گلایه‌های بی‌نشان

وقتی صحبت از گلایه‌ها، خشم‌های فروخورده و حتی امیالی که طناب‌هایی بی انتها و بدون مقصدند می‌شود، تنها چیزی که می‌توان آن‌هارا توصیف کرد یک سری کلمات شاعرانه و گنگ است که پشت هم طبق می‌شوند و هیچ واقعیتی را از فردی به فرد دیگر یا از دمی به دم دیگر انتقال نمی‌دهند. گلایه‌ها شیپوری هستند که قسمتی از وجود را تشکیل داده اند و به تنهایی تشکیل موسیقی نمی‌دهند. فقط صدایی که با کاسه‌ای قطع و وصل می‌شود. خشم‌ها گلایه‌هایی با چنگالی تیزند که ذره‌ ذره گوشت را زخم می‌کنند تا بمیرند یا بمی‌رانند. خشم‌ها گره خورده‌اند در نگاه، در نفس و در کلام خود را بی‌مهابا به آسمان می‌کوبند و بی‌پاسخ برمی‌گردند. آنقدر چموشند که خانه‌ای برای خود پیدا نمی‌کنند جز شش فوت زیر زمین. غریب به فرد و جزیی اساسی از فرد. غم، گلایه دو برادر برابر با سرگذشت و تقدیری همانند و دو جزء توصیف ناشدنی از ذره‌ذره‌ی وجود ما. ما غمگینیم و ما خشمگینیم و ما داغداریم و ما بیماریم و نمی‌دانیم که نمی‌دانیم که نمی‌دانیم ولی می‌پذیریم و تکه‌تکه این احساسات جزیی از ما می‌شوند و وقتی آنقدر صیقل خوردند که اصل خود را فراموش کردند آرامشی مارا فرا می‌گیرد که غمخوارمان است و دلدارمان. اگر عمیق‌تر بنگریم، آن تکه‌ها همیشه اصل خود را باقی می‌گذارند فقط فراموش می‌شوند چه بودند و چه رنگی بودند و آنقدر دور و دورتر می‌شوند که نوری به آن‌ها تابانده نمی‌شوند که تفاوت رنگ‌شان ملموس شود و مائیم و تکه‌هایی تکه‌تکه و یک‌پارچه که پذیرفتیم چون تنها راه نجات پذیرفتن بی‌نشانی از نشان‌هاست.

فراموشی تقاطع خطوط

سالیان درازی که به ننوشتن سپری شد بر سالیانی که با نوشتن سپری شد می‌چربد و فراموشی کلمات، فراموشی رشته‌ کردن، پررنگ ترین حس من برای تلاش مذبوحانه‌‌‌ام برای رشته‌کردن زیر و بم است. تفاوت‌هایی جاری شده. زیر و بمی وجود ندارد. زندگی یک خط عریض شده که زیر و بم را شامل می‌شود. دیگر برچسب بد و خوب، زیبا و زشت، خسته و سرحال، خوش و غمگین برای حالات درنظر گرفته نمی‌شود. هرچه که بزرگتر می‌شوی خاکستری بودن، خاکستری ماندن اهمیت‌ بیشتری پیدا می‌کند. هرچه بزرگتر می‌شوی سرعت‌گیرهایی در قلب، کلام، نگاه، دست و پای خود نصب می‌کنی تا نگویند و نگذارند و نبینند و نخوانند. هرچه که بزرگتر می‌شوی تنها‌تر می‌شوی. از قاعده‌های آن است. چرا که هرچه که بزرگتر می‌شوی، هرکسی رنگی می‌گیرد. هرکسی بوم خود را رنگ می‌کند و از یک‌جا به بعد فقط نمایشگاهی است که دیگران به دیگران جادوی رنگ‌ها را به نمایش می‌گذارند. جادوی رنگ‌ها به همان مقدار که دل‌هارا فریفته می‌کنند، فریبنده‌اند. رنگ‌ها وقتی بدون نمایشگاه در تاریکی می‌مانند خالص ترند. کمتر غبار دارند و دیدنی ترند ولی این تابلو‌ها در جاهایی تنگ و تاریک هستند که هیچوقت جز تکه‌نورهایی لابه‌لای حرکت واگن خودنمایی نمی‌کنند. خیال‌‌هایی غریبند. آدم‌ها به نمایشگاه رفتن اعتیاد دارند چرا که آدم‌هایی که نمایشگاه می‌زنند، نمایشگاه می‌روند و کل جادوی رنگ‌ها تجارتی بی‌معنی ولی پرسود است. سودی از جنس انکار، سودی از جنس تمجید و سودی از جنس غربت مکان و تقرّب زمان.

