Behind Blue Eyes | رساله ی فردا ، فردا

سلامی به گرمی، گرمای تابستون و افزایش آنتزوپی قطرات عرقی که سببش این بتای جهنمه. با یکی دیگر از برنامه هـای فردا، فردا در خدمتتون هستم. بنده هشلاخ علی‌اُف مجری این برنامه هستم. میدونین، خوبی تابستون با همه لش بازیاش اینه که فرد وقت آزاد بیشتری داره، در مورادی مثل بنده حقیر، کلاً وقتش هوایی هستش و آزاد. البتّه دیده شده که قوم تنگـان از اون دسته افراد که وقتی باهاشون توی مسنجر، دایرکت توئیتر یا هرکوفتـی که قابل صحبت باشه ، هم کلام میشی، خیلی تابستون های فشرده ای دارند و وقتی طی اون چند کلامی که با هم رد و بدل می‌کنین باهاشون به تکان هـای دهانی/کیبوردی مشغول میشین، حس بدی بهتون دست میده. چرا اینکه، این قوم عادت دارند خودشون رو خفـن تریـن اُمت بدونند و اُفت زمان رو جایز نمی‌دونند و با زخم زبون هـایی نه چندان خوش آینـد ذات گنـده گــوز خودشون رو به جهانیان هدیه می‌کنند. خلاصه مطلب این‌که تابستون، فصل لش کردن هـا ، فصل خواب هـا و فصل چرخ زدن هاست … و گنده گــوزان می‌تونند که خودشون رو رب النّوع تابستون بدونند ولی Winter is coming.

مورد بعدی که لازم میدونم بهش اشاره کردم که مبحث اصلی رساله ی فردا، فردا هست اینه که، ملّـت همگی علاقمند به استارتند. بلاشک هیچ جاندار و دوپایی رو اینجانب نمی‌شناسم که وعده ی شروع نداده باشه. این اصلاً در ذاتشون موکد شده. هروقت فـرد شروع می‌کنه و با یه برنامه متحیر کننده و پشـم افشاننده می‌خواد وعدش رو عملی کنه. یه نفس سومی که در وجود آدمی هست و نفس ” بعدنیه ” نامیده می‌شه. به بانگ در میاد و فریاد … ” از فردا … ” رو از خودش تراوش می‌کنه. اصولاً این نفس در ابتدا از فردا و ساعت بعد استفاده می‌کنه و طبق تحقیقات دانشمندان در دانشگـاه MIT گفته شده کـه، این نفس در انتهـای عمر فـردی که این نفس به به لول 70 رسونده. از عباراتی نظیر ” حالا، دنیای دیگه ” ، ” بسپر به نوت ” ، ” حالا کی بی کیه، جهان رو به آنتروپی میره، یهو دیدی شد … به خودت نگیر ” ، ” روی یک لوح سنگ بنویس و به آیندگان بسپر ” استفاده کرده. براستی که چه راز از پس ایـن نفس وجود داره؟ با هم میریم که داشته باشیم، کندوکوی این مطلب به ظاهر سطحی رو؛

