Wh!skey in Jar

آقا سلام! علی صحبت میکنه از لپتاپی که کش رفته به دور از نگاه های خسته ای که بهش میشه. دلش برای کیبورد جرم گرفتش که با بلاگش توام بود، لَک زده بود. برای چشم ببند و از خودت مثنوی ول بده تنگ بود …

الانم با چهار ساعت خواب خدمتتون هستم. البتّه اینکه من نخوابیدم دال بر این نیست که من الان خیلی سرم شلوغه یا اینا ها؛ اصلا و ابدا. بلکه الان در همون مختصات جغرافیایی هستم که شیش ساعت پیش بود بودم. و فقط صرفاً حسش نیست. میدونین؟ حسش نیست. خب … بریم یکم گپ بزنیم با هم، یه حقیقت تلخ اینه نه توییت کردن آدم رو ارضا میکنه نه ناله توی یاحو، ویبــر چه میدونم لاین کوفت. هیچکدوم! دست نوشته ای که خودت باشی و تاریکی رو به روت اصلاً یه فاز دیگه داره … رو راستی با خودت. لازم نیست در انتخاب کلماتت رنگین باشی. عشوه از نوع شتری بیای یا فکر کنی یارو چی فکر میکنه چون اینجا اصلاً برات مهم نیست که کی چی فکر میکنه. رسمش اینه اصلاً. خیلی حرف دارم راستش . سعی میکنم ام پی تری جمعش کنم.