فونداسیون سست خط صاف

اگر یه روزی، روزگاری از روی کنجکاوی دستی بر روی گُله های سیمان روی آجر هایی که کج و معوج روی هم چیده شدن کشیدین؛ چشاتونو ببندین. توی همین دنیایی که بر مبنای تجسم تو خلق شده، با لامست این بزرگ و کوچیکی های روی آجرا رو از نگاه بگذرون. فضای خالی میونش رو ببین. یه شهر، دنیا، کهکشان بنا کن تو دنیات که اینا سیاه چاله هاش باشن. حالا از این دنیا بیا بیرون، بکش بیرون. چشماتو باز کن. ببین، فقط ببین چیزی که تو جاذبه آفرینی کردی براش. ببین چه بی خط و خال و چقدر مضحکه که اشتباه دست یه انسان رو یه سیاهچاله توی ذهنت مجسم کرده. شوخی روزگاره این. حتی کوچیک ترین تعارض ها هم توی ذهن آدم بخاطر نامحدود بودن دید آدمی بی نهایت جلوه میکنه. شوخی روزگاره. پس بهتره اون گله آجر رو تهش در حد یه ماسه دید که یه کامیون نیمه جون برای شندرغاز پول از اونور شهر آورده و جلوی در یه خونه خالی کرده که با چهار تا بچه شیطون تو کوچه که تیله هاشون رو کنار دیوار گذاشتن و از تیله بازی خسته شدن، دستخوش تغییر بشه.

این دیده به در کن، خود پُر ز بال و پَر کن!

ای دما دم از پس زلف آن پری چهر می‌زنی کشته های مارا آبی، بخرام و بیاسای و بزن از رُخ خویشتن به کشته ها آفتابی. از آن ضلال که ظمّان و گمگشته در کویری که بوی تازگی می‌داد، ببرد دست جفاپیشه ی کاکتوسی در آن سر شهر از ما یاد. ندانم کاین خویشتن که می‌زند قفا بر خویشتن داند که آفتابش بی منت است؟ یا که می‌زند روزگارش از خویشتنش سیلی به دست؟ ندانم که این هجران کی به سر آید و خویشتن کی از پشت مهتاب به در آید. آن خور که به این مهتاب نظری کند و نوری آورد و جانش بگیرد یا که آن مهتاب کی از بودنش با خور ژاژخایانه بگرید. ندانم کاین آمد و شد و بودنی ها که بودن و گفتار هایی که روان است، از من است یا خویشتنی که از آینده و نفس بودش مســت؟ ندانم کاین راه به بیغوله رود یا که بیهوده رود یا که در مسیری که زمینش ابر و سقفش تاریکی بی انتهاست بخرامد. طلبش کنم ولی نرومش ، کاین بود عاقبت گفتارجویان بی عمل.

+ /موضوع‌مطلب/مسیرسعادتی‌که‌خواستنیست.html

Behind Blue Eyes | رساله ی فردا ، فردا

سلامی به گرمی، گرمای تابستون و افزایش آنتزوپی قطرات عرقی که سببش این بتای جهنمه. با یکی دیگر از برنامه هـای فردا، فردا در خدمتتون هستم. بنده هشلاخ علی‌اُف مجری این برنامه هستم. میدونین، خوبی تابستون با همه لش بازیاش اینه که فرد وقت آزاد بیشتری داره، در مورادی مثل بنده حقیر، کلاً وقتش هوایی هستش و آزاد. البتّه دیده شده که قوم تنگـان از اون دسته افراد که وقتی باهاشون توی مسنجر، دایرکت توئیتر یا هرکوفتـی که قابل صحبت باشه ، هم کلام میشی، خیلی تابستون های فشرده ای دارند و وقتی طی اون چند کلامی که با هم رد و بدل می‌کنین باهاشون به تکان هـای دهانی/کیبوردی مشغول میشین، حس بدی بهتون دست میده. چرا اینکه، این قوم عادت دارند خودشون رو خفـن تریـن اُمت بدونند و اُفت زمان رو جایز نمی‌دونند و با زخم زبون هـایی نه چندان خوش آینـد ذات گنـده گــوز خودشون رو به جهانیان هدیه می‌کنند. خلاصه مطلب این‌که تابستون، فصل لش کردن هـا ، فصل خواب هـا و فصل چرخ زدن هاست … و گنده گــوزان می‌تونند که خودشون رو رب النّوع تابستون بدونند ولی Winter is coming.

