Fav? Heh ? Lol FLROFLOL

دعوت اجابت میشه، توی فستیوال چی دوست داری شرکت میکنم. ( صدای کف و هورا و جیغ و دست تکون دادن و خلاصه پایکوبی جمعیت ) 

ولی …. ( جمعیت ساکت میشن )

حالا سوال پیش میاد، علی جون، رفیق، چی دوست داری؟ Good Question! من چی دوست دارم. چیزیه که همیشه ی همیشه به خودم تلقین میکنم آخرشم ذهنم Dont Send میده و میمونم چی بگم. راستش رو بخواید الان میدونم که دارید برُ بر نیگاه میکنین به خودتون و به گوشه اتاق بعد نیگا میکنین بعد میگین، اِی بابا! این چی میگه برای خودش؟ بهتون حق میدم. بسیـار هم حق میدم. کلاً خوب حق میدم ، خُب؟ اما صحبتی که میکنم بدون حداقل قُپی و مهمل گویی و تیریپ اومدن هستش و چیزی ـه که هست. شاید اگر رو به راه بودم. یعنی حالم از الان بهتر بود، میومدم یه مشت دروغ سرگشاده باب کسب چرندُ پرند تحویلتون میدادم. شمام خیلی شیرین میشستین میخوندین، میگفتین آآآآآآآآآآ، بابا علی! ایول، چقدر تو دوست داری چیزای خوب خوب، بیا از دِل خسته مام بدی هارو بروب! اما نه واقعاً. از این خبرا نیست. دوست هم ندارم یه شلیفه حرف هـای بی شاخُ دُم و علایق گذرا براتون به صف کنم. و واقعـاً هم دوست ندارم، اما به هرحـال بعضی چیزا چی؟ هست که تَه علاقه ای میشه برای اوقاتی که میخوای خودت رو گول بزنی بهشن پیدا میشه. بعضاً هم نه واقعـاً دوست میداری.

> خوراکی جماعت رو من بشخصه زدم تو گوششون، کلاً خوش خوراک میزنم. از گوشت بدم میاد بالکل، اما به یه گیاه خوار طرف نیستین چون پدیده هـای مثل سوسیس و کالباس از دور برام دست تکون میدن و من در کمـال متانت دستم رو بهشون دراز میکنم. شیرین پسندی ترش دوستم که ملس میخوره. که یعنی مزه کلاً مهم نیست برام. مهم اینه چیز خوبی باشه! فَست فود میخورم. هرروز، هرشب، هرعصری، هر ؟!، میخورم! کلاً چو فست فود نباشد تن من چی داداش؟ مبــــــــــاد! از هله هوله جات که کلاً اوووف، بستنیُ پاستیلُ شرکاءُ دیگه دیگه، مممم، قارچُ برگرُ کلاً همه چی هم دوست دارم. کلاً خوش خوراکما، ولی گوشت توی پلو، خورش و ماکارونی، سوپ و یا گوشتی باشه که سوخته نباشه، نمیخورم. اصلاً. :دی

> مشکی رنگ خاک تو سریه، پس مشکی را من دوست بسیـار! بعد از این که حاچ آقـا مشکی میره کنـار که نوبت به سایر نامزدین برسه، یه گیلاس خودش رو نشون میده و پوستشو نشون میده به جمعیت … آره! قرمز رو عشقت بعدش. بعد هم رنگ هایی مثل بنفش، نارنجی، آبی، سبز، سفید و … کلاً موجودی علاقمندم، مشکلی دارین باش؟ همینه که هست! هرچی رنگه دوست دارم. به جز صورتی! آقا خدایی میبینمش یاد پلنگ صورتی میفتم. درین درین درین درین درین درین درین، دِ درین رین رین ( ریتمیک ) بهم القا میشه. اصن دوست ندارم یعنی.