یاد سیکیون ولی افتادم این فشرده سازی رو گفتم … یه سریال دیدم این اواخر همین بود. مال HB0 بود و خدایی خود جنس بودش. یه طنز خیلی خیلی خاص در مورد دنیای کامپیوتر و این داستانا که شخصیت اولش یه چیز فوق العاده تو فشرده سازی خلق میکنه که توی یه روز اتفاق میفته! بله تو یه روز … راستش نمیخوام اسپویل کنم و نظر شخصیمو میگم، من اینجوری آدما رو دوست دارم. واقعاً میگم. یه سریا هستند که تا لحظه آخر با چنگ و دندون خودشونو از لحاظ خوبی گول میزنن. اینطور بگم … براشون مهم نیست نتیجه چیه، چه خواهد شد. توی مسیرن. تا لحظه آخر هم تلاششون رو میکنن همونی بشن که میخوان. حتی توی ناامیدی … کاری که هشت هفته توی همین سریال انجام نشد رو انجام میدن. خیلی جالبه. از طرفی یه مدل شخصیت دیگه داریم که مثل همینند ولی با یه تفاوت جزیی. Rush رو دیدین؟ امسالم اسکار رو من ندیدم ولی فکر کنم برد. اونم یه تقابل جالب از شخصیت هارو داشت. راستش من اصلاً به دید یه فیلم ریسینگ بهش نگاه نکردم … بیشتر برای من تقابل شخصیت ها بود یکی مثل جیمز هانت که از زندگی جونش زد. عین مرد، به اونچه که میخواد تلاش کرد برسه … یه سریا هستند که برای چیزی که میخوان برسن همه چیزشونو میریزن. من برای ایناهم احترام بخصوصی قائلم. این دسته به نوعی یه فرق با دسته قبل دارن. برای دسته قبل این پدیده و همون مقصود یه هدف تلقی میشه. بهش میرسن و اهداف بعدی رو در پی داره. ولی دسته دوم حماسی برخورد میکنند و به بهترین نحو میرسونن به آخر … ولی میدونین چیه؟ چندین سال که بگذره دیگه برنمیگردن. چون اونچه رو که میخواست ثابت کنند ، ثابت کردن. این تیکه آخرش رو نمیدونم چرا، ولی حس تحقر به من میده اینجور دیدی بهشون … یجور محو شدن در گذر ایام، یجور خالی شدن … یجور پوچی، یجور از اوج به قعر، این دسته خیلی گناه دارن. خیلی. خب بکشیم بیرون از تحلیل علی وار فیلم و سریالایی که دیدم، هرچند فکر کنم یجورایی دبل هتریک کرده باشم تو هفته گذشته حدود صد اپیزود سریال دیدم که بسیـار هم چسبید. ممکنه … ممکنه خیلیا بگن که آره، این بابا هپروت تشریف داره. بگن آره این بابا خیلی داره زندگیش رو به بازی میگیره. ولی راستیش من سعی کردم واقع بین با امسال تا کنم. میدونین نمیشد. شرایط اونجور که باید نبود. شرایط مدرسه نبود … شرایط سهمیه نبود. شرایط تجربه من نبود راستش رو بخواین. یه چیزی هست به اسم یاد گرفتن چطور درس خوندن؟ اونو من یادم رفته بودم … آدم وقتی خیلی وقت از یه چیزی دور باشه، یادش میره … براش رنگ میبازه. مئلاً یادمه پنج سال پیش بود اگر غلط نکنم -الانم بچه ها درگیرشن خیلیا- Call of Durty:Mw اساسی باب شده بود. راستش منم اون موقع ها خیلی خیلی بازی میکردم … یجورایی برام روتین شده بود. صبح بیداری، صبحونه، کال تا شب. خوبم بودم توش. واقعاً خوب. دور شدیم از مطلب، یادمه برای آنلاین شدن توی سرور باید مینوشتی کانکت سرور رو وارد میکردی. من اینقدر کانکت رو نوشته بودم در عرض یه میلی ثانیه در هر حالتی تایپش میکردم. ولی یادمه همین مدت ها پیش داشتم برای یکی تو مسنجر یه چیزی رو توضیح میدادم از این کلمه استفاده کردم خیلی کند تر از گذشته تایپ میکردم … مثل کلمه های دیگه شده بود برام. رنگشو باخته بود. اون برجستگی که داشت برام، توی ذهنم … اون عادت کانکت نوشتن دیگه توی رفتار من تعریف نشده بود … درسم همینه. من یه سال نخوندم. برای همینم وقتی اومدم توی نهایی خوندم. بعد از اون همه الافی و گریز از مطلب خالی میشدم. باورتون میشه من برام 22 ساعت طول کشید که تاریخ رو خط به خط حفظ کنم؟ ( خداییش عالی حفظش کردم. ولی اگر حالت میزون بودم 300 ص برام 5 ساعت طول میکشید مکزیمم. ) نکته همینه، من الانشم یادم رفته چطور ، یادم رفته خیلی چیزا که نباید. نمیگم قصور از خودم نبود. ولی حس میکنم نیاز دارم … نیاز دارم به اینکه یه سال رو خودم کار کنم، اون خود قبلیمو احیا کنم. اگر قراره برم تو اجتماع دوست دارم عین یه فرد درست برم. بصورت کسی که دوست دارم برم. دوست دارم پشت سر بذارم اون مواردی که توی خودم دوست نداشتم. دوست دارم که این فرصت رو به خودم بدم که یبار دیگه تلاش کنم برای زندگیم تقلا کنم برای حیثیتم … برای خواستم. البته خیلی از این گفتار ها همیشه بصورت حرف مونده، چون خیلی وقتا آدم توی زندگیش یه مشت صحبت قشنگ میکنه و دل مشتی رِند میبره و زیر لب خنده ای میزنه و میگه خب اینم از این … ولی نه، نمیخوام بازم باورم رو به سخره بگیرم یا شخصیتم رو کوچیک کنم. قسم میخورم که یه جایی میرسه آدم که خسته