– آئوگوستا همیشه می گفت :

” یکی از واجبات زندگی این است که مدام در انتظارِ چیزی باشی “


[هیچ یک از آنها بازنمی گردد – آلبا دِ سس پِدِس]

Jajaja سرخوشیسم القایی!

به دنبال پست ممد، لازم دیدم که چنین موضوعی که همم، میشه گفت جالبناک اومد، رو به رشته تحریر دربیارم. راستش در نگاه اول بخوای به مطلب کنی، میگی « اِی بابا من که دلخوشی ندارم! » و واقعاً همینطور هست. و در ادامه که با خودت فکر میکنی میبینی، نه بیراه میگی. زندگیت سرشار از دلخوشی هایی هستش که صرفاً عین یه دراگ همینجوری کیلو کیلو بهت تزریق میشن توام خیلی شیرین میگی، بیشتر، بیشتر! و واقعاً جا داره از پیش بینی بلاگ نویس گرامی، جولیک که گفت، علی تو اول میگی دلخوشی ندارم فلان، بعد یه متن پرملات مینویسی تشکر کنم و صد البتّه تائید.

راستش، من بالحال چیزی جز سرخوشی ندارم. به چند دلیل، اولاً اینکه اصولاً من الان بطور حقیقی در زمینه فکری که روانم و روحم و کمپلت تشکیلات رو به خودش مشغول کرده، نمیتونم هیچ رقمه حرکتی برم علل هذا، فقط و فقط میتونم به این فکر کنم که، آره … یه روزی … یه جایی … یه جوری … میشه آق علی! شوما هیچ رقمه به خودت بد راه نده و تسکین حالم رو از خیالاتی که برای خودم رشته دار طراحی میکنم، خواستارم. ممم، خیالات؟ چی هست این خیالات؟ شده یه حالت بدی بهتون دست بده، بعد سرانجام کار رو برای خودتون تصوّر کنین؟! حالا اگر من بگم که من تا ازدواجم کردن و بچه دار شدن، و تربیت بچه، زدن مدرسه، آینده شغلی، کنکور، ارشد، کار کردن با ارشد رو تماماً تصور کردم ( اول تابستون بود البتّه ) حس مسخره ای بهتون دست نمیده، که اِی بابا، این کلاً چیکارست؟! با خودش چند چنده و قس علی هذا. راستش من دوست دارم آینده رو ببینم الان که بهش اهمیت میدم. دوست دارم در موردش تجسمات خودم رو داشته باشم. حتی گاهی جدای این حالت خلسه ای که دارم و اونم از ناشی از گذشته سخیفی هستش، دوست دارم بسازمش و این یک دلخوشی اساسی تو زندگی من تلقی میشه. من دوست دارم که با خود یه سال دیگم حرف بزنم و بگم We Did it Pal و یه های فاو شدید الپنجه به هم بزنیم و دِ برو! دوست دارم که برای خودم یه سری ایده آل که قبلاً داراشون بودم و مرور کنم و حالا توی آینده تجسمش کنم. حس خوبی به آدم دست میده، همون لحظه! ولی حس آنی هم میشه یه چیز دوست داشتنی تلقی بشه.

یکی دیگه از دلخوشی هایی که این روزا شاید بشه دلخوشی تلقیش کرد، برام زمزمه کردن سولو ori0n ـه متالیکا اونم توی آپارتمان طبقه بالا که خودمم و خودم هستش. یه لحظه عجیبی داره، مثلاً میخوام به خودم استراحت بدم. میگم آق علی! یه بار اوریُن رو پلی میکنی. در این حد!

یه دلخوشی دیگه که دارم، فی النفسه خود عمل درس خوندن هستش. به عبارت دیگه، اینکه یه کار مفید انجام بدی بعد از اون ایام به غایت مزخرف باعث میشه حس خوبی بهت تلقین شه. نمیدونم چرا، بالکل تست زدن، درس خوندن و این بساط هارو دوست دارم! باعث میشه حس کنم زندم حتی. 😐 و کلاً میشه گفت بیشتر دلخوشی هـای آنی و لحظه ایم در باب همین مسائل میگرده. کلاً این روزا اصلاً حال خوشی ندارم. سرافکندگی که بوده باهام هم دست و پا درآورده و اینکه تو عالم خیالات غوطه ور بشی باعث میشه از اینی که هستی یکم فاصله بگیری. شاید بشه گفت این خیالات توجیهش میتونه ضعف اعتماد به نفسی فعلی ام باشه و بس.

