Depeche Mode – Delta Machine | برداشت شخصی

Delta Machine سیزدهمین آلبوم گروه نـاب و به عقیده بنده سلطان سبک
الکترونیک Depeche Mode هستش که در اخیراً پخش شده. ( مارس – 2013 ) من
اصولاً عادت ندارم در مورد آلبوم هـای یا موزیـک هـایی که گوش میدم بحثی
کنم یا نقد بنویسم. این رو هم نمیتونیم اسمش رو نقد بذاریم. در مورد
موسیقیش بحثی ندارم چون برای من دلچسب بودش. نمیشه گفت اندازه تِرک  Wrong
ـشون رو من تاثیر گذاشت ولی دلچسب بود. در حدّی بود که بشه یه ترک مثـل
Welcome to My World که اینتروی آلبوم هم هست. بار هـا شنید و ازش لذّت
برد. اما چیزی که پیوسته من رو علاقمند به Depeche Mode نگه میداره. موسیقش
نیست. بلکه Lyrics هـا ناب و خواستیشون هست که خواه ناخواه شمـا رو
فرامیخونه که ترک بعدی و بعد رو گوش بدین و غرق بشین. شمـارو به عامل و
قصّه ای میبره که توی جهان شاعر اتفاق میفته. جهانی کوچک دو نفره، فاضله و
پر از عطش برای یار.

داستان از این قراره؛
شاعر یار رو برای ورود به دنیای خودش و آشفته شدن و یکی شدن روح تـوی دنیای
معشـوقش دعوت میکنه. آسمـان رو میشکافه و میخواد معشوقش رو به ورای اینهـا
ببره، به ورای این جهـان ماشینی. روابط ماشینی. گذرا … شاعر به دنبال یه
نقشست که به قلب معشوق رسوخ کنه و اون رو به تعالی برسونه. تعالی که کنترل
رو از بین میبره و روح را آزادانه بر پرواز در میاره. اونقدر که زیبایی
غروب و تبُ تاب مهتـاب با یک نور خیره کننده براش باشه. بنظر من این نمود
یک تعالی و یکی شدن در یک بسط دو نفرست که معشوق رو بهش دعوت میکنه.
تعالی،اوج، تنهـا فرشتگـان ما بین من و عرش اند.
توصیفی که میشه  داشت، یک بازیابی. یک تلاش برای بدست آوردن. یک فرد که
خودش به تعالی رسیده و دوستدار این هستش که تا ابد در ایـن جـایگـاه بمونه.
جایی که حس والایی از انسانیت از درک از فضایل بشه داشت. در تنهـایی در
خلوت. خلوتی که برای تعالی رسیدن به عشقیست ناب.
« میلغزم از اوج به بهشت میرسم در کمـان آرامش. من خودم رو بار هـا و بار
هـا باختم. اراده ام رو از من بگیر. برای همیشه من میخوام لذّت ببرم،
آزادانه بانگ سربدم و پایکوبی کنم. تـا در خاک هـایی که اطرافم رو میگیره
گم بشم. » در پرتو طلایی معشوق میسوزه. و نور هـای این پرتو اون رو در بر
میگیره. ایـن راز پایانی هستش که در اون سوختن هـا، وقتی که به معشوق نگاه
میکنه که اون هم در حـال سوختنه این رو پایان در نظر بگیره؟ آیا این براش
میسر هستش؟ « این پایانه » و نه این پایان نیست. و ایـن دلزدگی رو شامل
میشه در دفتـر عشــق؛ ای کـاش ایـن تحقق پیدا نمیکرد. اِی کـاش ایـن
قسمت پایانی به همین زودی به پایان نمیرسید. جهـان مـن داره از هم پیاشه.
پودر میشه آهسته و پیوسته. خیلی هـا فکر میکنند کـه من همینطور در حـال
بزرگ شدنم. هرروز، در حـالی که پوچـی از نبود … نه ایـن دنیای منه! ایـن
دنیای کوچک منه و من همه کـاره اینجـا هستم. پادشاهی میکنم. نمیذارم کسی
وارد حریمم بشه. هیچکــس … حتّی تویی که با من به بهشت رفتی. برو … از
جهـان من برو بیرون. به سرعت همه احساساتم که برات طغیان شده ببر. ترجیح
میدم با دیدن تصویرت سر کنم. تا نتونم تورو رو نگه دارم. وقتی ستارگـان
عـــاشقانـه در آسمـان میرقصند ترجیح میدم در آرزوی تو باشم. به آرومی. بر
خلاق سرعتی که من در تپش قلبم و افکـاری که در ذهنم رفت و آمد میکنند دارم.
من این حس رو دوست دارم … چون شکستم. اِی کاش میشد که منو کنترل کنی .. و
اِی کاش میشد که بدونم واقعـاً ایـن جدایی هـا که تموم میشه و آیا تو اونی
هستی که من من میشناسمش و نمیتونم نادیده بگیرمش و با دیگری عوضش کنم. من
شکستم و افلیج و ناتوان و فقط تو میتونی منو از جایی که رفتم برگردونی و
میتونی قبولم کنی و منو از ایـن دوری هـا نجـات بدی، یادت میاد وقتی که من
سقوط کردم … شکستم. تو نیـازی نیست که اینقدر شکسته و از هم پاشیده باشی.
من هرجـا که نیـاز بشه همراهتم. به یاد اون با هم بودن هـای بدون اشک.
هرچند تو از اولش شکسته بودی و من التیامت. شکستگیت، حس تاریکی و مرگ در
نگاهت. چه چیری تورو اینقدر سوزونده و پریشانت کرده و روحت رو در قلبی کـه
روح هـا کنترلش رو در دست گرفتن انداخته. چی تورو به این حـال رو نداخته،
درونت رو، کودک درونت رو، خواستت رو؟ تو باید تحملت رو بالا ببری، درد عـشق
بکشی. و بیشتر و بیشتر بکنی. وقتی که بدنت از هم میپاشه و خود واقعیت
نمایان میشه. و قطرات اشکی که از شوق واقعی بودن از صورتت سرازیر میشه و
رودی رو تشکیل میده که در پرتو هـای احساسات شاعر منعکس میشه. و بله …
میتونم نوای طغیان رود که دردناک خود واقعی من رو غرق میکنه. میتونم ببینم
که خشک میکنی خودت رو و به سمت نور شبانگاهی که همون رسیدن به همه کشیده
میشی. افسوس که، کودک درون دیگه مرده، دیگه خودت نیستی. باید تموم عروسک
هـای خیمه شب بازیت رو جمع کنی و با روحت بازی کنی. « صدا هـای توی سر » من
خنگم؟ من رو دور میزنی؟ من هنوز فکر میکنم، آره! افکارم رو مرور میکنم. به
اون خاطرات .. فرو رفتن تو و اینکه من تورو نجات میدم. من گیجم. گیجم
منگم. نمیدونم … دارم راه درست رو میرم؟ آیا این واقعیت ـه؟ من منگم؟
اینا … هیچی نمیدونم. بگو که میفهمی …