طبق تجربیات شخصی این بنده خاکی، بنی آدم کلاً مرض اینرسی طلبی در وجودش داره. هرچند که این وضعیت فعلی خوب نباشه. کلاً حسش نیست خودشو عوض کنه. البتّه این باب این نیست که عروسک خرسیتو از ضلع شرقی اتاق بذاری، لب پنجره بیکیــنی گل بهی تنش کنه که ویتامین دی بگیره، خیر! و بلکه موضوعی که من دارم بهش می‌پردازم، تغییر هـای اساسی هست که فرد می‌خواد در خودش انجام بده. که یعنی اگر راه راه هست نحوه منشش، خال خالی شه. چیزی که باعث بشه، فرد بهتری بشه، فردی که می‌خواد بشه. لذا این یک موضوع طبیعیه. از اونجـا که فرد، همیشه ی خـدا، میخواد کـه خیلی خفـن و خفـن تر بشه. برای ارضای تمایلات درونی خودش از باب ایـن تحوّل و اینکه نشون بده میل به عمل داره، میاد برنامه میریزه. مکتوب می‌کنه، هرعملی که عمل نباشه ولی نشون گر عمل باشه رو انجام می‌ده که به خودشون و دیگران اثبات یه چیزی رو بکنه که برای خودش ثابت شده نیست و اینجاست که وقتی برنامه هـای ریخته شد و پـای عمل اومد وسط، نفس بعدیـه، میـاد و فرد رو از دالان بدبختی و لاف نجات میده و فرد با گفتن ” فــردا … ” از ” فــردا … ” خودش رو نجات یافته می‌بینه. چقـدر راحت تونست هم برای خودش حس ایجاد کنه و خودشو گول بزنه و همچنین تونست که اون عزم پوشالینش رو پتو پیچ کنه و فولاد جِلوَش بده. این فـردا هـا، کم کم به فـردا هـای دیگه موکول میشند و این سلسله جبال دست به دست هم میدن تا یه سیستم دایورتی رو راه اندازی کنند. وقتی فرد به اندازه کافی دایورت کرد که فرصت رفت. افسوسش رو می‌خوره و می‌فهمه که اصلاً قرار نبود فردایی در کار باشه. می‌بینه که اونی هست، که بود و تغییر حائز نشده و اینجاست که به رساله ی فردا، فردا ایمان می‌آره. ولی افسوس. دیره! خیلی دیر تر از اونی هست که بخواد حرکتی در بابش انجام بده. اینجاست که نفس بعدیه به منفور ترین نفسش تبدیل می‌شه و میـاد یه بلاگ می‌نویسه با این مضمون.

تـه دیگ این قسمت مـا، یک موزیک از عمو نوئل و شرکاء هست. فکر کنم هم با مضمون پست می‌خونه. هم با دل بنده! تقدیم به همه خوانندگان. فعلاً.

If you give me a minute , A man's got a limit , I can't get a life if my heart's not in it
I lost my faith in the summertime , Cus it dont stop … raining

” Oasis – The Importance of Being Idle ”

شوماخـر آسوده در کما باش، ما بیداریم.

شیخ چند سالی بیش نداشت که به مجلات عصر نوین اتومبیل ، ماشین و فلانُ بهمان روی آورد. در همان کودکی با انگشتان خود اسب بخار برمی‌شمـرد و از این حیث وی را نی‌نی بخـار نامیدن. گفتنیست وی بجای قنداق درون لباس هـایی که بعد هـایی که بعد هـا شوماخـر آن را برای خوش‌شانسی به تن میکرد، جای میدادند. علیماخر چندین سال بیشتر نداشت که در Need for Speed 5 : Porsche توانست تمامی رکورد هارا به طرز شگفت آوری تغییر دهـد. گویا جهان استعدادی ورای تصور در گیم هـای ریسینگ به خود دیده بود. چندین سال علی پورشه هـای خویش را در پارکینگ ذهنش کارواش میکرد … پولیش میکرد … و روی رخت پهن میکرد. از موبی دیــک گرفته تا GT1 و 911 و نسل قدیمی Carrera S. به علم اتومبیل روز دنیا آگاه بود. و کلی از خواندن مجلات ماشین ذوق میکرد … تا اینکه …

تا اینکه روزگار گذشت و علی پی برد که ماشین ندارد. ماشین که زرشک، گاری هم ندارد. گاری که هیچ اسکیت هم نمی‌پوشید. از دوچرخه اش دوری می‌جست. با اسکوترش نامهربانی می‌کرد. علی از مجلات به بیرون کشید (!) راه میخانه – رایانه – پیش گرفت و در سرایی که می‌خواندنش نت آرام گرفت. از یاد برد رنگ متالیک و کرومی که بر پورشه هـای خویش میزد و آتشی که از تایر هـای فرضی اش که محصول شرکت دنـا بود و یا روغن موتور ایرانــول خــداهـزاری که میگ 14 را نیز بَس بود … از یاد برد پارکینگش را …