میشه از خسته بودن … حتی از روابطش هم خسته میشه، از اینکه ملت فکر میکنند که هرکسی که لبخندی بر لب داره یا مثل آقامون چندلر بینگ که یه جورایی تو تیکه و اینجور مسائل تجسم فارسی زبانـش هستم، فقط میگه! شما هم میخندی و میگی “خل” . در حالی که خیر … بعضی آدما اوپن بوک نیستن. بعضاً تقلا نیاز دارن تا بفهمی لای خط خطشون چی نوشته. اگه میخندن اگر میگن برای این نیست که الان خوشی زده زیر دلشون. اگر حالت رو میپرسن یعنی لعنتی! بفهم. حالم خوش نیست. من میپرسم توام یه نخود مرام بذار … توام یکم مردش باش. یعنی فهم که خنده ی لب ، از سر ضمیر خبر نمیده. از طرفی دیگه هم دیدین گاهی آدم حس میکنه Lonely Crowded اگر اشتباه نکنم هست؟ آقا میفهممش. خیلی هم میفهممش. یجورایی همگیمون یه دوره از تو زندگیمون اینجوری میشیم. حالا اگر از همه شبکه های اجتماعی بکشی بیرون، اینستاتو حذف کنی، چمیدونم وایبر و واتس اپ رو هم بترکونی بازم اون حس بدش باهاته، چون نمیتونی یه سری چیزا که تو دلته رو تغییر بدی. خیلی مشمئز کنندست ولی تو کنار میای. از اون قشنگتر میدونین چیه؟ با خودت قهر باشی. یه مسئله که با اورتینیگ اساسی بروز میکنه و باعث میشه که فرد بخواد خودشو گاز بزنه. از خودش بدش بیاد … و وقتی از خودت بدت بیاد تیشه به ریشه خودت و هرچی ساختی از کلمه ” من ” برای خودت میزنی. مثل برج پیزا میزنی تو فاز بنــدری و این کلمه توی کلامت هم متظاهر میشه و اینجاست که مردم کم کم شروع میکنند موضع گرفتن. کما اینکه، تو از نظر خودت بدی. بنا بر انتظارات خودت بدی … ولی در دید کلی قابل قبولی. این قهر بودن با خود، ریشش توی شرمندگیه … آدم که از خودش شرمنده باشه اینجوری میشه. مثال میزنم، من خودم رو گاهاً جلوی یه آینه تجسم میکنم غبار روش نشسته و لکه لکه های آب که روش خشک شده یه حالت کدری بهش داده. معمولاً هم با دست روش میکشم و رنگش رو میباره و حباب حباب های ریز روی آیینه ایجاد میشه … توش خودم رو میبینم به ریشام دست میکشم ته ریش خفیف و یکم سفت تر شده … حس میکنم که ابرو هام تو هم ـه. حس میکنم شرمندم. این خیلی بده … این باعث میشه یه مرد نگران بشه که بعد ها جلوی کسایی که براش عزیزن نتونه اونجور که باید دربیاد. پس من واقعاً میخوام این رو درست کنم . میخوام واقعاً به خودم این فرصت رو بدم که کار درست رو انجام بدم. میخوام این رو توی خودم ایجاد کنم که بگم میتونم … بگم میشه. میخوام از دیدن خودم توی آینه حس خوبی بهم دست بده. دلم لک زده برای آلبوم دانلود کردن، از وقتی که نت رو از پی سی کندم که کمتر سریال ببینم که به سریال های هاردم رضایت بدم نتونستم درست حسابی دانلود کنم یه کلدپلی رو با گوشی گرفتم. راستش من مرد پارا-پارا-پارا نورمال پسندیم. هرمدل باشه دوست میداریم. جو آلبومش یجورایی هست که بدرد یه شب پرستاره میخوره که بارون نم نمک بیاد نه اونقدری که خیست کنه و بلکه طوری که ایزی لایف لازمت کنه. و سکوت محض همه جا باشه توام بشینی یه ترک مثه O رو بشنوی. و یا هرترکی توی این آلبوم. اگر بخوام حد بگم یه چیزی تو مایه های X&Y هست ، یکم پایینتر چون اون ترک هـای اولش یا فیکس یوئِش روح آدم رو به گوشت کوب بدل میکرد. جدیداً هم نمیدونم شنیدین یا نه، ناین اینچ نیلز یه ترک داره به اسم Hurt که راستش از بهترین لیریکس هایی که دیدم رو توی خودش داره، اونو اساسی پیشنهاد میدم ولی اگر با Industrial Rock مشکل داری مولا Johnny Cash دستی برش برده … اگر بازم طالبین کاور Gregorian هم جالبه ازش سمفونی هستند. ولی جانی رو حتماً بشنوین. لپتاپ قرضیه والا براتون لینک میذاشتم. Pleer.com/m رو میتونین بهره ببرین ازش.

آقا یه چیز جدیدی هم کشف داشتم. اطلاعات من از فوتبال و این موارد در حد سال 2004 ایناست فکر میکنم. زمانی که اتوو شماره 9 بارسا بود. دیروز این بچه خشگله نیمار رو دیدم دیدم که علم چقدر پیشرفت کرده.  خلاصه اینکه، با یکی از رفقا داشتیم بحث میکردیم گفتم طرفدار چه تیمی باشم؟ گفت برزیل و خلاصه زدیم تو کار طرفداری برزیل. گفتم اعلام کنم بعداً قهرمان شد کلی برای خودم هورا بشم. یه پیشنهاد هم به دوستان دارم حتماً از پدیده تویــیتر موقعی که دارین فوتبال رو میبینین بهره ببرین. دیروز رو مبل نشسته بودم فید رو ریفرش میزدم یهو قهقهه میزدم. بابام چپ چپ نگاه میکرد. کلی لذت دیدن فوتبال رو مضاعف میکنه.

در آخـر یه کلام از شیخ شیخان، هلوی هلویان حافظ شیرازی :

چنان نمانــد، چنین نیز نهم خواهد مانــد.

فعلاً.

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *