گلایه‌های بی‌نشان

وقتی صحبت از گلایه‌ها، خشم‌های فروخورده و حتی امیالی که طناب‌هایی بی انتها و بدون مقصدند می‌شود، تنها چیزی که می‌توان آن‌هارا توصیف کرد یک سری کلمات شاعرانه و گنگ است که پشت هم طبق می‌شوند و هیچ واقعیتی را از فردی به فرد دیگر یا از دمی به دم دیگر انتقال نمی‌دهند. گلایه‌ها شیپوری هستند که قسمتی از وجود را تشکیل داده اند و به تنهایی تشکیل موسیقی نمی‌دهند. فقط صدایی که با کاسه‌ای قطع و وصل می‌شود. خشم‌ها گلایه‌هایی با چنگالی تیزند که ذره‌ ذره گوشت را زخم می‌کنند تا بمیرند یا بمی‌رانند. خشم‌ها گره خورده‌اند در نگاه، در نفس و در کلام خود را بی‌مهابا به آسمان می‌کوبند و بی‌پاسخ برمی‌گردند. آنقدر چموشند که خانه‌ای برای خود پیدا نمی‌کنند جز شش فوت زیر زمین. غریب به فرد و جزیی اساسی از فرد. غم، گلایه دو برادر برابر با سرگذشت و تقدیری همانند و دو جزء توصیف ناشدنی از ذره‌ذره‌ی وجود ما. ما غمگینیم و ما خشمگینیم و ما داغداریم و ما بیماریم و نمی‌دانیم که نمی‌دانیم که نمی‌دانیم ولی می‌پذیریم و تکه‌تکه این احساسات جزیی از ما می‌شوند و وقتی آنقدر صیقل خوردند که اصل خود را فراموش کردند آرامشی مارا فرا می‌گیرد که غمخوارمان است و دلدارمان. اگر عمیق‌تر بنگریم، آن تکه‌ها همیشه اصل خود را باقی می‌گذارند فقط فراموش می‌شوند چه بودند و چه رنگی بودند و آنقدر دور و دورتر می‌شوند که نوری به آن‌ها تابانده نمی‌شوند که تفاوت رنگ‌شان ملموس شود و مائیم و تکه‌هایی تکه‌تکه و یک‌پارچه که پذیرفتیم چون تنها راه نجات پذیرفتن بی‌نشانی از نشان‌هاست.