مورد بعدی که لازم میدونم بهش اشاره کردم که مبحث اصلی رساله ی فردا، فردا هست اینه که، ملّـت همگی علاقمند به استارتند. بلاشک هیچ جاندار و دوپایی رو اینجانب نمی‌شناسم که وعده ی شروع نداده باشه. این اصلاً در ذاتشون موکد شده. هروقت فـرد شروع می‌کنه و با یه برنامه متحیر کننده و پشـم افشاننده می‌خواد وعدش رو عملی کنه. یه نفس سومی که در وجود آدمی هست و نفس ” بعدنیه ” نامیده می‌شه. به بانگ در میاد و فریاد … ” از فردا … ” رو از خودش تراوش می‌کنه. اصولاً این نفس در ابتدا از فردا و ساعت بعد استفاده می‌کنه و طبق تحقیقات دانشمندان در دانشگـاه MIT گفته شده کـه، این نفس در انتهـای عمر فـردی که این نفس به به لول 70 رسونده. از عباراتی نظیر ” حالا، دنیای دیگه ” ، ” بسپر به نوت ” ، ” حالا کی بی کیه، جهان رو به آنتروپی میره، یهو دیدی شد … به خودت نگیر ” ، ” روی یک لوح سنگ بنویس و به آیندگان بسپر ” استفاده کرده. براستی که چه راز از پس ایـن نفس وجود داره؟ با هم میریم که داشته باشیم، کندوکوی این مطلب به ظاهر سطحی رو؛

طبق تجربیات شخصی این بنده خاکی، بنی آدم کلاً مرض اینرسی طلبی در وجودش داره. هرچند که این وضعیت فعلی خوب نباشه. کلاً حسش نیست خودشو عوض کنه. البتّه این باب این نیست که عروسک خرسیتو از ضلع شرقی اتاق بذاری، لب پنجره بیکیــنی گل بهی تنش کنه که ویتامین دی بگیره، خیر! و بلکه موضوعی که من دارم بهش می‌پردازم، تغییر هـای اساسی هست که فرد می‌خواد در خودش انجام بده. که یعنی اگر راه راه هست نحوه منشش، خال خالی شه. چیزی که باعث بشه، فرد بهتری بشه، فردی که می‌خواد بشه. لذا این یک موضوع طبیعیه. از اونجـا که فرد، همیشه ی خـدا، میخواد کـه خیلی خفـن و خفـن تر بشه. برای ارضای تمایلات درونی خودش از باب ایـن تحوّل و اینکه نشون بده میل به عمل داره، میاد برنامه میریزه. مکتوب می‌کنه، هرعملی که عمل نباشه ولی نشون گر عمل باشه رو انجام می‌ده که به خودشون و دیگران اثبات یه چیزی رو بکنه که برای خودش ثابت شده نیست و اینجاست که وقتی برنامه هـای ریخته شد و پـای عمل اومد وسط، نفس بعدیـه، میـاد و فرد رو از دالان بدبختی و لاف نجات میده و فرد با گفتن ” فــردا … ” از ” فــردا … ” خودش رو نجات یافته می‌بینه. چقـدر راحت تونست هم برای خودش حس ایجاد کنه و خودشو گول بزنه و همچنین تونست که اون عزم پوشالینش رو پتو پیچ کنه و فولاد جِلوَش بده. این فـردا هـا، کم کم به فـردا هـای دیگه موکول میشند و این سلسله جبال دست به دست هم میدن تا یه سیستم دایورتی رو راه اندازی کنند. وقتی فرد به اندازه کافی دایورت کرد که فرصت رفت. افسوسش رو می‌خوره و می‌فهمه که اصلاً قرار نبود فردایی در کار باشه. می‌بینه که اونی هست، که بود و تغییر حائز نشده و اینجاست که به رساله ی فردا، فردا ایمان می‌آره. ولی افسوس. دیره! خیلی دیر تر از اونی هست که بخواد حرکتی در بابش انجام بده. اینجاست که نفس بعدیه به منفور ترین نفسش تبدیل می‌شه و میـاد یه بلاگ می‌نویسه با این مضمون.

تـه دیگ این قسمت مـا، یک موزیک از عمو نوئل و شرکاء هست. فکر کنم هم با مضمون پست می‌خونه. هم با دل بنده! تقدیم به همه خوانندگان. فعلاً.

If you give me a minute , A man's got a limit , I can't get a life if my heart's not in it
I lost my faith in the summertime , Cus it dont stop … raining

” Oasis – The Importance of Being Idle ”

شوماخـر آسوده در کما باش، ما بیداریم.

