A tout le monde

اینکه بعضی از علمای فهیم و کسانی که کباده ی فخـر و اعتمـاد به سقفُ نفسُ مشتقات رو میکِشن، مبنی بر اینکه تنهایی بهتره از بلاه بلاه بلاه، دوستان مطمئن باشین، چرته، مهمله، رو پایی با کلماته، خود جَلَب نمایی بیش نیست. چون این عالم پر کب کبه و دب دبه ی به ظاهر جهان دیده، خود تنهایی مقطعی مطلق رو مطمئناً نچشیده و یاد گرفته یه سری کلمه ایده آل رو پشت هم به صف کنه و خودش رو شیرین بیان و دلربا به معرض نمایش حضّاری که منتظر سخنی خُرق عادت هستند بذاره و این بندگان هم هورا هورا گویان براش دست تکون بدن و از اون حس مقطعی تمجیدی که براش ایجاد میشه نهایت لذّت رو ببره. من، علی، باید بگم که در شاید شلوغی اطراف تنهایی داره منو میبلعه. نه تئاتر تراژدیک بازی میکنم، نه ترحم و دلسوزی جماعتی رو خواستارم و نه قصد این رو دارم خودم رو دردمند و متالم نشون بدم تا با این هنجارم توجـه یک جماعت ثانوی رو جلب کنم. خیر، ولی گاهی خیلی قشنگه، آدم یک دوست داشته باشه که موقع بودن باهاش خودش باشه و خارج از خود هایی که باید و اون رفیقت { قصد بی احترامی به رفقارو ندارم به هر حـال } ملموس و قابل لمس باشه. زیباست.

خوب نیستم واقعاً.

Eulogy

ادعـای ستایش و سروری یه نفـر که گوشه یه دنج و کنار یه پنجره بخار گرفته که چارچوب فلزی آبی رنگش زنگ زده و پیچاش تا نصفه لنگن، داغ دل آشفته ی هیچ بنده ی خاکی که نفهمید گِلی هست یا خاکی رو دوا نیست و بلکه مثل یه غدّه بدخیم و آشفته و دل مرده ی یک دوپـایی هست که با موهـای مشکی پیره، شناسنامه دو رقمی و روحیه سه رقمی داره. این ادعـای سروری بروز نمیکنه، مگه با یک زمینه دائم الوهم که قبلاً وجود داشته و الان بصورت یک مورد کاملاً موهومی میتونه وارد بحث قرار بگیره. ما دلمون تنگ میشه براش، هممون!

