Wrong

داستان پست زنجیر واری که مالامال میخواین همراهیش کنین برمیگرده به یه پسر بچه، که پسر بچه بود و نمیدونست اون موقع که پسر بچه بود، پسر بچه خوبی بود یا نه، فقط تست یه محور سینوسی مضحک میگشت و میگشت و میگذروند، الزاماً هم این دیالوگ من بدین معنا نیست که پسر بچه مذکور بطور محسوسی دارای فهم و شعوری بوده که بفهمه میگذرونه حتی. ورای این مسئله میخوایم این مورد رو بررسی کنیم. 

یکی بود، دو تا نبود، سومی هم بودا، صداش در نمیومد، یه علی آقایی بود که، نزد رفقا تحت عنوان مرتیکه، مرد ِ تیکه، مردک و قس علی هذا در مواردی هم با القاب نیک و بسیـار اوف اوفی که مو به تن آدم سیخ میکرد و کاری میکرد که علی اشک شوق هـاشو پارو بزنه هم صدا میشد، ولی خُب به هر حـال. اون بابا اینجانب، الان که میشه گفت خیلی سال ُ خیلی ماهُ اندکی روز از تولدم میگذره، دارم با خودم فکر میکنم که آیا، آیا من اون چیزایی که تو زندگیم میخواست یه شوخی مسخره بود و اصلاً خواستنی نبود یا مسیر درستی رو برای فکری که داشتم و خواسته هام پیش نگرفتم. به بیان بهتر، چیزایی که میخواستم می ارزید به خواستن و یا خیر. با یه دید کلی میشه گفت که، من زندگی بدی نداشتم. با دید کلی تر میشه گفت، تو خوبی زندگیم گُم بودم. به عبارتی خواسته هایی که باید خواستنی باشه رو نداشتم و وقت و انرژیم رو برای سایر هدر یا استفاده یا فرسوده کردم.

قدیم الایام، میخواستم که آدم محبوبی باشم. محبوب نه به اون معنی که با همه بپرم و یا هرچی. میخواستم دوستانی داشته باشم که وجودم براشون مسرّت بخش باشه. بخوان باشم، و کلاً تلاشم رو میکردم در جذب اشخاص در دوستی با همه کس. حتی کسایی که نمیدونستم احساس خوبی دارم وقتی باهاشون گپ میزنم یا نه. اسقاطی، ولی احساس خوبی داشتم که میتونستم چیزی که باید باشم. میتونم برای اطرافیانی که اراده کردم فردی محبوب باشم. گذشت و گذشت دیدم که، اِی بابا! اینکه آدم صرفاً محبوب باشه و آدم هـای زیادی دورش باشن اصلاً درست نیست، نه بلکه درست نیست. حس خوبی هم نمیده و بلکه اصلاً « خواستنی » نیست. پس از این مسئله هم بالکل پیشمون برگشتم به خونه اول. فهمیدم که اینم خواستنی نیست. گذشت و گذشت این علی آقا ترجیح داد، ترجیح که چه عرض کنم، اینور و اونور سری دربیاره و برای خودش کسی باشه. پس چی؟ راه این خواستنی رو پیش گرفت و براش زحمت کشید. حالا این زحمت میتونه در همه ابعادی که در مخیّله شما میاد باشه، از نخوابیدن هـا، کم خوابی هـا دقیقاً بصورت یک ایده آل و یک هدف برای این خواستنی هـا ایـن بشر زحمت کشید و از حق نگذریم، تونست بهش برسه. در هر ابعادی که بود. گذشت و گذشت، این علی کوچولوی قصه ی مـا دید که، زکی! زرشک! اِی دادِ بیداد! این بود؟! دید که بله، این خواستنی که منتخبش بوده هم که « خواستنی » نبود و بلکه یه شوخی مسخره و بچه گـانه بود که برای خودش تعبیه کرد و خودش رو محدود کرد و سبب شد از خواستنی هـای واقعی تر دست بکشه. مرد ِ زمان، طناب زمان رو میکشید و میکشید و روزگار به جلو میرفت و خورُ مَه جاشون با هم عوض میکردن، آقا علی یه خواستنی دیگه رو پیدا کرد که دیگه نمیشد به دید یه چیز رو به زوال و الکی بهش نگاه کرد. علل هذا، هر بابایی که مثل خودش داشت توی اون مسیر هـا رو قدم میذاشت، میگفت: نکن. حرص میخورد آقا، حرص میخورد. هم اینکه خودش اشتباهی چیزایی که باید رو برای زندگیش انتخاب کنه انتخاب کرده و هم از اینکه دیگران هـم دارن مثل خودش نباید هـارو اوستا میکرد. خلاصه این علی کوچولوی قصه مـا، زمان رو سپری میکرد و آه میکشید! آه از عمری که گذشت. عمری نبودا، ولی میتونست خیلی بهتر از اینکه باید باشه، میدونین این هنری نیست که وقتی که همه مسیر درست رو میرن مسیر درستی رو انتخاب کنین و راه و چاه رو یکی کنین بلکه به دلخواهتون برسین و بلکه، هنر اونه که وقتی که هیچکس نمیتونه راه درستی رو پیاده کنه با آینده نگری بتونین خواسته ای که الان ندارین و خواستنی هست رو داشته باشین. عده از افراد هستند که اون خواستنی رو دارن ولی خواستنی هـای کوتاه مدت بی آمرغ و پست رو اَهَم قرار میدن و میگن که وقتی هست و این مسئله رو میشه همیشه بهش رسید و این میتونه ناشی از این باشه که خواستنی هـای درست کوتاه مدتی که به خواستنی دراز مدت و اصلی منتهی بشه رو انتخاب نکردن.

و علی کوچولوی قصه مـا، خواست نباشه! چی نباشه؟ اون چیزی که الان هست. چرا نباشه؟ چون حس کرد که راهی که میره به سمت پمپ بنزینی ـه که مخزن هـاش رو تا خرخره خالی کردن و این سرمایه تهی هست. حس کرد که باید خودش رو تکون بده، البتّه نا گفته نمونه که حسرت خورد، آی خورد، آی خــورد آقا! البتّه میدونست نباید توی گذشته باشه. حس میکرد که اشتباه بوده مسیرش و با خودش میگفت که: « آیا اون مسیری که من برای زندگیم داشتم درست بود؟! » تک تک هنجار هایی که داشتم به چیزی که باید میرسید. آیا من خواستنی هـای درستی داشتم و شادی هـایی که داشتم فقط یه تیکه احساسات گذرا و شادی برای چیزایی رو به زوال بود. و آقا کشید، حسرت را. خلاصه کلام، خودش رو جمع کرد.جمع کرد که بکوبه به اون مواردی که بهشون به دید حسرت نگاه میکنه به اون مسیری که اشتباه انتخـاب کرد، رُک بگم، آی ملت! خونه دار! بچه دار! فلان! بهمان! کاری نکنین که وقتی میخواین یه چیزی رو انتخاب کنین با اعمال روز هـای گذشتتون که رجوع کنین حسرت لحظه هـارو بخورین، یا اصلاً زندگیتون رو و بگین که « آیا مـن درست زندگی کردم. »

نکنین آقا، نکنین.

[ بشنوید : Depeche Mode – Wrong ]

Self-Esteem

اِهِم اِهِم، یک ، دو ، سه ، همه بیخی.. هیسس، مجلس جدیست! <:

آی کسانی که کیلو کیلو شکست عشقــی شخم میزنین، تموم که میشه بذر جدید میپاشین، آخ تُف دِ برو که رفتیم و بعدی و بعدی و بعدی و مثل یک الگوریتم که تمومی نداره خروار خروار زخم هـای تازه و بسیـار دهشتناک و صد البتّه تازه (!) برای خودتون تعبیه میکنید، بدانید و آگاه باشید که شمـا آگاه نیستید. چـرا؟ چون اولاً، مسئله بغرنجی که براتون ایجاد زاده ی نه وهمه، نه لولو، نه حتی من، بلکه فقط خودتون و خودتون که چنین شایسته و بایسته زدین تارُ مار احساسی خودتون رو به فنـای فی المنتهـا دادین. حالا اینو دانستید؟ مهم نیست ندانستیدم به هر حـال، اصل مطلب اینه؛ ترس از آینده، واژه ای به ظاهر ساده اما بسیـار به طرز آشفته ای مشوش که تشویش رو به زندگی روزمرتون هدیه میکنه، نه راهی هست که ازش فرار کرد. ( تبصره : ساعت برنارد وجود خارجی ندارد. با تشکر ) و نه حتی کاریزی هست که باهاش تونل زمان رو  غلغلک ( یا قلقلک – دو املایی هست )  داد، و از درز زمان بشه آینده رو دید که در مقابل عمل انجام شده نه ترسی داشته باشی، نه اضطراب نه دلهره. از کرامات شخینا ( همین مسئله ترس از آینده ) همین و بس که گذشته هـم شامل میشه پدر سوخته! ببین!!! اصلاً خیلی کارش درسته ناقلا. بذارین اینجوری بگم، حسرتی که از تلنبار چرا هـای آینده فقط و فقط با پدیده، ترس از – Wait for it – آینده میسر میشه!

هورا هورا هورا؟

+ البتّه با وجود این مسئله به طرز گولاخی برای اینجانب سعی در راه کردن این اسب چابک عنان در رفته ی افسار فِِر خورده ی کلک دارم و تا حدی هم موفق بودم. اما به هر حـال.