گیربکسش خِر خِر میکرد و امان دنده عوض کردن نداشت. شیخ قلّه هـای نت را یکی پس از دیگری فتح کرده و تیکاف خرکی کشیده بود. خط ترمزش در ورلد واید وب دیده میشد. گویی که دستی اش خرامان بسوی هرفرومی/هروبی/هرفایلی برای دانلود صف آرایی میکرد. تا اینکه شیخ دوباره بر اساس اینکه شوماخر در عالم کماست تصمیم گرفت که وارد محافل پشت فرمانی شود و امروز بالاخره پشت رول نشست تا نشان دهد که افسانه ها نمیمیرند …

[تغییـر سبک نوشته.]

آقا امروز بالاخره زدیم و دیگه رفتیم کجا؟ ماشین بازی. از همون ساعات اول احساس کردم که من برای اینکار ساخته شدم. ( کاملاً دروغ میگم. ) کما اینکه از بدو تولد چندین استارت زده بودم که این خود منو جز افراد با تجربه به حساب میاورد. خلاصه، رفتیم اونجا یارو گفت اسمتون؟ من و یکی از دوستانم بودیم. گفتم بنده انزو فراری هستم. ایشون هم دوست قدیمی بنده فروچو لامبورگینی هستند. یارو کلاً یجورایی اهل دل بودش. یه خنده ملسی زد گفت آهـــااا. خلاصه، مام نشستیم پشت رول. آقا من همیشه یه احساس گشـادی و وسعت کالیبری در تن داشتم که حالا ما خفـن میشیم یه راننده میگیریم با لیموزین جگری و جلو صورتی میاد دنبالمون. ولی نه خدایی، اصلاً یه فاز خوبی داشتش. درسته که قشنگ زدم جعبه دندشو بیت المال کردم ولی تجربه خوبی بودش. از اونطرفم رفیقم تعریف میکرد. توی کلاس قوانین و آئین نامه و این جریانات بودند که، یارو از یکی از رفقا سوال میکنه. که آقای فلان، شمـا توی بزرگراهی داری موتور ماشین رو میاری پایین بس که گازشو گرفتی، یهو یه عابر میاد سریع وسط خیابون. تو میزنی سرویسش میکنی. چیکار میکنی؟ یارو خیلی ریلکس جواب میده بستگی داره. افســره تحت تاثیر قرار میگیره میگه خُب؟ میگه: اگر، و تنها اگـر، ایشون به قصد اعمال حسنه از خیابون رد میشه میندازیمش تو جعبه عقب و نجاتش میدم میبرمش بیمارستان و همونطور که مستحضرید اگر به قصد اعمال مفسده باشه، سروته کرده و یکبار دیگه از روش رد میشیم. هیچی آقا، افسره هم از کلاس میندازتش بیرون.

خلاصه کلام، تجربه خوبی بود. خطاب به رفیقمون که رخت چرکای من، لباس رزمش بود … شومـاخـر …  آره شوماخـر با توام.  از کمـا در اومدی ولی تا نقاهتت رو پیش بگیری بدون … Ali is Coming.

پـ.نـ برداشت اول ) آقا من بی احساس؛ ولی هیچوقت اینا که چندین و چند ساعت توی کافه نشستن الکترواسموک تنهایی بر لب دارن و منتظرشون عجقشون از در هـای کافه وارد بشه و نگاهشون گره بخوره و شور و هیجان عجق گرگینه ای درشون شعله ور بشه رو درک نکردم.

پـ.نـ برداشت دوم ) با دندونی که تازه عصب کشی شده میشه پیتزا خورد؟ #دغدغه_لحظه_ای

پـ.نـ برداشت نهایی ) از امروز و البتّه شیش روز پیش که حسش نبود اعلام کنم، میتوانید با آدرس Twisted- logic.iR  وارد بلاگ شوید. جادارد از زحمات دوست خفـن و سیبیل چنگیزی خود مهدی عزیز تشکر کنم برای کمک هـایی که برای میسر شدم این امیر داشت. مهدی مچکریم.