رفتن به نوشته‌ها

کجاوه‌ی زمان

که من از نسیانی ممتد حیات می‌گیرم

بزرگترین جنگ را باخته‌ام؛ جنگی که هرروز با زمان رقم می‌خورد و باختی دیگر را در پی دارد. روزگاری است که هرروز و هرشب با تیک تاک‌های نیم‌خیزی که به هم قلب می‌کنند پیکار می‌کنم ولی ذره‌ای از امانت دمی که بر سینه‌ام سنگینی می‌کند نمی‌کاهد. هر بازدم همچو فریبی است که ممتد به خود یادآوری کنم که تیک تاک‌ها پوشیده می‌شوند با نبض، خون و آرام نفس‌هایم. این‌ها دروغی‌اند که هر لحظه‌ بزرگتر می‌شوند. دروغی که هرلحظه خشمگین‌تر و تشنه‌تر می‌شود. دشمنی که هرلحظه نیرومندتر می‌شود و تیک‌تاکش به طبل جنگی می‌ماند که از پشت یک تپه آراییده با چمن‌هایی به رنگ قرمز ولی نه خونی می‌آید که جان را ببرد ولی نه جانی را. در مخیله‌ام پر از نگاتیو سوخته‌ای است که از مغتنم نشمردن عمر به تیک چشمی می‌ماند. از فیلمی که نه داستانی دارد، نه قهرمانی و تا دلتان بخواهد پر است از بازیگر مکمل که با نوایی بسیار آشنا شعرهای همیشگی را می‌خوانند تا که صدای دمی که خرامان از کام فرو می‌رود را نشوند. ندانند که موسم زندگیست و آن هنگام که بازدمی قصه را می‌آراید ندانند که تمام شد. رفت. نگانتیوی دیگر بود که داستانت را نیمه تمام کرد و اینک نیست. این انکار مکدر ولی ملموس است که گهگاه این صدا را نوایی جان‌بخش می‌بخشد و صدا را در آن دشت گم می‌کند. شاید آن چمن‌های قرمز آراسته به همین نگاتیو‌های سوخته اند. در دشتی که ناتوری در آن چمبره زده آسمانی را نگاه می‌کند که در آن حس تعلق نمی‌کند. چرا بکند؟ مگر سقف آسمان را رنگی زده؟ کو قلمویش؟ حقی ندارد. باران عجیب است. مانند تشدیدی سخاوت‌مند می‌ماند که هرچیزی را با فرچه‌ی آبی‌اش بیشتر و بیشتر می‌کند. چشمانم را میمالم و خیره می‌شوم به ابرهایی که بارانشان روحت را قبراق نمی‌کند و بلکه ملال هدیه می‌کند. روحی که ملال‌انگیز نیست ولی از قلموی نشسته و بانگ فراموشی به ستوه آمده. بانگی که خواننده‌ای در زمینه آن را در آواز باد می‌خواند که باد، باد را ببلعد و بگذارد تورا در دستان این گمشتگی که سینمایی برای قلقک دادن تو بود. من جنگ را باخته ام ولی بازنده نیستم. ملال دارم ولی ملال انگیز نیستم. خیال دارم ولی خیال‌باف نیستم. حزن دارم ولی محزون نیستم. تنهایی دارم ولی تنها نیستم. نکته دارم ولی نکته‌دان نیستم. هیچ نیستم و همه دارا و ندار فرقی دارد. یگانگی باید. یکپارچگی بین نفس و نفسی دیگر باید. صدای نفس‌هارا نشسته بر ساعت باید شنید و حزن نیافت. آزادی در جنگی که برنده‌ای ندارد و فقط بازنده دارد چنین است. باید با آرامش بر آن چیره شوی و راه آرامش شنیدن صدای نفس‌هایت قلمویی پر از رنگ و چشمانی باز است. آرامشی که درونت را آنچنان به هم پیوسته می‌کند که رخنه کردن در آن با تیک و تاک که هیچ با هزاران سنگ زمان هم مقدور نیست. آخ که قلمویی از چوب سخت می‌خواهم که از شمشیر سخت‌تر باشد و نشکند.

منتشر شده در Uncategorized

اولین باشید که نظر می دهید

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *