رفتن به نوشته‌ها

ماه: آگوست 2019

تیماج | Sloom

فکر می‌کنم سه پرده‌ی معنایی داریم. چیزی که روزمره باهاش درگیریم پرده‌ی اولی هست که با انکار می‌تونه یه دسته حقیقت رو تو خودش جا بده. حالا این حقیقت‌ها می‌تونند از جنس کار، رابطه، دوستی و مشتقات دنیوی که هرروز بهش چنگ می‌زنیم ویا عدسی‌های سرد شده و حسابی پرملات باشن. تصمیم‌های کبری‌ای که هرروز توی دفتر تو دو لیستمون می‌زنیم یا تیک‌هایی که ترلو می‌زنیم که یک لقمه نون دربیاریم و باهاش لواشک و آیفون پونزده بگیریم. این پرده‌ی اولی هست که با انکار، خلق الساعه، تکامل یا ایمان مطلق می‌تونیم ساده سازی بهش رو داشته باشیم و توی یه روزمرگی که در قالب تابیدن آفتاب و خوابیدن مهتاب تعریف می‌شه حسابی خودمون رو پکر و شاد کنیم. کلی رنگی رنگی دنیا رو ببینیم و تابلو های خشگل خشگل بکشیم. گاهی باله کار کنیم و وقتی خوابمون اومد مدیتیشن کنیم و پرمیوم هداسپیسمون رو به بغلی نشون بدیم و پلی‌لیست اسپاتیفای یوگاش رو بخوایم. همه‌ی این‌ها به خودی خود معرکن. جریان زندگی توشون هست و حسابی نفست رو تازه می‌کنه و گاهی حبسش می‌کنه و تورو یه زامبی منزوی می‌کنه که از اسنپ‌فود کله‌پاچه سفارش می‌دی و مغزش رو نمی‌خوری چون‌که واه واه و من و وگانم دیگه. من نمی‌دونم. بعضی‌ها با اون قسمت انکار حسابی خو می‌گیرن و براشون هرلحظه و هرتجربه یه حقیقت رو محک می‌زنه. بدون اینکه از پس این پرده، پرده‌ی دیگری باشه یا رخوتی یا غفلتی. من نمی‌تونم بفهمم که تمام لحظات زندگی حقیقتی رو در خودشون جای دادند چون فکر می‌کنم تو هروقت بخوای واقعاً حسش کنی نمی‌تونی محیطم بشی و محاطش می‌شی پس همیشه این شک هست که تو واقعاً نباشی یا این تجربه برای تو واقعاً یچیز خیلی گنگ و پیچ خورده باشه که اینجوری دریافت می‌شه یا اصلاً جدای این‌ها تو وقتی سوال بزرگتر بی‌جوابی داری نمی‌تونی با دودل کردن روی موفق باشید آخر برگه‌ی امتحانت چیز واقعی‌ای رو بنویسی. اگه زندگی فهمیدنی داشته باشه فکر می‌کنم توالی گنگ بودن‌هاست که لاش اشک‌ها و لبخند‌هایی رو جا داده و ایمانی که باید تلو تلو بخوره و همیشه یه قطره زندگی‌ای بتکونه روی دوتا بال مغز و دل بلکه یکم بریم جلو ولی ایمان چرا ایمانه؟ آیا ایمان چیزی نیست جز یه واقعیتی که ما بهش اتکا می‌کنیم برای اینکه انشعاب‌هایی که در قالب تجربه بروز می‌کنند سیاه و سفید نمونن؟ یه مهر تایید خودساخته برای اینکه رویداد‌ها و رشته‌ها مهر تاییدی بخورند. نه نیست ولی این کاربری رو توی پرده‌ی اول پیدا می‌کنه. که افسوس که حتی نفهمیدیم چی رنگش می‌کنه. بعد می‌ریم توی پرده‌ی خودساخته‌ی دومی که حتی نمی‌دونی چیه. مثل یه حالت گذار می‌مونه که توش یه سری سوال مطرح می‌کنی که اولم مطرح می‌کردی ولی حالا برات یکمکی مهم می‌شه سوالات چین. این حالا می‌برتت سمت رخوت اگه حسابی روی سوالاتت تاکید کنی. در نتیجه سعی می‌کنی پرده‌ای اول معنایی رو در نظر نگیری چون فکر می‌کنی یه بعد بالا اومدی و توی اون بعد بالاتر تمام احجامی که کار، زندگی و الخ باشن برات یه نقطه جلوه می‌کنند ولی چون اشرافی به بعدی بالاتر از بعد خودت نداری یه فضای خالی با کلی نقطه داری. در نتیجه نمی‌تونی هیچی بفهمی و داشته‌های سطحیت و پا زدن‌های الکیت رو هم از دست می‌دی. این جمودت می‌آره و قانون چهارم نیوتن که جسم‌ها برای این‌که پذیرای یه نیرویی باشن دل می‌خواند. معمولاً اتفاقی که می‌افته اینه دله چهارصد و چهار می‌ده و تو می‌مونی و دریایی از تعقل که فایده‌ای نداره چون‌که نقطه‌ی واسه‌ی تو دریا نمی‌سازه. بخدا که می‌خواد؛ نمی‌تونه. پس تو دست و پا می‌زنی. نوسانی پیدا می‌کنی بین معنی و انکار. معنی تورو به رخوت دعوت می‌کنه و خنده خنده‌های الک شده و انکار تورو به فعالیت وا می‌داره به زندگی ماشینی و باید‌هایی که هممون تو زندگیمون داریم حالا یا از جنس مسئولیت‌اند یا از جنس گیس‌و‌گیس کشی؛ از هر طربی که آن دم خوش است. مهم این‌ه اون لحظه حس تعلق کنی به لحظت. گاهی می‌کنه و حال خوب می‌شینه و گاهی نمی‌کنی و فقط انجامش می‌دی چون زندگی مرخصی نداره. تو نمی‌تونی با ساعت برناردت هم حس تعلق کنی به دنیایی که نمی‌شناسیش ولی ته دلت می‌خوای بپذیری که زندگی همین گوشت، نبض و خونه که هرروز جاری می‌شه ولی نباید باشه. اگه باشه خیلی چیز‌ها می‌تونند زیرسوال باشند. خیلی بی‌هنریه که دنیا یک آشوب لذت ‌بخش باشه که چوب ماهی‌گیری توش سرنوشت باشه. پس از انکارت گاهی انکار رو پیش می‌گیری این باعث می‌شه مرخصی‌ای بگیری که می‌دونی درست نیست و تورو قرار نیست کمک کنه. در نتیجه یک رخوت خونه می‌کنه و خاصیت زندگی اینه که آروم می‌ره آروم می‌ره ولی تا یکی جایی پهلو می‌گیری تمام نفسش رو می‌ذاره واسه‌ی اون موقع. پس تو می‌دویی دنبال انکاری که ازش مرخصی گرفتی. کنایه‌ی قضیه اینجاست که سخت می‌دویی. دیگه حقیقت بودنش مهم نیست چون اون زیادی دست نیافتنیه. حقیقت چیه؟ پرده‌ی سومی که حتی نمی‌تونی به عنوان نقطه تعریفش کنی. نمی‌تونی لمسش کنی. می‌تونی بگی یچیزی هست ولی نمی‌تونی بگی چی هست چرا هست. می‌تونی باور قلبی قاطیش کنی بپذیری پذیرفتنی هارو بخونی خوندنی هارو ولی بازم یک لکه‌ روی برگه هست که جونی نداره بهت هدیه کنه. همونقدر واقعی که عذرخواهی یونگ‌پو توی جومونگ. پس واقعیتت اونقدر محو می‌شه که غیرواقعی تر از انکار برات جلوه می‌کنه و اینه کنایه که اونقدر خارج از دسترسه که نمی‌تونی با ابزار های توی دستت بهش برسی پس شروع می‌کنی به بازی کردن و وقتی بازی می‌کنی چند وقت یبار این دنباله روی از انکار حقیقت رو ازت می‌گیره و یه وقتایی…