> از اشخاص، جز اشخاص دیفالت، هیچکی. کلاً اعتقادی دیگه به هایپ احساسی، خفن نمایی پدیده های دو پایی، وای جان جان، چه پســری، چـه دختــری ^_^ ندارم. میگین بی احساس، خشک، داغون، همش باشه، قبول میکنم، اما طبق بند دیکــاتـوری این بنده خاکی توی محدوده امپراطوری من از تا این بلاگ همینه که هست، اینجا گردن کلفت منم! آره. :-” اما خُب، قانونی (!) من همرو دوست دارم اگر دوست حساب بشه. پس این بابا برای رفقاش بی احساس نیست. والا نی. اما کلاً خستست.

> وسایل مورد علاقه، سیم هدفونم که پیچ نخورده باشه، iPod که شارژ داشته باشه، گیتاری که حس زدنش باشه، جدیداً پی بردم علاقه شدیدی به کِش دارم! حالا هرکِشی. اما خُب وسیله مورد علاقه که نی. کلاً راستش تعلّق خاطری به چیز خاصی ندارم. اینم میره قاطی باقالیا مثله بالایی ها. 

> جای خاصی رو دوست ندارم راستش. هیجا تخت خواب آدم نمیشه. یه چند وقت پیشا یکی ازم پرسید، علی؟ گفت هاه؟ جان؟ بلی؟ گفتش که کجا دوست داری الان باشی اگر بتونی همین الان اونجا باشی. در کمال بی احساسی گفتم واقعـاً هیچ جـا، با همین آدم یخی طرفین، حالا من بیام بگم مثلاً سیبیل آبشـار نیکاراگوئه رو دوست دارم؟! یا مثلاً دوست دارم تو کافه مکلارن تـوی NY باشم؟ نـه آقا. وضعیت خستست. خودم میدونم الان میگین تو مشکلی داری. میدونم لعنتیا. :)) ولی خُب چه میشه کرد، هرکی اخلاق هـای یخ و خاص و بیخود خوشدو داره دیگه. حالا من کلکسیون دارم. خلاصه و مفید بخوام بگم، من جایی که بهش تعلق داشته باشم رو فقط دوست دارم، که خودم باشم و خودم و باز هم خودم. و البتّه کسایی که از مصاحبت و بودن باهاشون لذت میبرم یه نوشیدنی گرم یا سرد یا هرچی فقط بچسبه، و جایی که توش آرامش داشته باشم! حالا میتونه تختم ساعت 3 شب باشه، میتونه پنت هاوس مایکل جردن توی جزایر قناری باشه، میتونه مستـراح عمومی باشه که مسئول شستشوئِش آب مماخش آویزه میگه آقا 1 یا 2 ؟ 100 حساب کنم یا 200 میدی که عیدی سال بعدم اگر راه نیفتاد داده باشی؟ ، باشه. فرقی نداره برام.

> از رفتارا، انسان بودن، انسانی زندگی کردن، اذیت و آزار و تخریب اذهان عمومی، گوش دادن موسیقی با صدای بلند و خوندن باهاش، هررفتـار غیر طبیعی و شاید انسانی، قلم زدن گهگاهی، شعـر گفتن – البتّه شعـر هـای که عین توش نقش مضاف داشته باشه – ، قدم زدن با موزیک و لِه نشدن زیر نگاه سرد و بی روح مردم، بوی بارونی که تازه باریده و قدم زنی با آل استار در سکوت ، لَم دادن توی تخت موقعی که هیچکی نیست و گریستن ( بعله، اشک تمساح حالا، جدیداً همین تمساحه هم مثل اینکه غدد اشکیش رفته قاطی باقالیا ) و صد البتّه، خود آدم بودن رو میپسندم که البتّه چیزایی که ازشون بدم میـاد بر اینا چیره هستن و عملاً حوصله اینارو هم ندارم. هورا هورا هورا! 😐

آقا ولی جداً فرد بی تمایلما، خودمونیم خودمم تا وقتی بهش فکر نکرده بودم، نمیدونستم اینقدر داغونم. 😐 به هرحـال … بیخیال.

+ یجور گفتم که همه بفهمن، راضی باشین دیگه. D:

2DX-Radiantly

تعلّقِ معلّقِ لایقِ چشمانی پر از علق، که تعلیق درون را نمایانند.

