این دیده به در کن، خود پُر ز بال و پَر کن!

ای دما دم از پس زلف آن پری چهر می‌زنی کشته های مارا آبی، بخرام و بیاسای و بزن از رُخ خویشتن به کشته ها آفتابی. از آن ضلال که ظمّان و گمگشته در کویری که بوی تازگی می‌داد، ببرد دست جفاپیشه ی کاکتوسی در آن سر شهر از ما یاد. ندانم کاین خویشتن که می‌زند قفا بر خویشتن داند که آفتابش بی منت است؟ یا که می‌زند روزگارش از خویشتنش سیلی به دست؟ ندانم که این هجران کی به سر آید و خویشتن کی از پشت مهتاب به در آید. آن خور که به این مهتاب نظری کند و نوری آورد و جانش بگیرد یا که آن مهتاب کی از بودنش با خور ژاژخایانه بگرید. ندانم کاین آمد و شد و بودنی ها که بودن و گفتار هایی که روان است، از من است یا خویشتنی که از آینده و نفس بودش مســت؟ ندانم کاین راه به بیغوله رود یا که بیهوده رود یا که در مسیری که زمینش ابر و سقفش تاریکی بی انتهاست بخرامد. طلبش کنم ولی نرومش ، کاین بود عاقبت گفتارجویان بی عمل.

+ /موضوع‌مطلب/مسیرسعادتی‌که‌خواستنیست.html