Wonderfuch Life

خُب، سلام …

[ نظریه تعادل گِن گِن ]

میدونی، اصلاً دستم به نوشتن نمیره. اصلاً دستم به هیچی
نمیره البتّه، اما خُب نوشتن از قدیم الایام هم قطارم بودم موقع کله پایی،
موقعی که نمیدونی چی درسته چی غلط، موقعی که میخوای فقط خودت رو ابراز کنی،
بگی آی ملت من زندم، آقا من حس دارم، آقا من چیز میز میخوای، آقا من فلان،
آقا من این چیز اذیتم میکنه، اصلاً آقا من خوشحالم! همیشه ی همیشه بیخ
ریشم بوده؛ مثه یه ژیلت کُند. حالا حال اینم ندارم، این یعنی دیگه دوست
ندارم در مورد چیزایی که اذیتم میکنه حرف بزنم، چرا؟ چون به عقیدم حرف زدن
مثه یه قرص بیخود و بی اثر میمونه. طرف میشینه، میگوشه، میفهممت، ولی هیچ
رقمه نمیتونه هیچ حرکتی برات بره، یا با پیشنهـاد های آرمان گرایانه گیج
ترت میکنه. نکته اینه، اصلاً مـا آدمـا حداقل خودم، دوست داریم داغون
باشیم. من یکی که تا جایی که یادم میاد، 90% زندگیم کله پام بودم، اون 10%
رو توی اوج، حدوسط که ندارم هیچ ، کاری به اونش نداریم. ولی کافیه یه چیز،
فقط یه چیز مطابق میلم نباشه، زمین میره تو آسمون، آسمون هم متقابلاً میره
تو زمین و خلاصه پیوندتان مبارک. نکته اینه، اگه تعادل نداشته باشی خیلی
چیزارو از دست میدی. من جمله خودت رو، این تعادل در مورد همه چی صدق میکنه
تقریباً. حتی دوست داشتن ( اصلاً در مورد بحثم نیست ولی با مثال توضیح میدم
) وقتی تو کسی رو که دوست داری بیش از اون حد بهش ابراز کنی از حجم و
ظرفیتی که داره سرریز میکنه و نتیجه عکس داره، کلاً زندگی همینه. باید یاد
بگیری چطور تعادل داشته باشی، این مهم نیست تو هرچی چقدر خوبی، تا اون موعد
که به کارت میاد ، خُب، اشکالی نداره باشه. ولی وقتی که میبینی برای اینکه
تو اون خوب شدی وقتی گذاشتی که سبب شده تو خیلی چیز های که نباید عقب
بمونی میفهمی که تعادل بهترینه. میفهمی که هِی هات، خراب کردی عمویی. خلاصه
کلام، باس یه کاری کنه که نکردی. میای چیکار میکنی؟ بی تعادل میشی. اما
چی؟ از اونطرف. مطمئناً اینم نتیجه درستی نمیده. چون بهترین چیز تعادله و
بَس.

+ Hurts – Wonderful Life

[ و زندگی اونقدرام زیبا نیستا، رفیق ]

همونطور که میدونین یا نمیدونی حالا فرقی هم نمیکنه به
اون صورت، این چند روزه این منطقه کوفتی که من توش سکونت دارم تحت عنوان
چیزی که بهش وضعیت بحرانی میگن به مدت سه روز کله پاست. دلیلش هم میتونه
زلزلــه ای پنج ریشتری طرف هـای خانقاه باشه. میتونین گوگل کنین جزئیات رو
چون نکته نیست، میدونی، اون لحظه که زمین میلرزه توام متعاقباً وقتی گوشیت
دستته داری موزیک گوش میدی میلرزی، برای من حداقل اون همه مانور که میرفتیم
تو مدرسه پای بغل دستیت میرفت تو حلقت و خلاصه تشکیلات در هم میشد کشک
محسوب میشه، خیلی جالبه اون لحظه اصلاً دلم نمیخواست عکس العملی نشون بدم،
10 سانت هم حتی با چارچوب در فاصله نداشتم، ولی میدونین، ترجیح دادم که فقط
بشینم و در حالتی که خودم هستم بمونم. شاید اینرسی داشتم نسبت به وضعم،
شاید همینجوری بودن رو دوست دارم، شایدم اصلاً بودنم رو دوست ندارم.
نمیتونم دلیل درستی براش بیارم. من دوست دارم برای زندگیم بجنگم، ولی حس
نمیکنم زندگی چیز زیبایی هست که باید داشته باشیش. وقتی حوادثی میاد که
کنترلی برشون نیست، راستش من اونقدری معلّق نیستم که بهش چنگ بزنم. شاید
بخاطر این هست که راهم رو گم کردم. اون چیزی که میخوام به قول بروبچ غربی و
خاک بر سر، out of my league البتّه نه، پس زیاد دوست ندارم با زندگیم
راه بیام. حالشو ندارم، متقابلاً حالم رو نداره. میگذرونیم. قدیما، از هرکی
میپرسم، خُب چخبرا؟ چیکارا میکنی؟ جواب میداد میگذرونیم، میگفتم میگذرونیم
ـه خوب خوب یا بد؟ الان که دو،دو تا چار تا میکنم میبینم که نه، اصولاً
میگذرونیم همین اینرسی ـست که دارم در موردش حرف میزنم. جدال خنثی بودن و دست و
پا زدن. خلاصه بهتون بگم، من اونقدری زندگیم رو دوست دارم که بخوام باشه
ولی نه اونقدر که فداییش باشم و بهش چنگ بزنم که باشه. میچسبه این :

+ Lunatic Soul – Impression II 

هممم، راستش شاید اینورا آفتابی نشم. کلاً فکر نمیکنم
برای کسی مهم باشه، باشم نباشم، هرچی. سعی میکنم نباشم حتی الامکان. برای
همینه که از قدیم میگن :

گر علی را دیدم خشتک دریدم،

….. من کلاً دورهمی صرفاً جهیدم …

خداحافظ شما.

