فاصله بگیری. شاید بشه گفت این خیالات توجیهش میتونه ضعف اعتماد به نفسی فعلی ام باشه و بس.

یا شایدم اینکه هنوز مادرم باورم داره، یه دلخوشی برام حساب میشه. یا حتی پدرم، هنوزم پسرشون اون نخبه-نابغه و سایر اسمایی که باهاش خطاب میشدم میبینن و تو دلشون بهم افتخار میکنن بهم احساس خوبی میده! و من میدونم، میدونم یه روزی میادش که من نیام برای دلخوشیم خیال کنم. فقط میخوام سریع تر به اون کارما و پرستیژی که داشتم و الان مجبورم تصورش کنم برسم و اون روز دور نیست و این که میگم دور نیست میشه یه دلخوشی برای من باشه. دلخوشی القایی! ( جا داره از پیچه امید و سیملوله آینده هم تشکر کنم برای اینکه به عنوان بازیگر مهمان ایفای نقش کردن! ) و اینکه، هدفم رو ببینم دلخوشی اصلی هستش.

شیرین کام باشیم مثلاً.

+ خدمت شوما، Incomplete.

Sympathy

با های پرملات خدمت شمـا بینندگان گرامی،

میدونین، هرچه میگذره، میبینم که بعله، من رابطه اونچان صمیمی ندارم کلاً. یعنی اینکه صرفاً با همه صمیمی باشه، باعث میشه حس کنی که با هیچکس صمیمی نیستی. یه حس دیفالتی هستش. نمیدونم، ابرازش رو چطور برداشت میکنین. ولی زیاد جالب نیست کلاً و خفناً آدم احساس تنهایی میکنه. [IMO]

بزنین بر بدن موزیک گران را، که منهدم میکند زندگی ناتوان را :

+ حتماً رب النوع گیتار الکتریک جوکچلیانو AKA عمو جو رو میشناسید. از نوابغ هستن ایشون که اونچنان قشنگ مینوازه که میمونین تو کف جیر جیر سیم گیتاری که به دست هـای جو مزین میشه، جونم براتون بگه، اولین باری که با پسر دایی گیتار به دست بودیم، من تمبک میزم ( با گیتار یعنی :)) ) ، مِصی یه قطعش رو برام زد، قشنگ تا مرز گریه رفتم. در این حد نوازندگی این بشر خوبه. این شمـا و این هم یکی دیگه از عمو هـای علی، { من یه لینکم } 

+ خُب، حالا که یه بی کلام انداختم بهتون، فرصت رو غنیمت میشماریم و یه بی کلام دیگه در سبک دوبس دوبس ترنس معرفی میکنیم، یک کار خیلی خیلی دوست داشتنی. از BertycoX ، فقط پیشنهـاد میکنم از صندلی چرخدار برای گوش دادن استفاده کنید اگه دستتون بستست. :-” { منم یه لینکم، بالایی فکر کرده فقط خودش لینکه؟! چه حرفا! 🙁

و ممد استینگ آلبوم داد. خوبه میشه گفت.

+ اون بالا هم آل استار ـه برای خرید دو آل استار جدید به خانواده کفشای علی گذاشته شده ُ اینا. بچه هـام نوپان، بعد گفتم بهشون بی محلی نکنم تا با تربیت اصلح بتونن قله هـای ترقی رو طِی کنن. 🙁 یه قرمزه و یه سرمه ای ـه. :دی

Mιѕѕ Tнє Mιѕєяу

آقا اولاً این مسئله که دارم بهش میپردازم دغدغه فکریم هستش. علل هذا، اگر احساس میکنید یا احساس شمارو غلغلک میده که بله، این بابا از درد هایی کلیشه بهره میبره که در دراگ استور هـای سراسر کشور به عنوان شربت سرماخوردگی از اینا که شبیه این آبمیوه پودریاست پخش و پلاست، میتونی در کمال خضوع و صد البتّه غرولند زیرلب که خودخواه، ایش ، واه واه، موش تورو تناولت کنه برای این دیکــتاتــــوری، اصلاً به من برخورد، اون بالا دکمه x رو بفشارید. 

