فونداسیون سست خط صاف

اگر یه روزی، روزگاری از روی کنجکاوی دستی بر روی گُله های سیمان روی آجر هایی که کج و معوج روی هم چیده شدن کشیدین؛ چشاتونو ببندین. توی همین دنیایی که بر مبنای تجسم تو خلق شده، با لامست این بزرگ و کوچیکی های روی آجرا رو از نگاه بگذرون. فضای خالی میونش رو ببین. یه شهر، دنیا، کهکشان بنا کن تو دنیات که اینا سیاه چاله هاش باشن. حالا از این دنیا بیا بیرون، بکش بیرون. چشماتو باز کن. ببین، فقط ببین چیزی که تو جاذبه آفرینی کردی براش. ببین چه بی خط و خال و چقدر مضحکه که اشتباه دست یه انسان رو یه سیاهچاله توی ذهنت مجسم کرده. شوخی روزگاره این. حتی کوچیک ترین تعارض ها هم توی ذهن آدم بخاطر نامحدود بودن دید آدمی بی نهایت جلوه میکنه. شوخی روزگاره. پس بهتره اون گله آجر رو تهش در حد یه ماسه دید که یه کامیون نیمه جون برای شندرغاز پول از اونور شهر آورده و جلوی در یه خونه خالی کرده که با چهار تا بچه شیطون تو کوچه که تیله هاشون رو کنار دیوار گذاشتن و از تیله بازی خسته شدن، دستخوش تغییر بشه.