باشد که علقی که جاریست، معلّق به ماندن نباشد.

علق در اُفق بی کرانی که چو نقاشی چیره دست آسمان را از سرخی اش گلگون میکند،

به آفتاب رگ زندگی اهدا میکند. و من؟

من آن رب النوع شکسته و می آلودی هستم که، با شنل هـای سرخ هستم که رگ هـای از تعلیقی که بر آن حاکم است، مستانه از تلالو نور با منت خورشید میرقصم و جویای شبم. شبی معلّق به تاریکی.

+ گاهی خلاصه گنگ بیان بشه بهتره بنظرم، همین.

Where the Wild Roses Grow

خُب … یکم از افکارم رو باز میکنم؛

این حسی که الان دارم، شاید ناامیدی شکست بشه ازش یاد کرد. هرچند زمین نخوردم. اما حسی که دارم لزج ـه، اصلاً نچسبه. ممم، چرا؟ خُب ببین. من در عین اینکه از خودم بدم میاد، میمیرم برای خودم. در عین اینکه میکوبم تو سر جنس به قولی. J= اعتمـاد به سقفی فوق العاده دارم. یه قانون مسخره ای هم دارم، یا کاری رو انجام نمیدم یا به بهترین شکل، به بهترین نحو و با مایه گذاشتن از هرچی هست انجام میدم. ایـن شـامل هرکوفتی که هنجار نامیده میشه، هست. صحبتی که دارم براتون، حرف الان نیست. الان که مثلاً چشام خون گرفته از خستگی، عصبانیت، سرگیجه، کم خوابی و این فضائل نکوی انسانی غوطه ور ـه! اصلاً مال الان نیست. مـال اینکه شرایط نبود و خواستم جمعش کنم کامـل. اما نشد کامـل جمعش کنم و فقط قابل قبول شد هم نیست.

میدونین، یه وقت هایی هست … میگذره … تجربه کسب میکنین. میگین از این تجربه درس میگیرم … این میشه راه، چاه و سایر مواردی که میشه بهش تکیه کرد. اما میدونین، راسیتش رو بخواین، اصل یک آدم وقتی رو به راهه که بدون این تجربه بتونه راشو از چاش بکشه بیرون. وقتی با تجربه شد، میشه تلقین حوادث. نمیشه تصمیم اصلاً. عملاً اینجانب یک سال از عمرم رو به بطالت گذروندم. روز و شبش رو این چند شب برام دوره شد، به قدری که از شدت سردرد و این افکار پوچ و زائد توی فکرم نمیتونستم بخوابم. ( پریشبش حول 2 ساعت فقط این تراژدی اسفناک توی ذهنم، مرور و مرور میشد. ) حالا چی؟ میخوام بگم ، حاصل زحمت یک عمر، بهتره بگم یک تولد چون میشه نه ماه، یه روزه بدست نمیاد. آره علی، تویی که یک تولد (!) تاقار زدی، با بطالت عمر مزخرفتو توی سال ماضی گذرونی و فقط گذرونی که گذرونده باشی. آره تویی که به هنجـار هایی چرت و بی ریخت و خیلی مفت پرداختی، آره علی، تویی که نمیدونستی چیو تو زندگیت میخوای. چی رو نمیخوای. آره لعنتی باقالی مغز، تویی که اینقدر اعتمـاد به نفس کاذب بهت تلقین شده بود که میگفتی یه شبه هرچیزی رو جمع میکنم. ( عملاً هم واقعـاً کردم، ولی خُب، دارم در مورد نفس عمل حرف میزنم. ) علی جون در کمال احترام بهت میگم تو یه فرد بی شعوری. شعور فقط به این معنی نیست که صُب تا شب توی یه چارچوب مسخره مجازی میشینی خـدا میشینی. شعور تو ایـن نیست، فلان چیزُ بلدی. شعور ارزش گذاشتن به وقت ـه، آینده نگری ـه. در نتیجه تو یه فرد بی شعور بهتره بگم “بودی”. چرا؟ چون واقعـاً گند زدی توی هرچی کاشتی. یک سال کامل رو هـوا کردی. به بیخود ترین شکل ممکن گذرونی. البتّه درکت میکنم، چهـار مـاه رو که واقعـاً نمیتونستی هیچ کاری کنی. دبیری هم نداشتی واقعـاً جز یک دبیر دست و پا شکسته دینـی! اما علی، کم گذاشتی! بحثم درس نیست. درس بهونست، مثاله.

واقعـاً وقتی که یکم از عمرت میگذری یک چیز تلخ برات پیش میاد. چیزی که دست خودته، خودت کم گذاشتی. دوست داری سرتو بذاری، فقط استندبای هیچ فکری نکنی. مثل این میمونه که توی یک جاذبه بی نهایت تاریک، تُف بندازی رو به بالا، تُف برگرده، و هیچوقت هم از روی صورتت پاک نشه. مگر اینکه از اون جاذبه مضحک که توشی بیای بیرون. درس این مسئله به من این بود که، من نوعی که معدلم تا سال گذشته 20 بود (19.9 در اصل ) یک چیز نداشتم و ندارم. درک درست از کار درستی که باید به مرور انجام بشه. من به خودم قول میدم، قول میدم دیگه اون حس مسخره که دیشب داشتم رو هیچوقت بهش نمیدم. علی ، علی کوچولو، فمتو علی، مینی علی گشـاد المایند العظمی الفضلی ، با شمام، ببینین منو، هیچوقت! (:

Sweet Dreams

شب آرزو هـا؟ هِه، ریپ می بابا. راستش رو بخواین، من تیریپ امیدواری، آرزو و مشتقات بودم. خیلی زیاد. یعنی به حدی بود که شبا هست که فاز کثیفیه میری رو تخت کل جامعه رو نفی میکنی میشینی خودت میچینی. خُب؟ حالا فکر کنین حدود دو سـال من 11 میرفتم تو تختم بالاجبار؛ تا ساعت 2، 3، اصلاً خیلی میشستم فکر میکردم. هِی فکر میکردم. یه دنیا ساخته بودم آآآآ، آدم میدید اصلاً تا ناکجـا آباد رو همراه با قِــر ریز به ابراز شادی میپرداخت. اما چی؟! نمیشه. خودت رو نمیتونی گول بزنی مشتی. شب آرزو هـا مـال یه مشت بچه قرطــی نمیدونن که گاهی بایس 8 ساعت سردرد بخاطر چرت و پرت یه موجود یا وجود ـه نحس سخیف ـه مهمل ـه بی خاصیت ، اضاف که اسم شخمیشو گذاشته دبیر یعنی چه. آخرشم ببینی، بگی، عِه؟ خُب چی شد؟ بعد لنگ در هوا دریابی که نع! نشد! هیچی نشد. بیخود بود کلاً ایـن سگ دو توی ایـن زندگی سگی-سگی. برای اوناست. خُب؟

راستش من اعتقـاد ندارم به شب آرزو هـا، کوفت از ایـن چرت پرتای احساسی که دو عدد فرد که میخواین مثلاً دختـر شاه پریون بیاد باهاشون باله برقصــه و یا یه دختـــر خسته ی تنهـای غمگین که داره کشوی لوازم آرایشی ـشو مرتب میکنه که نـاف ریمل نـره تو چش پنکک و بالعکس و انتظـار داره عجقش سوار بر پرادوی سپید بیاد، بهش اعتقـاد دارن. ندارم آقا! 

و بله شاید من یه ناامید خستم که اصلاً حـال ندارم با اکسیر تخیلی امید کمیت لنگمو سفت بگیرم تو دستم بگم Yeah Baby! از اون مدل هـا با کمال احترام نیستم. کلاً فاز اینم چیزی که میتونم، میتونم، نمیتونم، باید بتونم، اگر نتونم، باز هم باید بتونم، اما اگر واقعـاً نتونم، غلط میکنم، دیگه هیچی نمیتونم، در نتیجـه امید، آرزو، آمـال قشنگه نمیگم قشنگ نیست. اما درک! درک اُمت.