Berzerk

ها، به مناسبت هفدهمین پیشنویس ( بعله فارسی رو هم گاهاً پاس میدارم، اینجوریاست. ) برآن شدم یکم خزعبلات ذهن مریض و آلت پریش خودم رو مکتوب کرده و شمارو ذوق مرگ و یا در مواردی سرگشته و حیران کنم. پس میریم که داشته باشیم، گفتگوهای تهنایی یک موجود کنکوری که همش دو، دو تا چهار تا میکنه با یه خروار تحلیل که سالش به کجا ختم میشه. استثناً اینبار هم نمیخوام معادلات سینوس مینوسی تو پستم وِل بدم. عرضم به حضورت مضورتون که،

یکی از کشمکش هـای خعلی دوشواری که یه دوپای خوشحال/ بـدحـال در طول دوران تبدیل کردن O2 به Co2 با خودش داره. مسئله “تغییـر” هست. تغییر از دید بعضی از همین دوپا هـای فوق الذکر میتونه استفاده از دستمال کاغذی جای آستین هـای پلیور مامان دوز باشه، از دید برخی هم نه، میتونی بدل شدن به اسپایدر من با یه نیش کروکودیل باشه. ( اسانس عنکبوتش خز شده شرمنده. ) ولی میدونین، بهترین مدل این تغییر و پذیرش تغییر ایـن اعتدال لعنتیه! یعنی اعتدال که باشه، آدم اصلاً جیگرش حال میاد. اینکه آدم باور کنه که اوضاع تغییر کرده، اون بلاه بلاه بلاه سابق نیستی. و این بلاه بلاه بلاه فعلی هستی. خودش به تنهایی نصف مسیره! شهامت پذیرش تغییر رو میگم. حالا الان دارین چونه میخارونین میگین، ولک چی زرتُ پرت میکنی؟! عرض میکنم. یه دوره ای تو زندگی لعنتیتون هست که تصوراتت از فردی که تحت عنوان “مـن” ازش یاد میکنی. بدرد لای جرز دیوار دژ وایکینگ هـای شهرک غرب و حومـه هم نمیخوره. بنابراین، باید تصوراتت رو ببندی، بذاری باد بیاد و سعی کنی برای اینکه به اون چیزی که از خودت تصور میکردی رجوع کنی. و اینجاست که میتونی بگی، هِی و دارم برات. کلاً این تغییر موجود بسیـار بی بندُ بـار و بَس نامرده! خیلی نامرده دوستان و بعنوان یکی از رفقای فابش در این مدت اخیر من اصلاً باهاش حال نمیکنم. اصلاً.

مورد بعدی که تیریپ اضغاث احلام زد وَر دلم، این پدیده رفاقت هـای الکیه! در محیطی که فرهنگ محدوده و فرد خودش رو محدود به افرادی که اطرافش هستند میبینه، از کسانی که با نام تجاری ” دوست ” و نظیر این صداشون میکنه، فکر میکنه که آره، از رفیقش وقت بگیره. یا نذاره رفیقش به اون چیزی که میخواد برسه. باعث میشه خودش بهتر بشه و خودش روانه پیشرفت والاتر بشه، این سببش فقط *سرفه* تَه فکر بودن و ضعف عقلانیت این عزیزان هست که دوست “sfx:حرکت دست” اینجانب تلقی میشن. اگر بخوام رُک تر و بی پرده تر این مورد رو باز کنم، میتونم بگم، هم طبقه ای من، کسی که دو سال باهاش بودم، به غایت ابله و صد البتّه بی معرفت! من هرتیریپ کمکی که میشد به ایشون کردم، بعد ایشون میاد تو گوش من آلودگی صوتی ممتد ایجاد میکنه من درس نخونم و یا منابعی من در اختیارش میذارم و متقابلاً در اختیار نمیذاره و فقط یه کانای خیار میتونه این موارد کاملاً عمدی رو “شوخی” تلقی کنه و من فقط برای ضعف فرهنگ و کلیشه اینکه رقابت حایل رفاقت آبکی هست تاسف میخورم و مطمئناً من دوستان سابقی که دارم هیچوقت این حایل روی این مسئله تاثیر نذاشته. خلاصه اینکه، زرشک. D:

+ صبحدم از عرش می آمـد خروشی عقل گفت، قدسیان گویی که شعر حافظ از بَر میکنند. ( به دلیل ارادت قلبی و داغون بنده به خواجه مواجه ها علل خصوص حافظ الژیگول بابا، تقدیم به شما : O-Hum – Manbar )

+ حوصله گوشیمم ندارم، فکر کنم چندروزی هست که در دسترس نمیباشد … بعد از خعلی مدت.

+ روزای خوبی رو سپری نمیکنم. 😮