عارضم به حضورتون که، هریک از مـا یه مرحله رو طی میکنیم که صرفاً به عنوان
یک مرحله یاد میشه و بلکه یه چیز شیء العجاب بسیار منزجر کنندست. نمیتونی
تصمیم بگیری، تعادل برقرار کنی و و و، با اینکه تمایلی هم تورو به سوی اون
مسئله فوق الذکر میکشه نمیتونی تعادل برقرار کنی. چون اولاً ضعیف پنداری در
مورد خودت و ثانیاً موردی که خیلی سبب مشکل واقع میشه اینه که سعی داری
مشکل رو به روندی کاملاً خارق انسانیت حل کنی که صد البتّه فقط سبب پیچ
خوردگی بیشتر مسئله میشه و اصول رو توی مسئله جاری نمیکنه. ثالثاً اعتمـاد
رو توی تو میکشه. یعنی به فرض مثال، من نوعی الان اعتمـاد این رو ندارم که
آیندم رو دست کسی بذارم. علل هذا، روی میارم به انکار این مسئله که آره، من
خودم بلدم! من خودم میتونم! من آره خودم! ولی واقعیت مسئله دیگه ای هست.
تا این اعتمـاد رو به اطرافیانت به دست نیاری نمیتونی اونجور که باید و
شاید مو رو از ماست بکشی بیرون. در مورد تابستونم مینویسم، راستش رو بخواید
تابستونی که سپری شد زیاد چنگی به دل نمیزد. با این وجود میخواستم برای
'من' طولانی تر از چیزی که الان هست باشه، به بیان بهتر، بتونم مفید تر ازش
استفاده کنم. جبران مکافات بشه. راستش زورمم زدم، ولی حس میکنم اونجور که
باید و شاید خوب پیش نرفت.
یه خلسه ناکامی بود که فقط تلنبار تلاش بود و به اونجور که نتونستم اون
مسائلی که میخواستم رو جبران کنم. اما میدونید، صرفاً نیمخوام ناامید شم،
یا بالشت گاز بزنم، اما از طرفی ام نمیتونم بگم، خُب علی جون داداش! همه چی
هست! همه چی حله! همه چی آرومه! فقط تو باید بری به غایت این رو غلغلک بدی
و بعدم یه قِر قرقاولی بدی و همه چی رو قشنگش کنی. ( واج آرایی حرف ق باب اینه پوزخنده القا کنه حتی. )
و این ایده آل و منشی نیست که برای مسائل مختلف دارم. و قس علی هذا،
میتونم از نتایج نا مطلوبی که هست یاد کنم. ولی میدونین، به عقیده من
خورشید ـه لعنتی همیشه یه وَری نمیچرخه، گاهی میشه باهاش خشکه حساب کرد و
مسئله رو پیچوند. چند تا مورد رو لازمش میدونم، اول اینکه این اعتماد به
سقف کوفتیمو دوباره به دست بیارم که بَس نشاط بره و زندگی زیبا شود. دوم
اینکه، دیروز به طرز عجیبی در این برهوت بی پایان اندر مشاوری بودم که سرش
به تنش بیرزه، هرچی پل عابر پیاده بود درنوردیدیم و خلاصه یا بابایی پیدا
شد که فکر کنم بتونه کمک خوبی باشه. خلاصه اینکه فردا میرم پیش باهم برنامه
بریزیم، ببینیم چه میشه کرد. چرا که واقعاً از این پدیده بِکِش بِکِش که
صبح پا میشی، میگی هممم چی بخونم و الخ خسته شدم! سرعت مطالعمم یه مقدار
پایینه. چرا که این موارد رو مرور نمیکنم، از بیخ یاد میگیرم. بنابراین
چنگی به دل نمیزنه. که در این بابتم قرار کمک کارم باشه. به هرحـال،
امیدوارم بشه که یه حرکتی برم از این لنگ در هوایی در بیام.

+
از آلبومایی که اخیراً شخم زده، میتونم بلکفیلد رو ناامید کننده ای معمولی
توصیف میکنم. یعنی من در شگفتم، عموم این چندسال که توی بند هـای مختلف به
طرز شگفتی پاس داده میشده، یه لحظه به خودش شک نکرده که اینُ خودشم یبار
گوش بده؟ خدایی خیلی معمولی بود نسبت به اولیا حرفی برای گفتن اصلاً نداشت.

+ « پالِت یکی از در هـای بهشت است. » در جریانین؟ نیستین؟ هِی … گوش کنین. [+ و +]

+ از آمدن و رفتن ما سودی کو / وز تار امید عمر ما پودی کو؟

Accolade's Theory

یو؛

هرموجود دوپایی، بعد از یه مدت نامعلومی پی میبره که 'اصل طـرد' شامل حالش شده. علی جون، رفیق اصل طرد یعنی چی؟ با کی کار داری؟ اصل طرد عبارت است، تنهایی درونی در عین شلوغی ظاهری که اُفت محسوسی داشته است و احساس طرد شدن از جانب دوستان دور یا نزدیک.

والسلام.