رساله قوز بالا قوز، آپدیت اردیبهشت مـاه 1392

قبل از مصرف تکان دهید نوشت (!) : راستش؛ شاید بشه ایـن متن رو یه جور درد و دل یک فرد به ظاهر مرحوم و مرهوم اخلاق مجهول الوصف شده به حساب آورد. حسب حـال اینجانب، نه خودم، بلکه لحن صحبت و نحوه برخوردم با دیگران. دیگرانی که شاید از دور نتیجـه گیری هـایی خُلف حق و از روی شناخت پشیز خودشون انجام میدن و شخصیت آدم رو با کلماتی که از کیبوردش خارج میشه یا از دهـانش – البتّه مورد دهـان نمیتونه صحیح باشه، چون من معمولاً زیاد بالحال با کسی گرم نمیگیرم که شوخی کنم. – میشناسن و اون رو پاس میدارن و نتیجـه گیری میکنن و نتیجـه گیریشون رو بروز میدن. خُب فکر کنم پیش در آمد موضوعی که میخوام در موردش حرف بزنم معلوم شده باشه.

عرضم به حضور شما رفقا، من یه نَمه، نه شاید یه ذره بیشتر حتّی، فرد شوخ طبعی هستم. یعنی نه اینکه همیشه کر کر باشم و لزجـانه بخندم و ابراز نمک کنم. اصلاً! لحن صحبتم یه جوری هستش که دوست ندارم خشک و وارفته تکلّم کنم. دوست ندارم که ملت فکر کنن یه شخص متحجّـر که فقط دوست داره خودش رو بد عَس (= خود فریفته و دانای کل )  نشون بده، داره براشون از اینکه چقدر خوبه سخنوری میکنه. من حتّی در صحبت هـای عامیانه و عامم کلماتی دارم که یکم متکلفانه شاید بشه بهش نگاه کرد، دوست ندارم که ملّت فکر کنند یک فرد رسمی جلوشون هست که، به فکـر گـره کراواتش موقع صحبت هـای شیک و پیکش توی عالم مکاشفه و جمع هـای خیلی یخ و سرد که جـای شمـا ، تو میگن و جمع منفجر میشه از خنده که نشون بدن عجب دیالوگ خارق العاده بوده، هستم. دوست ندارم که از این قانون پایستگی که جدیداً باب شده مبنی بر اینکه، هرکی رسمی تر صحبت کن پس یعنی دارای علم لدّن و دانایی فرط خیـال هستش پیروی کنم. باب همین موضوع؛ نمیدونم چرا جدیداً، جدیداً که نه مدتی هست حسش میکنم. فردی که به ظاهر تمام زندگیش خلاصه میشه توی اینکه یه عکس بگیره، با قیافه خیلی عشوه مـاتیک و بعد یه کیلو براش قرمز براش تلطیف لب و مقدار فراوون Blur تولز با درصد 100% بکار میبره – ابزار فتوشاپ هستن – برای پوستی شاداب با طراوت، به سبب اینکه رسمی حرف میزنه. ( منظورم از رسمی اینه که سبک و لحنی طنز نداره )  زیاده گویی توی کلماتش و توصیفاتش نداره. کبـاده اینکه من خفـنم بکشه. راستش رو بخواید، من مجبورم بیش از آنچـه که باید کلماتم رو توصیف کنم. چرا باید توصیف کنم؟ خُب، چون غالب اصطلاح و کلماتی که در جملاتم استفاده میکنم دارای لَختی دُز ایهام و البتّه گنگی هست که باید رفع بشه. بنابر همین مورد دوست ندارم، فردی که هم صحبتی میکنه و با هم گپ میزنیم بذاره پای زیاده گویی و اطناب. ( البتّه کلاً مدتی هست که زیاده گویی، توصیفات و مشتقات رو کنار گذاشتم. علاقه ای به اون صورت به تکلم نداشتم. کما اینکه، مدتـی مسنجــر نرفتم. کمـا اینکه، مدت طویلی قلم نزدم. بیشتر ترجیح میدادم توئیت کـنم تا با کسی هم صحبت شم. ) بنظر شخص اینجانب، اینکه فرد با لحنی حرف میزنه که به ظاهر سَبُک هست، از این بابت میگم سبک که بضعاً  آدما تو ایـن موارد وقتی ری-اکشن هـا یا تفکرات محدود به ظاهر مردم رو میبینن ، فکر میکنن با یه فرد سبک و شیرین عقل که بابک رو کباب صدا میزنه سروکار دارن! این سبکی نیست. و بلکه، عامیانه بگم، آب کردن یخ شاید بشه اسمش رو گذاشت. هرچند، ترجیح میدم برای اُمتی که فکر میکنند هرکی از لحنی استفاده میکنه که توش کمتر از میباشد و مشتقات استفاده میکنه، فردی دارای خردی سطحی، جواد و چیپ هستش، از لحنی خُلف عادت که البتّه توش خیلی هم مهارت دارم استفاده کنم. من میتونم خیلی خوب کتابی بنویسم. کتابی حرف بزنم. خیلی خوب با تکلف حرف بزنم، سرد، کریه. اما آیا دوست دارم؟ اصلاً. اما از اینکه کسی من رو جواد محسوب کنه، به جدّ بیزارم. والسلام، نامه تمام.