یا شایدم اینکه هنوز مادرم باورم داره، یه دلخوشی برام حساب میشه. یا حتی پدرم، هنوزم پسرشون اون نخبه-نابغه و سایر اسمایی که باهاش خطاب میشدم میبینن و تو دلشون بهم افتخار میکنن بهم احساس خوبی میده! و من میدونم، میدونم یه روزی میادش که من نیام برای دلخوشیم خیال کنم. فقط میخوام سریع تر به اون کارما و پرستیژی که داشتم و الان مجبورم تصورش کنم برسم و اون روز دور نیست و این که میگم دور نیست میشه یه دلخوشی برای من باشه. دلخوشی القایی! ( جا داره از پیچه امید و سیملوله آینده هم تشکر کنم برای اینکه به عنوان بازیگر مهمان ایفای نقش کردن! ) و اینکه، هدفم رو ببینم دلخوشی اصلی هستش.

شیرین کام باشیم مثلاً.

+ خدمت شوما، Incomplete.

Sympathy

با های پرملات خدمت شمـا بینندگان گرامی،

میدونین، هرچه میگذره، میبینم که بعله، من رابطه اونچان صمیمی ندارم کلاً. یعنی اینکه صرفاً با همه صمیمی باشه، باعث میشه حس کنی که با هیچکس صمیمی نیستی. یه حس دیفالتی هستش. نمیدونم، ابرازش رو چطور برداشت میکنین. ولی زیاد جالب نیست کلاً و خفناً آدم احساس تنهایی میکنه. [IMO]

بزنین بر بدن موزیک گران را، که منهدم میکند زندگی ناتوان را :

+ حتماً رب النوع گیتار الکتریک جوکچلیانو AKA عمو جو رو میشناسید. از نوابغ هستن ایشون که اونچنان قشنگ مینوازه که میمونین تو کف جیر جیر سیم گیتاری که به دست هـای جو مزین میشه، جونم براتون بگه، اولین باری که با پسر دایی گیتار به دست بودیم، من تمبک میزم ( با گیتار یعنی :)) ) ، مِصی یه قطعش رو برام زد، قشنگ تا مرز گریه رفتم. در این حد نوازندگی این بشر خوبه. این شمـا و این هم یکی دیگه از عمو هـای علی، { من یه لینکم } 

+ خُب، حالا که یه بی کلام انداختم بهتون، فرصت رو غنیمت میشماریم و یه بی کلام دیگه در سبک دوبس دوبس ترنس معرفی میکنیم، یک کار خیلی خیلی دوست داشتنی. از BertycoX ، فقط پیشنهـاد میکنم از صندلی چرخدار برای گوش دادن استفاده کنید اگه دستتون بستست. :-” { منم یه لینکم، بالایی فکر کرده فقط خودش لینکه؟! چه حرفا! 🙁

و ممد استینگ آلبوم داد. خوبه میشه گفت.

+ اون بالا هم آل استار ـه برای خرید دو آل استار جدید به خانواده کفشای علی گذاشته شده ُ اینا. بچه هـام نوپان، بعد گفتم بهشون بی محلی نکنم تا با تربیت اصلح بتونن قله هـای ترقی رو طِی کنن. 🙁 یه قرمزه و یه سرمه ای ـه. :دی

Mιѕѕ Tнє Mιѕєяу

آقا اولاً این مسئله که دارم بهش میپردازم دغدغه فکریم هستش. علل هذا، اگر احساس میکنید یا احساس شمارو غلغلک میده که بله، این بابا از درد هایی کلیشه بهره میبره که در دراگ استور هـای سراسر کشور به عنوان شربت سرماخوردگی از اینا که شبیه این آبمیوه پودریاست پخش و پلاست، میتونی در کمال خضوع و صد البتّه غرولند زیرلب که خودخواه، ایش ، واه واه، موش تورو تناولت کنه برای این دیکــتاتــــوری، اصلاً به من برخورد، اون بالا دکمه x رو بفشارید. 