کجاوه‌ی زمان

بزرگترین جنگ را باخته‌ام؛ جنگی که هرروز با زمان رقم می‌خورد و باختی دیگر را در پی دارد. روزگاری است که هرروز و هرشب با تیک تاک‌های نیم‌خیزی که به هم قلب می‌کنند پیکار می‌کنم ولی ذره‌ای از امانت دمی که بر سینه‌ام سنگینی می‌کند نمی‌کاهد. هر بازدم همچو فریبی است که ممتد به خود یادآوری کنم که تیک تاک‌ها پوشیده می‌شوند با نبض، خون و آرام نفس‌هایم. این‌ها دروغی‌اند که هر لحظه‌ بزرگتر می‌شوند. دروغی که هرلحظه خشمگین‌تر و تشنه‌تر می‌شود. دشمنی که هرلحظه نیرومندتر می‌شود و تیک‌تاکش به طبل جنگی می‌ماند که از پشت یک تپه آراییده با چمن‌هایی به رنگ قرمز ولی نه خونی می‌آید که جان را ببرد ولی نه جانی را. در مخیله‌ام پر از نگاتیو سوخته‌ای است که از مغتنم نشمردن عمر به تیک چشمی می‌ماند. از فیلمی که نه داستانی دارد، نه قهرمانی و تا دلتان بخواهد پر است از بازیگر مکمل که با نوایی بسیار آشنا شعرهای همیشگی را می‌خوانند تا که صدای دمی که خرامان از کام فرو می‌رود را نشوند. ندانند که موسم زندگیست و آن هنگام که بازدمی قصه را می‌آراید ندانند که تمام شد. رفت. نگانتیوی دیگر بود که داستانت را نیمه تمام کرد و اینک نیست. این انکار مکدر ولی ملموس است که گهگاه این صدا را نوایی جان‌بخش می‌بخشد و صدا را در آن دشت گم می‌کند. شاید آن چمن‌های قرمز آراسته به همین نگاتیو‌های سوخته اند. در دشتی که ناتوری در آن چمبره زده آسمانی را نگاه می‌کند که در آن حس تعلق نمی‌کند. چرا بکند؟ مگر سقف آسمان را رنگی زده؟ کو قلمویش؟ حقی ندارد. باران عجیب است. مانند تشدیدی سخاوت‌مند می‌ماند که هرچیزی را با فرچه‌ی آبی‌اش بیشتر و بیشتر می‌کند. چشمانم را میمالم و خیره می‌شوم به ابرهایی که بارانشان روحت را قبراق نمی‌کند و بلکه ملال هدیه می‌کند. روحی که ملال‌انگیز نیست ولی از قلموی نشسته و بانگ فراموشی به ستوه آمده. بانگی که خواننده‌ای در زمینه آن را در آواز باد می‌خواند که باد، باد را ببلعد و بگذارد تورا در دستان این گمشتگی که سینمایی برای قلقک دادن تو بود. من جنگ را باخته ام ولی بازنده نیستم. ملال دارم ولی ملال انگیز نیستم. خیال دارم ولی خیال‌باف نیستم. حزن دارم ولی محزون نیستم. تنهایی دارم ولی تنها نیستم. نکته دارم ولی نکته‌دان نیستم. هیچ نیستم و همه دارا و ندار فرقی دارد. یگانگی باید. یکپارچگی بین نفس و نفسی دیگر باید. صدای نفس‌هارا نشسته بر ساعت باید شنید و حزن نیافت. آزادی در جنگی که برنده‌ای ندارد و فقط بازنده دارد چنین است. باید با آرامش بر آن چیره شوی و راه آرامش شنیدن صدای نفس‌هایت قلمویی پر از رنگ و چشمانی باز است. آرامشی که درونت را آنچنان به هم پیوسته می‌کند که رخنه کردن در آن با تیک و تاک که هیچ با هزاران سنگ زمان هم مقدور نیست. آخ که قلمویی از چوب سخت می‌خواهم که از شمشیر سخت‌تر باشد و نشکند.