+ بابت اطناب معذروم.

'+ از این حسا که رو صندلی لم دادی حرف دلت رو میزنی. خیلی خوبه ولی نمیدونی.

''+ از این حسا که کاور موزیک هـای محبوبت رو از گروه هـای مختلف و یا افرادی که توی ساندکلاد کاراشون رو پابلیش کردن گوش میدی.

[AUW] جعبه سیـاه، روشنی، گلگیر، آب!

در ممالک دور آورده اند که روزی درویشی غوطه ور در خرقه می آلود و ویسکی و عـرق هاپویی و سایز مشتقات خاک تو سری سر در گریبان برده بود و جیب مراقبت را اتو کرده بود. مریدان وی را دیدند و گفتند که داداش، دری جون، در چه حاله بودندی و ز سترگی و این محفل پر از معونت برایمان چه آوردی؟ وی نیشخند بفرمود و اسمایل دو نقطه زد و زیر لب گفت هیچی. مریدان وی را ایگنور کردند و از آن پس شیخنـا رتتـه ی عالم مکاشفت گشت. احول شیخ مجهول الحـال سخت رو به افول بود و سوسوی اینویز روحیاتش بر همگان آشکار بود … بگذریم. حـال مقدمه بَس است. بگذارید گچ برداریم و در جعبه سیاهمان روشنی بیافرینیم.

گلگیر. براستی گلگیر! چه نهفته است در این کلمه به ظاهر پیش پا افتاده و خیلی یخ و در باطن کِدر که در پشت چرخ گردون میرود و به خود میگیرد آن چـه را که روزگار ـه چرخ بدان نه میگوید. میگیرد اَه شیخ را از نهـاد کبیر تا صغیر. میبرد نفس هـای سرد موتور را. میبوید گل هـای سراسر از امید و طراوت که زیر خط و خـال خودرو جان به جهـان آفرین تسلیم میکنند و له میشوند و گلگیر فقط نظاره گر آنان است. همچو شیخ مذکور که فقط نظاره کرد که ترد همگان شد و زبانزد عوّام و خوّاص به تدبیر صورت پر از اشکش. به ظاهر گلگیر تخمیر کننده و ستیزه جوست ، اما فی الواقع محرم درد چرخ است و گلگیر برای نظافتش امید به کارواشی دارد که شوینده اش پر از نومیدیست. رمق برای ظواهر دارد و باطن را پاس نمیدارد و گلگیر محروم است. از آب. او محکوم است که به صفحه سیاهی که چرخ نامیدنش چشم بدوزد و گاه گاهی با کلامی تکلم با چرخ آن را گلی کند و هم دردش بنامد. زنده باد.