عارضم به حضورتون که، هریک از مـا یه مرحله رو طی میکنیم که صرفاً به عنوان
یک مرحله یاد میشه و بلکه یه چیز شیء العجاب بسیار منزجر کنندست. نمیتونی
تصمیم بگیری، تعادل برقرار کنی و و و، با اینکه تمایلی هم تورو به سوی اون
مسئله فوق الذکر میکشه نمیتونی تعادل برقرار کنی. چون اولاً ضعیف پنداری در
مورد خودت و ثانیاً موردی که خیلی سبب مشکل واقع میشه اینه که سعی داری
مشکل رو به روندی کاملاً خارق انسانیت حل کنی که صد البتّه فقط سبب پیچ
خوردگی بیشتر مسئله میشه و اصول رو توی مسئله جاری نمیکنه. ثالثاً اعتمـاد
رو توی تو میکشه. یعنی به فرض مثال، من نوعی الان اعتمـاد این رو ندارم که
آیندم رو دست کسی بذارم. علل هذا، روی میارم به انکار این مسئله که آره، من
خودم بلدم! من خودم میتونم! من آره خودم! ولی واقعیت مسئله دیگه ای هست.
تا این اعتمـاد رو به اطرافیانت به دست نیاری نمیتونی اونجور که باید و
شاید مو رو از ماست بکشی بیرون. در مورد تابستونم مینویسم، راستش رو بخواید
تابستونی که سپری شد زیاد چنگی به دل نمیزد. با این وجود میخواستم برای
'من' طولانی تر از چیزی که الان هست باشه، به بیان بهتر، بتونم مفید تر ازش
استفاده کنم. جبران مکافات بشه. راستش زورمم زدم، ولی حس میکنم اونجور که
باید و شاید خوب پیش نرفت.
یه خلسه ناکامی بود که فقط تلنبار تلاش بود و به اونجور که نتونستم اون
مسائلی که میخواستم رو جبران کنم. اما میدونید، صرفاً نیمخوام ناامید شم،
یا بالشت گاز بزنم، اما از طرفی ام نمیتونم بگم، خُب علی جون داداش! همه چی
هست! همه چی حله! همه چی آرومه! فقط تو باید بری به غایت این رو غلغلک بدی
و بعدم یه قِر قرقاولی بدی و همه چی رو قشنگش کنی. ( واج آرایی حرف ق باب اینه پوزخنده القا کنه حتی. )
و این ایده آل و منشی نیست که برای مسائل مختلف دارم. و قس علی هذا،
میتونم از نتایج نا مطلوبی که هست یاد کنم. ولی میدونین، به عقیده من
خورشید ـه لعنتی همیشه یه وَری نمیچرخه، گاهی میشه باهاش خشکه حساب کرد و
مسئله رو پیچوند. چند تا مورد رو لازمش میدونم، اول اینکه این اعتماد به
سقف کوفتیمو دوباره به دست بیارم که بَس نشاط بره و زندگی زیبا شود. دوم
اینکه، دیروز به طرز عجیبی در این برهوت بی پایان اندر مشاوری بودم که سرش
به تنش بیرزه، هرچی پل عابر پیاده بود درنوردیدیم و خلاصه یا بابایی پیدا
شد که فکر کنم بتونه کمک خوبی باشه. خلاصه اینکه فردا میرم پیش باهم برنامه
بریزیم، ببینیم چه میشه کرد. چرا که واقعاً از این پدیده بِکِش بِکِش که
صبح پا میشی، میگی هممم چی بخونم و الخ خسته شدم! سرعت مطالعمم یه مقدار
پایینه. چرا که این موارد رو مرور نمیکنم، از بیخ یاد میگیرم. بنابراین
چنگی به دل نمیزنه. که در این بابتم قرار کمک کارم باشه. به هرحـال،
امیدوارم بشه که یه حرکتی برم از این لنگ در هوایی در بیام.

+
از آلبومایی که اخیراً شخم زده، میتونم بلکفیلد رو ناامید کننده ای معمولی
توصیف میکنم. یعنی من در شگفتم، عموم این چندسال که توی بند هـای مختلف به
طرز شگفتی پاس داده میشده، یه لحظه به خودش شک نکرده که اینُ خودشم یبار
گوش بده؟ خدایی خیلی معمولی بود نسبت به اولیا حرفی برای گفتن اصلاً نداشت.

+ « پالِت یکی از در هـای بهشت است. » در جریانین؟ نیستین؟ هِی … گوش کنین. [+ و +]

+ از آمدن و رفتن ما سودی کو / وز تار امید عمر ما پودی کو؟

Accolade's Theory

یو؛

هرموجود دوپایی، بعد از یه مدت نامعلومی پی میبره که 'اصل طـرد' شامل حالش شده. علی جون، رفیق اصل طرد یعنی چی؟ با کی کار داری؟ اصل طرد عبارت است، تنهایی درونی در عین شلوغی ظاهری که اُفت محسوسی داشته است و احساس طرد شدن از جانب دوستان دور یا نزدیک.

والسلام.