مـن خواب اون روز رو دیدم که تو جوابش بازی با شرم، حیـا و گنـاه تو جوابی
باشی که رو به روی من متجلّی میشی. من با وجود تو، با لمس دستانت خودم رو
گم کنم و خواستار خودم باشم. خواستار دستت که جزیی از خودم باشه. سعادت با
یک بوسـه. تو باید والا ترین از این هـا باشی. من تورو به عـرش میبرم. نترس
و بیا. تو باید ممنون باشی. و نه گاهـی از ایـن هم تناقض لبخندی به لب
میارم و میگم، دروغ هـای تو از حقیقت شیرین تره. عشـق تـو تنهـا چیزی هست
که من میخوام و در دفتـر دل من مکتوب شده و نه در دفتـر دل تو دروغ هـایی
نوشته شده. عشـق تنهـا چیزی هست که من خواستارشم. من اونجـا بودم، وقتی که
من رو از همه وقت بیشتر نیازمند بودی. من اونجـا بودم حتّی وقتی که من رو
از همیشه کمتر در کنار خودت میخواستی. من همه کس برای تو بودم. در سقوط در
موفقیت در کسب کردن در از دست دادن در شوخی در غم در رنج. نتونستم تورو به
اون خونه ی دو نفره ببرم و روزت رو نجـات بودم. نتونستم حس کنم که باهمیم.
تنهــــــا و تنهـــا. من نتونستم حفـره درونت رو پُر کنم و من تنهـا
موندم.

من همه وقت به دنبـال تو بودم، وصال به تو. آنگـاه که خوردشی دستانش را روی
مـا میکشید و کسی اینجـا نبود. من به خونه ی تو میومدم. در رو میشکستم و
به خود میلرزدیم. من بیشتر میخوام … بیشتر و بیشتر. این تنهـا راهیه که
میتونم قـلب دردمندم رو تسکین بدم. ایـن تنهـا راهه. من میخوام که رایحه
تورو استشمام کنم، نرمی پوستت رو حس کنم. من میام تا خزیدن تو لای کلمات،
لای احساسات، لای عاطفه رو تمومش کنم. من کنارت میمونم و تورو تـرک نمیکنم
تا وقتـی عطشم سیراب بشه. ایـن تنهـا راه تسکین روح ـه من درد منده؛ تنهـا
راه. روح من که تمام ایـن مدت داغ بر سینه میزد، میسوخت در آتش سوزان، پر
پر میشد، پر از آرزو خفـه میشد. حالا من پُر از خالی و احساس نسبتـاً خوب و
سکوت اعجـاب انگیز رو در قلبم تجربه میکنم. سکوتی ناشی از تو. من کتمـان
نمیکنم که من عوض شدم. من دیگه اشک نمی ریزم و تهـی بودن با من غریبه شده،
من دیگـه مفلوک نیستم. اما؛ هنوزم من میتونم خواب پرواز با تورو ببینم. من
همیشه کسی رو میخواستم که در کشش نگاهش بمونم و توی اون کشیده بشم. و به
خطّ تو کشیده شدم. و قضیه سخت تر و پیچیده تر شد. و اگر دیدی که من لای
دروازه هـای سوزان طلایی میرم بدون اینکـه لب از تکلم بگیرم. برای تو
ایستادم، در آسمـان، فقط تو. خداحافظ …

