تــ مثل، تیتاپ، تموم شد و تیتراژ دلنوازان!

“دلم برات تنگ میشه رفیق!”

جمله ای به شدت کلیشه ای که موقعی که هرچیز نه چندان خوش آیندی رو تموم میکنیم به زبون میاریم و تملّق و چاپلوسی یه غایت خفــن خودمون رو نسبت به شیء بی جان و یا شخص جاندار و بی جان بروز میکنیم. براستی که ریشه ی این همه تملق فی النفسه هست و یا واقعاً از ته دل این سری واژگان بی پایه و اساس و احساسات زود گذر رو بیان میکنیم؟ میریم که داشته باشیم، سری مجموعه هـای « تــ مثل تیتاپ، تموم شد و تیتراژ دلنوازان! » جایی نرید و با ما باشید. ( پخش آگهی تلویزیونی، پدیده – برنج محسن و پــ – عوض کردن کانال – بفرمائید شــام، هرهفته چهار شرکت کننده که تاحالا همدیگه رو ندیدن برای هم شام درست میکنند و مخفیانــ … خاموش کردن TV )

همه مـا موجودات که حالت نرمال داریم. از ذات امتحان و جواب پس دادن بشدّت ایش و نسبت به اون حالت انزجار داریم. وقتی امتحان داریم به طرز مسمئز کننده ای یه دنده، عصبی، کم خواب و صد البتّه مسترس ( استرس دار مثلاً :دی ) هستیم. غالباً امتحانات بصورت یک کابوس برامون تلقی میشه. حداقل میشد. برای منم چنین بود. بود؟ چی داری میگی علی؟ هیسس، ببند، بگم. وقتی از چیزی میگذریم و یا تموم میشه و یا عمر میگذره و از بالا بهش نگاه میکنیم و حس میکنیم که برای آخرین بار قراره انجامش بدیم. یه حُب بسیـار تو دلمون غنچه میکنه که من این حُب رو عشــق اینرسی وار به یک عادت یا پدیده بیان میکنم. حالا موضوع رو ریز تر میکنم و بحثی که میخوام باز بکنم رو شخم میزنم که دریابین خونه دار و بچه دار، امتحانات درسته شاخ دارن. درسته موجودات *اِهِم* ـی هستن. ولی دلم برای امتحانای دبیرستان! شب نخوابیاش. یه ماه بشینی بخونی ، خیلی خیلی تنگ میشه. برای اینکه، بگیری بعد امتحان آیپاد رو بکنی تو گوشت. یه آهنگ بسیـار Core گوش بدی و قِر مبارک اندر کمر آویزون باشه ولی اسلام دستت رو بسته باشه پس سر در جبین برده و احساس شرم کنی. دلم تنگ میشه. برای Learning to Fly ( موزیکی از گروه خاک بر سر و غرب زده پینک فلوید ) که قبل از آزمون پلی میکنی و خودت رو مشایعت میکنی که بری امتحان رو گند بزنی ( دقت کردین معنی واژه Fly رو؟ ) تنگ میشه. اینکه فکر میکنی گند میزنی و موقعی که آزمون رو میدی. فوق العاده میدی و آندروفین ها بصورت تسبیح دور مُخت به اهتزاز در میان و یه روز کامل رو برای خودت حــــــــ…ـال میکنی تا نفست دربیاد و بعدش میگی ایش، کاش امروزُ یک کاری میکردم. برای این لعنتی دلم تنگ میشه. برای اون نوشیدنی که بعد امتحان خودت رو مهمون میکنی توی هوای سرد با قدمات تنهایی و موزیک سرش میکشیُ آروغ مبارک رو به نشان پیروزی در محیط خالی از سکنه میای ، دلم تنگ میشه. کلاً برای عالم نه چندان دلچسب و بی نهایت گوش دراز دبیرستان دلم تنگ میشه. نه فقط امتحانش. مشکل مام همینه، تا هست دوستش نداریم. ولی اون عشق به اینرسی ـه حتی اگه چیز بدی باشه ولی عادت بشه، برامون هیجان انگیزش میکنه. میخوام دیگه دوستش داشته باشم. امتحاناتُ! موجودات جالبین.

در نهایت تشکر میکنم از،

شرکت کوکاکولا، شرکت اپل، سوپری های اطراف مدرسه، شرکت کانوِرس.

پی نوشت : Some experiences are so big they change your DNA #دکستر.

What's The Story؟ – دو نمره با رسم شکل.

[از رسالة از ایلام تا ویلام. – جلد 320 – صفحه خداتا و اندی. بند سوم و چهارم.]

شبی در مخزن اسرار وجودی، دیدم جهان
هست مست سروری. پرسیدم ای هستی خراب کیستی؟ گر مست عیش نیستی، گرم چیستی؟
گفت : زارت. گفتمش : بنال. گفت : دانی چه را بود مست آسایش؟ شکستن ترس و
غرور از آهِ رهایش. گفتمش : دقیق تر اِی زاهد بی دین و دل. گفت : گرخواهی
تعالی. سهر اللیالی. گفتمش : مـــــــــــــــــــن خواهم که مستانه خوانند
نامم را. گفت : بشتاب که راه؛ برای این امر بسیـار دور و دراز. گفتمش :
زین چرخ گردون مرا اقبالی هست؟ گفت : نا چرخ نگردانی، ندانی. گفتمش : چنین
کنم.

سوار قافله ی روزگار شدم، گشتم و
گشتم تا خود بیابم. نیافتم وزین خانه برون شدم. خانِ عقل مرا خواند : علیا.
روی برگرداندم و متضرعانه خواندمش : ها؟ گفت : غیبت صغری بَس است. از این
خانه برون شو که بَس رو نِروی. گفتمش : ایگنور کن. گفت : نتوانم! زیرا که
نیامدی از آن زندگی پیش که شوی تیشه ای پی ریش خویش. سخنش حق یافتم و سردر
جبین بردم و در عالم مکاشفه کرال سینه تا ساحل تحول پیش رفتم و به پیری ژل
زده و بسیار تیکه رسیدم. خواندمش : آهای آقا خشگله. دیدم هدفونی بیتس بر
گوش دارد و خمی بر ابروش. خواندمش : پیری؟ نمیشنوی؟ گفت : Wasted days,
wasted nights, hurt u by and by  ( #دانلود کنید )
اورا فردی وید کشیده و هپروت رفته یافتم و چَکی بر نشیمنگاهش زدم تا به
خود آمد. در حالت تعجب و بُهت زدگی خواندمش: هو گوسفند خُرد، مگر از نعمت
گوش بی بهره ای؟ گفت : معتذرم ، جانم؟ امرتان؟ صورتش را دیدم که لبخندی
کریه بر لب داشت. اما در عین حال جذاب … دریافتم او کیست او آقای موفق
است. که به آینده اش نگاه میکند. زیرلب گفتم : شمارا با جکُ جانورسلطنه
اشتباه گرفتم. آهی کشیدم و آدامس طنّاز و تریدنت المسک خویش را زیردندان
هـای دافــ و بسیـار سفید خود به رقص درآوردم. پیش رفتم و پیش رفتم تا خود
را بیابم. آن شخصی که آقای موفق در آینده اش به او مینگریست؛ من در آیینه
ای به او مینگریستم.