شیخ چند سالی بیش نداشت که به مجلات عصر نوین اتومبیل ، ماشین و فلانُ بهمان روی آورد. در همان کودکی با انگشتان خود اسب بخار برمی‌شمـرد و از این حیث وی را نی‌نی بخـار نامیدن. گفتنیست وی بجای قنداق درون لباس هـایی که بعد هـایی که بعد هـا شوماخـر آن را برای خوش‌شانسی به تن میکرد، جای میدادند. علیماخر چندین سال بیشتر نداشت که در Need for Speed 5 : Porsche توانست تمامی رکورد هارا به طرز شگفت آوری تغییر دهـد. گویا جهان استعدادی ورای تصور در گیم هـای ریسینگ به خود دیده بود. چندین سال علی پورشه هـای خویش را در پارکینگ ذهنش کارواش میکرد … پولیش میکرد … و روی رخت پهن میکرد. از موبی دیــک گرفته تا GT1 و 911 و نسل قدیمی Carrera S. به علم اتومبیل روز دنیا آگاه بود. و کلی از خواندن مجلات ماشین ذوق میکرد … تا اینکه …

تا اینکه روزگار گذشت و علی پی برد که ماشین ندارد. ماشین که زرشک، گاری هم ندارد. گاری که هیچ اسکیت هم نمی‌پوشید. از دوچرخه اش دوری می‌جست. با اسکوترش نامهربانی می‌کرد. علی از مجلات به بیرون کشید (!) راه میخانه – رایانه – پیش گرفت و در سرایی که می‌خواندنش نت آرام گرفت. از یاد برد رنگ متالیک و کرومی که بر پورشه هـای خویش میزد و آتشی که از تایر هـای فرضی اش که محصول شرکت دنـا بود و یا روغن موتور ایرانــول خــداهـزاری که میگ 14 را نیز بَس بود … از یاد برد پارکینگش را …

گیربکسش خِر خِر میکرد و امان دنده عوض کردن نداشت. شیخ قلّه هـای نت را یکی پس از دیگری فتح کرده و تیکاف خرکی کشیده بود. خط ترمزش در ورلد واید وب دیده میشد. گویی که دستی اش خرامان بسوی هرفرومی/هروبی/هرفایلی برای دانلود صف آرایی میکرد. تا اینکه شیخ دوباره بر اساس اینکه شوماخر در عالم کماست تصمیم گرفت که وارد محافل پشت فرمانی شود و امروز بالاخره پشت رول نشست تا نشان دهد که افسانه ها نمیمیرند …

[تغییـر سبک نوشته.]

آقا امروز بالاخره زدیم و دیگه رفتیم کجا؟ ماشین بازی. از همون ساعات اول احساس کردم که من برای اینکار ساخته شدم. ( کاملاً دروغ میگم. ) کما اینکه از بدو تولد چندین استارت زده بودم که این خود منو جز افراد با تجربه به حساب میاورد. خلاصه، رفتیم اونجا یارو گفت اسمتون؟ من و یکی از دوستانم بودیم. گفتم بنده انزو فراری هستم. ایشون هم دوست قدیمی بنده فروچو لامبورگینی هستند. یارو کلاً یجورایی اهل دل بودش. یه خنده ملسی زد گفت آهـــااا. خلاصه، مام نشستیم پشت رول. آقا من همیشه یه احساس گشـادی و وسعت کالیبری در تن داشتم که حالا ما خفـن میشیم یه راننده میگیریم با لیموزین جگری و جلو صورتی میاد دنبالمون. ولی نه خدایی، اصلاً یه فاز خوبی داشتش. درسته که قشنگ زدم جعبه دندشو بیت المال کردم ولی تجربه خوبی بودش. از اونطرفم رفیقم تعریف میکرد. توی کلاس قوانین و آئین نامه و این جریانات بودند که، یارو از یکی از رفقا سوال میکنه. که آقای فلان، شمـا توی بزرگراهی داری موتور ماشین رو میاری پایین بس که گازشو گرفتی، یهو یه عابر میاد سریع وسط خیابون. تو میزنی سرویسش میکنی. چیکار میکنی؟ یارو خیلی ریلکس جواب میده بستگی داره. افســره تحت تاثیر قرار میگیره میگه خُب؟ میگه: اگر، و تنها اگـر، ایشون به قصد اعمال حسنه از خیابون رد میشه میندازیمش تو جعبه عقب و نجاتش میدم میبرمش بیمارستان و همونطور که مستحضرید اگر به قصد اعمال مفسده باشه، سروته کرده و یکبار دیگه از روش رد میشیم. هیچی آقا، افسره هم از کلاس میندازتش بیرون.

خلاصه کلام، تجربه خوبی بود. خطاب به رفیقمون که رخت چرکای من، لباس رزمش بود … شومـاخـر …  آره شوماخـر با توام.  از کمـا در اومدی ولی تا نقاهتت رو پیش بگیری بدون … Ali is Coming.

پـ.نـ برداشت اول ) آقا من بی احساس؛ ولی هیچوقت اینا که چندین و چند ساعت توی کافه نشستن الکترواسموک تنهایی بر لب دارن و منتظرشون عجقشون از در هـای کافه وارد بشه و نگاهشون گره بخوره و شور و هیجان عجق گرگینه ای درشون شعله ور بشه رو درک نکردم.

پـ.نـ برداشت دوم ) با دندونی که تازه عصب کشی شده میشه پیتزا خورد؟ #دغدغه_لحظه_ای

پـ.نـ برداشت نهایی ) از امروز و البتّه شیش روز پیش که حسش نبود اعلام کنم، میتوانید با آدرس Twisted- logic.iR  وارد بلاگ شوید. جادارد از زحمات دوست خفـن و سیبیل چنگیزی خود مهدی عزیز تشکر کنم برای کمک هـایی که برای میسر شدم این امیر داشت. مهدی مچکریم.

Wh!skey in Jar

آقا سلام! علی صحبت میکنه از لپتاپی که کش رفته به دور از نگاه های خسته ای که بهش میشه. دلش برای کیبورد جرم گرفتش که با بلاگش توام بود، لَک زده بود. برای چشم ببند و از خودت مثنوی ول بده تنگ بود …

الانم با چهار ساعت خواب خدمتتون هستم. البتّه اینکه من نخوابیدم دال بر این نیست که من الان خیلی سرم شلوغه یا اینا ها؛ اصلا و ابدا. بلکه الان در همون مختصات جغرافیایی هستم که شیش ساعت پیش بود بودم. و فقط صرفاً حسش نیست. میدونین؟ حسش نیست. خب … بریم یکم گپ بزنیم با هم، یه حقیقت تلخ اینه نه توییت کردن آدم رو ارضا میکنه نه ناله توی یاحو، ویبــر چه میدونم لاین کوفت. هیچکدوم! دست نوشته ای که خودت باشی و تاریکی رو به روت اصلاً یه فاز دیگه داره … رو راستی با خودت. لازم نیست در انتخاب کلماتت رنگین باشی. عشوه از نوع شتری بیای یا فکر کنی یارو چی فکر میکنه چون اینجا اصلاً برات مهم نیست که کی چی فکر میکنه. رسمش اینه اصلاً. خیلی حرف دارم راستش . سعی میکنم ام پی تری جمعش کنم.

یاد سیکیون ولی افتادم این فشرده سازی رو گفتم … یه سریال دیدم این اواخر همین بود. مال HB0 بود و خدایی خود جنس بودش. یه طنز خیلی خیلی خاص در مورد دنیای کامپیوتر و این داستانا که شخصیت اولش یه چیز فوق العاده تو فشرده سازی خلق میکنه که توی یه روز اتفاق میفته! بله تو یه روز … راستش نمیخوام اسپویل کنم و نظر شخصیمو میگم، من اینجوری آدما رو دوست دارم. واقعاً میگم. یه سریا هستند که تا لحظه آخر با چنگ و دندون خودشونو از لحاظ خوبی گول میزنن. اینطور بگم … براشون مهم نیست نتیجه چیه، چه خواهد شد. توی مسیرن. تا لحظه آخر هم تلاششون رو میکنن همونی بشن که میخوان. حتی توی ناامیدی … کاری که هشت هفته توی همین سریال انجام نشد رو انجام میدن. خیلی جالبه. از طرفی یه مدل شخصیت دیگه داریم که مثل همینند ولی با یه تفاوت جزیی. Rush رو دیدین؟ امسالم اسکار رو من ندیدم ولی فکر کنم برد. اونم یه تقابل جالب از شخصیت هارو داشت. راستش من اصلاً به دید یه فیلم ریسینگ بهش نگاه نکردم … بیشتر برای من تقابل شخصیت ها بود یکی مثل جیمز هانت که از زندگی جونش زد. عین مرد، به اونچه که میخواد تلاش کرد برسه … یه سریا هستند که برای چیزی که میخوان برسن همه چیزشونو میریزن. من برای ایناهم احترام بخصوصی قائلم. این دسته به نوعی یه فرق با دسته قبل دارن. برای دسته قبل این پدیده و همون مقصود یه هدف تلقی میشه. بهش میرسن و اهداف بعدی رو در پی داره. ولی دسته دوم حماسی برخورد میکنند و به بهترین نحو میرسونن به آخر … ولی میدونین چیه؟ چندین سال که بگذره دیگه برنمیگردن. چون اونچه رو که میخواست ثابت کنند ، ثابت کردن. این تیکه آخرش رو نمیدونم چرا، ولی حس تحقر به من میده اینجور دیدی بهشون … یجور محو شدن در گذر ایام، یجور خالی شدن … یجور پوچی، یجور از اوج به قعر، این دسته خیلی گناه دارن. خیلی. خب بکشیم بیرون از تحلیل علی وار فیلم و سریالایی که دیدم، هرچند فکر کنم یجورایی دبل هتریک کرده باشم تو هفته گذشته حدود صد اپیزود سریال دیدم که بسیـار هم چسبید. ممکنه … ممکنه خیلیا بگن که آره، این بابا هپروت تشریف داره. بگن آره این بابا خیلی داره زندگیش رو به بازی میگیره. ولی راستیش من سعی کردم واقع بین با امسال تا کنم. میدونین نمیشد. شرایط اونجور که باید نبود. شرایط مدرسه نبود … شرایط سهمیه نبود. شرایط تجربه من نبود راستش رو بخواین. یه چیزی هست به اسم یاد گرفتن چطور درس خوندن؟ اونو من یادم رفته بودم … آدم وقتی خیلی وقت از یه چیزی دور باشه، یادش میره … براش رنگ میبازه. مئلاً یادمه پنج سال پیش بود اگر غلط نکنم -الانم بچه ها درگیرشن خیلیا- Call of Durty:Mw اساسی باب شده بود. راستش منم اون موقع ها خیلی خیلی بازی میکردم … یجورایی برام روتین شده بود. صبح بیداری، صبحونه، کال تا شب. خوبم بودم توش. واقعاً خوب. دور شدیم از مطلب، یادمه برای آنلاین شدن توی سرور باید مینوشتی کانکت سرور رو وارد میکردی. من اینقدر کانکت رو نوشته بودم در عرض یه میلی ثانیه در هر حالتی تایپش میکردم. ولی یادمه همین مدت ها پیش داشتم برای یکی تو مسنجر یه چیزی رو توضیح میدادم از این کلمه استفاده کردم خیلی کند تر از گذشته تایپ میکردم … مثل کلمه های دیگه شده بود برام. رنگشو باخته بود. اون برجستگی که داشت برام، توی ذهنم … اون عادت کانکت نوشتن دیگه توی رفتار من تعریف نشده بود … درسم همینه. من یه سال نخوندم. برای همینم وقتی اومدم توی نهایی خوندم. بعد از اون همه الافی و گریز از مطلب خالی میشدم. باورتون میشه من برام 22 ساعت طول کشید که تاریخ رو خط به خط حفظ کنم؟ ( خداییش عالی حفظش کردم. ولی اگر حالت میزون بودم 300 ص برام 5 ساعت طول میکشید مکزیمم. ) نکته همینه، من الانشم یادم رفته چطور ، یادم رفته خیلی چیزا که نباید. نمیگم قصور از خودم نبود. ولی حس میکنم نیاز دارم … نیاز دارم به اینکه یه سال رو خودم کار کنم، اون خود قبلیمو احیا کنم. اگر قراره برم تو اجتماع دوست دارم عین یه فرد درست برم. بصورت کسی که دوست دارم برم. دوست دارم پشت سر بذارم اون مواردی که توی خودم دوست نداشتم. دوست دارم که این فرصت رو به خودم بدم که یبار دیگه تلاش کنم برای زندگیم تقلا کنم برای حیثیتم … برای خواستم. البته خیلی از این گفتار ها همیشه بصورت حرف مونده، چون خیلی وقتا آدم توی زندگیش یه مشت صحبت قشنگ میکنه و دل مشتی رِند میبره و زیر لب خنده ای میزنه و میگه خب اینم از این … ولی نه، نمیخوام بازم باورم رو به سخره بگیرم یا شخصیتم رو کوچیک کنم. قسم میخورم که یه جایی میرسه آدم که خسته میشه از خسته بودن … حتی از روابطش هم خسته میشه، از اینکه ملت فکر میکنند که هرکسی که لبخندی بر لب داره یا مثل آقامون چندلر بینگ که یه جورایی تو تیکه و اینجور مسائل تجسم فارسی زبانـش هستم، فقط میگه! شما هم میخندی و میگی “خل” . در حالی که خیر … بعضی آدما اوپن بوک نیستن. بعضاً تقلا نیاز دارن تا بفهمی لای خط خطشون چی نوشته. اگه میخندن اگر میگن برای این نیست که الان خوشی زده زیر دلشون. اگر حالت رو میپرسن یعنی لعنتی! بفهم. حالم خوش نیست. من میپرسم توام یه نخود مرام بذار … توام یکم مردش باش. یعنی فهم که خنده ی لب ، از سر ضمیر خبر نمیده. از طرفی دیگه هم دیدین گاهی آدم حس میکنه Lonely Crowded اگر اشتباه نکنم هست؟ آقا میفهممش. خیلی هم میفهممش. یجورایی همگیمون یه دوره از تو زندگیمون اینجوری میشیم. حالا اگر از همه شبکه های اجتماعی بکشی بیرون، اینستاتو حذف کنی، چمیدونم وایبر و واتس اپ رو هم بترکونی بازم اون حس بدش باهاته، چون نمیتونی یه سری چیزا که تو دلته رو تغییر بدی. خیلی مشمئز کنندست ولی تو کنار میای. از اون قشنگتر میدونین چیه؟ با خودت قهر باشی. یه مسئله که با اورتینیگ اساسی بروز میکنه و باعث میشه که فرد بخواد خودشو گاز بزنه. از خودش بدش بیاد … و وقتی از خودت بدت بیاد تیشه به ریشه خودت و هرچی ساختی از کلمه ” من ” برای خودت میزنی. مثل برج پیزا میزنی تو فاز بنــدری و این کلمه توی کلامت هم متظاهر میشه و اینجاست که مردم کم کم شروع میکنند موضع گرفتن. کما اینکه، تو از نظر خودت بدی. بنا بر انتظارات خودت بدی … ولی در دید کلی قابل قبولی. این قهر بودن با خود، ریشش توی شرمندگیه … آدم که از خودش شرمنده باشه اینجوری میشه. مثال میزنم، من خودم رو گاهاً جلوی یه آینه تجسم میکنم غبار روش نشسته و لکه لکه های آب که روش خشک شده یه حالت کدری بهش داده. معمولاً هم با دست روش میکشم و رنگش رو میباره و حباب حباب های ریز روی آیینه ایجاد میشه … توش خودم رو میبینم به ریشام دست میکشم ته ریش خفیف و یکم سفت تر شده … حس میکنم که ابرو هام تو هم ـه. حس میکنم شرمندم. این خیلی بده … این باعث میشه یه مرد نگران بشه که بعد ها جلوی کسایی که براش عزیزن نتونه اونجور که باید دربیاد. پس من واقعاً میخوام این رو درست کنم . میخوام واقعاً به خودم این فرصت رو بدم که کار درست رو انجام بدم. میخوام این رو توی خودم ایجاد کنم که بگم میتونم … بگم میشه. میخوام از دیدن خودم توی آینه حس خوبی بهم دست بده. دلم لک زده برای آلبوم دانلود کردن، از وقتی که نت رو از پی سی کندم که کمتر سریال ببینم که به سریال های هاردم رضایت بدم نتونستم درست حسابی دانلود کنم یه کلدپلی رو با گوشی گرفتم. راستش من مرد پارا-پارا-پارا نورمال پسندیم. هرمدل باشه دوست میداریم. جو آلبومش یجورایی هست که بدرد یه شب پرستاره میخوره که بارون نم نمک بیاد نه اونقدری که خیست کنه و بلکه طوری که ایزی لایف لازمت کنه. و سکوت محض همه جا باشه توام بشینی یه ترک مثه O رو بشنوی. و یا هرترکی توی این آلبوم. اگر بخوام حد بگم یه چیزی تو مایه های X&Y هست ، یکم پایینتر چون اون ترک هـای اولش یا فیکس یوئِش روح آدم رو به گوشت کوب بدل میکرد. جدیداً هم نمیدونم شنیدین یا نه، ناین اینچ نیلز یه ترک داره به اسم Hurt که راستش از بهترین لیریکس هایی که دیدم رو توی خودش داره، اونو اساسی پیشنهاد میدم ولی اگر با Industrial Rock مشکل داری مولا Johnny Cash دستی برش برده … اگر بازم طالبین کاور Gregorian هم جالبه ازش سمفونی هستند. ولی جانی رو حتماً بشنوین. لپتاپ قرضیه والا براتون لینک میذاشتم. Pleer.com/m رو میتونین بهره ببرین ازش.

آقا یه چیز جدیدی هم کشف داشتم. اطلاعات من از فوتبال و این موارد در حد سال 2004 ایناست فکر میکنم. زمانی که اتوو شماره 9 بارسا بود. دیروز این بچه خشگله نیمار رو دیدم دیدم که علم چقدر پیشرفت کرده.  خلاصه اینکه، با یکی از رفقا داشتیم بحث میکردیم گفتم طرفدار چه تیمی باشم؟ گفت برزیل و خلاصه زدیم تو کار طرفداری برزیل. گفتم اعلام کنم بعداً قهرمان شد کلی برای خودم هورا بشم. یه پیشنهاد هم به دوستان دارم حتماً از پدیده تویــیتر موقعی که دارین فوتبال رو میبینین بهره ببرین. دیروز رو مبل نشسته بودم فید رو ریفرش میزدم یهو قهقهه میزدم. بابام چپ چپ نگاه میکرد. کلی لذت دیدن فوتبال رو مضاعف میکنه.

در آخـر یه کلام از شیخ شیخان، هلوی هلویان حافظ شیرازی :

چنان نمانــد، چنین نیز نهم خواهد مانــد.

فعلاً.

تــ مثل، تیتاپ، تموم شد و تیتراژ دلنوازان!

“دلم برات تنگ میشه رفیق!”

جمله ای به شدت کلیشه ای که موقعی که هرچیز نه چندان خوش آیندی رو تموم میکنیم به زبون میاریم و تملّق و چاپلوسی یه غایت خفــن خودمون رو نسبت به شیء بی جان و یا شخص جاندار و بی جان بروز میکنیم. براستی که ریشه ی این همه تملق فی النفسه هست و یا واقعاً از ته دل این سری واژگان بی پایه و اساس و احساسات زود گذر رو بیان میکنیم؟ میریم که داشته باشیم، سری مجموعه هـای « تــ مثل تیتاپ، تموم شد و تیتراژ دلنوازان! » جایی نرید و با ما باشید. ( پخش آگهی تلویزیونی، پدیده – برنج محسن و پــ – عوض کردن کانال – بفرمائید شــام، هرهفته چهار شرکت کننده که تاحالا همدیگه رو ندیدن برای هم شام درست میکنند و مخفیانــ … خاموش کردن TV )

همه مـا موجودات که حالت نرمال داریم. از ذات امتحان و جواب پس دادن بشدّت ایش و نسبت به اون حالت انزجار داریم. وقتی امتحان داریم به طرز مسمئز کننده ای یه دنده، عصبی، کم خواب و صد البتّه مسترس ( استرس دار مثلاً :دی ) هستیم. غالباً امتحانات بصورت یک کابوس برامون تلقی میشه. حداقل میشد. برای منم چنین بود. بود؟ چی داری میگی علی؟ هیسس، ببند، بگم. وقتی از چیزی میگذریم و یا تموم میشه و یا عمر میگذره و از بالا بهش نگاه میکنیم و حس میکنیم که برای آخرین بار قراره انجامش بدیم. یه حُب بسیـار تو دلمون غنچه میکنه که من این حُب رو عشــق اینرسی وار به یک عادت یا پدیده بیان میکنم. حالا موضوع رو ریز تر میکنم و بحثی که میخوام باز بکنم رو شخم میزنم که دریابین خونه دار و بچه دار، امتحانات درسته شاخ دارن. درسته موجودات *اِهِم* ـی هستن. ولی دلم برای امتحانای دبیرستان! شب نخوابیاش. یه ماه بشینی بخونی ، خیلی خیلی تنگ میشه. برای اینکه، بگیری بعد امتحان آیپاد رو بکنی تو گوشت. یه آهنگ بسیـار Core گوش بدی و قِر مبارک اندر کمر آویزون باشه ولی اسلام دستت رو بسته باشه پس سر در جبین برده و احساس شرم کنی. دلم تنگ میشه. برای Learning to Fly ( موزیکی از گروه خاک بر سر و غرب زده پینک فلوید ) که قبل از آزمون پلی میکنی و خودت رو مشایعت میکنی که بری امتحان رو گند بزنی ( دقت کردین معنی واژه Fly رو؟ ) تنگ میشه. اینکه فکر میکنی گند میزنی و موقعی که آزمون رو میدی. فوق العاده میدی و آندروفین ها بصورت تسبیح دور مُخت به اهتزاز در میان و یه روز کامل رو برای خودت حــــــــ…ـال میکنی تا نفست دربیاد و بعدش میگی ایش، کاش امروزُ یک کاری میکردم. برای این لعنتی دلم تنگ میشه. برای اون نوشیدنی که بعد امتحان خودت رو مهمون میکنی توی هوای سرد با قدمات تنهایی و موزیک سرش میکشیُ آروغ مبارک رو به نشان پیروزی در محیط خالی از سکنه میای ، دلم تنگ میشه. کلاً برای عالم نه چندان دلچسب و بی نهایت گوش دراز دبیرستان دلم تنگ میشه. نه فقط امتحانش. مشکل مام همینه، تا هست دوستش نداریم. ولی اون عشق به اینرسی ـه حتی اگه چیز بدی باشه ولی عادت بشه، برامون هیجان انگیزش میکنه. میخوام دیگه دوستش داشته باشم. امتحاناتُ! موجودات جالبین.

در نهایت تشکر میکنم از،

شرکت کوکاکولا، شرکت اپل، سوپری های اطراف مدرسه، شرکت کانوِرس.

پی نوشت : Some experiences are so big they change your DNA #دکستر.