Oh No, I know a Dirty word

چشمات رو میمالی، میسوزه، به سختی بازشون میکنی، انگار کـه وقتی نور میبینن سوزششون تشدید میشه. ساعت رو نگاه میکنی، دقیق یادت نیست. سخته یادآور شد دیشب کی خوابیدی. یا کی سعی کردی بخوابی و کی خوابیدی. نمیشه به درستی بفهمی کـه چـرا بیدار بودی، چه درسی بود اصلاً. کنار تختت یه مشت برگـه باطله، چند تَل خودکار که دست در دست هـم دارن عشقبــاری میکنن توجهت رو جلب میکنه. میفهمی دیشب چرا بیداری بودی، با دستت چشمـات رو تمیز میکنی. میسوزن، سرت سنگینه، خسته ای، خسته. حالا کنـار تختت چنـد تا کتـاب توجهت رو جلب میکنه. ممم، با دستت همون حالت لَمی که روی تخت داری، برگـه هـارو کنار میزنی. کتـابی که از همه بالاتره رو میبینی، کارتت روی پا تختی کنـار تختت با یه فاصله کمـی نظرت رو جلب میکنه، پشتش رو میبینی. آره … داشتی این درس رو میخوندی. کتابش رو با همون لَم باز میکنی، به سختی چشات رو باز نگه میداری. میسوزن. میسوزن فقط. دستت رو میذاری زیر چونت، رمق نشستن نیست. میخونی، یکبـار، دوبـار، سـه بـار، n بـار، فقط میدونی میخونی. تـوی ذهنت به پـارسال گهگاهی گذر میکنی … به تمومی این سالهـا، بعـد میرسی به زمـان حـال، همسن هـات رو میبینی. باهرچی بود و نبود. کاری که تو کردی، کاری (؟) هِه. وضعیتی که بود، تیک تاک ساعت به خودت میارتت. ساعت رو میبینی، به گمونم پنج دقیقه گذشته، چشمـات رو بسته بودی سوزششون کمتر شده بود. میخونی … و باز و باز. گاهی هـم نمیفمی، چون برخی مباحث کتابی نیستن. مهم نیست تو چطور بخونی … نمیفهمی. نه، همین بود علی؟ مرور میکنی … باز هم سالی که گذشت، یه آه سرد میکشی و از سر میگیری، خوندن (؟) رو. تموم میشه روز. کم کم خورشید هم دمش رو میذاره رو کولش، تویی و یه چراغ سفید که توی چشم میزنه وقتی به پشت میخوابی. پس یا باید به پشت دردت برسی، یا بشینی پای درست. ساعت تو چشم میزنه، صدای تیک تاک هـای هم بی حست میکنه، هم بهت میفهمونه، لعنتی بشین پاش! « وااای از اون روزی که رفت، عمری که گذشت … و جونی که دَر رفت. » خودت رو جمع میکنی، دیگه تا خِرخِره شب شده. تموم شده درست. اما ارضا نشدی واقعـاً. سمبل شد. یا به زور تموم شد. یا از سنگینی سرت و دستمـالی که گوش تا گوش دورش پیچیدی نفهمیدی فهمیده هات رو. میگی بیخیالش … پا میشی پاور سیستم رو میزنی. نمونه سوال. خوابُ بیداری یه آدرس تایپ میکنی، یک عمر میگذره یه پی دی اِف چند کیوبایتی دانلود شه، توی خوابُ بیداری فقط میدونی باید ببینی چطوریه، سوالاش، کلاً. میشینی پاش، وقتی میبینی سوالی رو آنی جوابش رو نمیدونی، میدونی نمیتونی فکر کنی. مغزت یاری نمیده، به خودت امید میدی فردا میتونی حل کنی … یا میبینمش اگر مشابه اومد جواب میدم و پاسخنامه رو چک میکنی. دیگه داری غش میکنی. سرت تلو تلو میخوره. میپری رو تخت، شات داون و خلاص. توی تخت، سرت درد میکنه! خسته ای! داری میمیری از خستگی! موت شبیه رابینسون کروزو! چشمـات خـــون گرفته! همچنان هم سوزن خــدا ساعته رو تحمل میکنن! چشمـات رو میبندی، از سوزششون موقع بستن نمیتونی آروم بگیری. عادت میکنی بهش … فکر، فکر، خیـال، چـرا، چـرا لعنتی، دوازده سـال زحمت من چـرا باید دست خورده شه؟ چـرا؟ همین فکـرا تو ذهنت تاراج میره … « وااای از اون روزی که رفت، عمری که گذشت … و جونی که دَر رفت. » خودت رو جمع میکنی، فکرت رو متمرکز میکنی فقط به بیدار شدن فردا که بشینی فردا هم بخونی قبل امتحـان، با صـدای زنگ گوشیت از جـا میپری. یه کتـاب از بغل تختت برمیداری، هممم، مطلب تثبیت نشده تو ذهنت. شایدم شده، نمیدونم … ره یکسـاله یه شبه رفتن لغزش هم داره. مادرت میـاد، علی یه چیزی بخور ضعف نکنی. وقت نمیکنی، یه کتـاب برمیداری سرسفره، اشتهـا نداری، واقعـاً نداری از خستگی، سوزش، سرگیجـه، هرچی، اما باید خورد. یه لقمه برمیداری فقط میجوی و میخونی. توی ماشین هم میخونی، اما کتاب رو نمیتونی ببری سر جلسه. وبال میشه. یه برگه میکنی و میری توی حیاط حوزه و میخونی، زنگ میخوره و مچاله میکنی و پرت میکنی توی بوته هـا … میری تو، استرس، عرق سرد شاید، برای امتحـان نیست … برای آیندست. دونه دونه سوالا رو میای پایین، با استرس، سردی نگـاه، گهگاهی اینکه سوال بعدی رو بلد نیستم یا بعدیش رو؟ هیچوقت این حس رو نداشتی. هیچوقت. « وااای از اون روزی که رفت، عمری که گذشت … و جونی که دَر رفت. » مرور میشه. ذهنت رو صاف میکنی و مینویسی یا سیاه میکنی یا حل میکنی. میگذره، میدونی اون ” امتحان ” نبود. از گردن باز شد. از در که میای بیرون، کارت رو میچونی توی جیبت ، تلو تلو خوران، یا هرچی یه آدامس از جیب در میاری میجوی با ولع، با عصبیانیتی که سرکوب شده، با حرصی که هست ولی بروز نمیدی هست. صدای مادرت که میگه ” علی نخون … ولش کن اصلاً. فقط قبول شو. ” توی ذهنت تکرار و تکرار میشه، گره هـای هدفون رو باز میکنی و قدم میزنی … شعرش هم هست ” فلان یو آل، فلان یو آل، آی دونت کِر … آی دونت کِر اینمور … گُ تو هِل، گُ تو هِـل … ” یه نوشیدنی هم روش میخوری و قورتش میدی … میدونی که نشد آقا. زورت رو زدی. بعضی چیزا هست یه شبه نیست، دست خود فرد نیست. در توانش نیست. فقط میجنگی … الکی خوش. الکی و الکی ، تلنبار امید هـای پوچ، زورت رو میزنی و هِه. نتیجـه ای که نخواهی گرفت و روتین ایـن صحنـه هـا در نظرت …

« وااای از اون روزی که رفت، عمری که گذشت … و جونی که دَر رفت. » و یه آهی سرد …