ایده آلیست ـه افسرده یا رئالیسیم در تکاپو، مسئله این است.

قرص زیرزبونی اصولاً برای آرام کردن فردی که بیش از حد، از محیط اطرافش درک داره که سبب دیوانگی طرف میشه، ممکنه جواب باشه و سبب تندرستی نسبی اون در بازده زمانی مشخصی باشه. اما تا فرد مذکور که توانایی درکش رو به حدّ متعادلی نرسونه امکان اینکه فرد بتونه در تعامل با دیگران در حالت معمولی زیستن رو معنی کنه، وجود نداره. و لذا، گاهی فرد باید بگه آره … گیریم همه از من بهتر … همه بهتر … هم خُنک (!) تـر … همه فلان تر … و تلاشی کنه که افسوس رو از خودش دور کنه و حسرت آینده دور رو نخوره. ایـن میتونه یک زمینه متعادل در مسئله تعادلی که عرض کردم باشه. والسلام.

عرضم به حضورتون که، اینجانب بعد از حول هفده سـال و خورده و خیلی به این نتیجـه رسیدم که باید از خیلی مواردی که باید و شاید که توقع بی جـا معنی میشن دست بکشم و بالواقع راه رسیدن بهش رو میسر کنم. اما نکته اینه، زمانی باید باشه که به عمل بدل بشه. بالحال از نظر روحی خیلی پیشرفت جالب توجهی داشته.

Instrumental – Ep One

[ اگر من خون آشام بودم … ]

یه روزی روزگاری، هرچی حالا اگر من خون آشام بودم، میرفتم پیش این دوستان عزیزی که فکر میکنن که وااااااااااای، خون آشام بشم پوستم خراب نمیشه! :”> جوش نمیزنم همیشه بلورینم و بلاه بلاه بلاه فخر فروشی میکردم. بعد هم کندُکو میکردم خودم رو آتیش بزنم مثلاً.

[ حافظا، جانا، خشگلا، خفنا ]

یعنی به طرز بسیـار وحشتناک و خسته ای خواجـه خفـن الدین شیرازی، حافظ من رو تو خودش حل کرده. این روزا یکی از تفریحات نا سالمم خوندن غزلیات ایـن باباس، بَس هم که قشنگ سروده آدم دوست داره سر هربیتش تولد دوباره داشته باشه. داشتم که میگم.

[ It's a lot, like life]

به طرز جانانه ای تمام دغدغه هـای فکری تقریباً موجود رو دورشون خیط کشیدم و از آسمانی آبی که به سقفی سفید بدل شده لذت میبرم. میدونید اینکه بعد از خـدا سال و نصفی بتونی در طول یک هفته تمام مباحث نتی که برات هست رو دورشون خط بکشی و عملاً وقتی مرورگر رو باز میکنی تمایل به بستن از تمایل به فشردن Ctrl+T برات بیشتر باشه یجورایی حس آرامش میده، آره خدایی، آرامش.

.as I know you're far away

در کجاوه که سوسوی نور همراه با تملّق در فضای تاریک رقص پایی مستانه میکرد، من به رمق رفتن از پس ماندن در نگاه مسموم اطلسی هایی که زانوی غم بغل گرفته و زانوان به آغوش کشیده بودند را تحمل میکردم. آه از پس ماندن در کجاوه ای با چادر دریده و چوب هـای خمیده مجال دیدن آسمانی بی ستاره را برای دوپایی در قفسی چوبین میسر ساخته بود. نور از رویارویی با سایه ی چابکی که فضـا را تصاحب کرده بود، ناکام بود و سلانه سلانه با قدم هـای ریز و متزلزل خویش راه نا کجـا آبادی دلپذیر یا شاید تسکین بخش را پیش میگرفت. 

System of a down – Such a Lonely Day +

چشمان خمود خورشید فردا.

اِی خورشید صبحگاهی مطلع سراب / بر تن بی جانـم یک دَم بتاب

تا کـه برارم از قفس جـان و تنــم / برارم از خـــاک نفس خویشتنــم

گر باشد آه آدمی از روزگار فراز / نباشد گذرش چو اشکباران بی نیاز

جان به جهان دادم و پنداشتـم / که در آفرینش از خود کسی بگذاشتم

که باشد آدمی را در دیده دل، آب / بنده ی خاک، مبـاش در پـی سـراب

یهو جوشید، نه فکری نه چیزی کلاً.