بشخصه لذّت بردم. ضمنـاً اضافه کنم ایـن یه برداشت شخصی هستش. ممکنـه یکی
ازش کشتی کج هـای جان سینـا برای دستیابی کمربند بــاربی رو برداشت کنه، ممکنه یکی
فیلمنامـه ی  آرگـو اند بیب یوزرسِلف دو در ذهنش متجلی بشه … لذّت ببرین.

واسر شدن سـال ماضی!

اینکه نوار خالی زندگی همینجوری میگذره میگذره، سـال هـا از پس هم،

بازم شور و شوق پیچوندن مدرسه بالفرض یک هفته، دو روز، برای اونـا که پایین تنشون والبیالیسته، از سر اسفند. بازم خرید عیدی، آخ آخ چه همه چی گرون شده. سـال قبل ارزونتـر بود هـا و بازم سفـره هفت سینی که مـا هفت کـاف برگذار میکنیم و کسی هم نمیـاد برانداز کنه که توی اون کـاف هـا هرسـال کفن جـای خودش رو داره. بازم یه لباس عید و مهمونایی که میان میرن، یه خوش اومدین زورکی باید زیرلب بارشون کنیم که نگن سیکیم خیـاری باهامون برخورد شد. یه خنده خشک بی مسما که صرفاً جهت خوشنودی طرف خیلی ملیح بهش زده میشه و اون که سری تکون میده و میگه، همم! ببینم زن گرفتی هار هار هار. حالا در کیس من این چیزا نمیگنجه، بیشتر این تیکه متن از دُز کلی گرایی بهره منده. همینجوری عمر سپری میشه، هربارم مـا میشینیم برنامه میچینم که آره، امسال میشنم میترکونم، یه دویست-سیصد تـا شاتل میفرستم فضا. یه بیلیون هق هق وار اشک شوق ول میدم که اورگا، اورگا، کل جهان رو بایکوت کردم و من خفنم! بعد هم میای روی استاتوس ـت یه سری مثنوی هـای بی مخاطب میذاری که کسی از دور ببینه بگه! بَه! پسر عجب چیـــزیه! یعنی میشه مام برنامه ریزی کنیم اینقدر خفـن مفـن؟

چرخیدن مهتـاب و خورشید توی روز عید، نگاهت که نمیدونی گریه کنی! بخندی! تبریک بگی! جا جواب تبریکا بگی خودتی. نمیدونی. حتّی گاهاً پیش میـاد در حدّ روز تولدت که میگی امسال چی شدم هم بهت سخت بگذره و ناراحتت کنه. مخصوصاً مخصوصاً اگه یه خلاء توی زندگانیت باشه. اون موقعست که میگی، هممم. عجب خلسه ای! این دل مردگی از کِی توی من بود. از کِی من یاد گرفتم پوچی داخلم رو حس کنم. همینجوری با خودت مشغول صحبتی که، یکی میاد میگه : « هوی علی! بیا عیدی تو بگیری. » خیلی گُــشـاد پا میشی میری. میگی باشه مرسی. میچپونی تو جیب طوری که یک هگزا بار تا بخوره. و اصلاً برات مهم نیست طرف چی فکر کنه. چرا؟ چون حالش رو نداری. نه فقط اون حـال هیچکی رو نداری. لَختی دل زدگی داری، اسمش رو گاهی میذاری امید، گاهی برنامه، گاهی رزومه، گاه و گاه هـای مداوم. همیشه هم همینجوری زندگی گذراست. هِی میگذرونیش که بگذره، که در جواب چطوری اِی میگذره ای بندازی تهش و طرف هم بگه چو بگذرد غمی نیست یا بالفرض زندگی شاید همین باشد. توئم یه خفـه شـوی جذّاب توی دلت بهش بگی که ملس ضرب باشه و اون هم یه لبخند جواب لبخند ظاهریت رو بده. خُب کلاً اینا توی قاموس و آداب رفتاری من نیست. چون که من یه فرد بسیـار رتتـه و بالنگ صفت هستم و کلهم توی مهمونی هدفون میچپونم تا دسته و کلاً برای مهم نیست که مردم اطرافم چی در موردم فکر میکنن. چون اغلب نابغه ی اجتماع ستیــزی منو میشناسن که عشــق موسیقی هست و تمایلی به معاشرت نداره و من دوست دارم اینجوری فکر کنم، دوست دارم در تلالو نگاه هـای به ظاهر مجبت آمیز که همینجوری دورم صف آرایی میکنن، کباده تفاوت بکشم. دوست دارم لذّت ببرم از متفاوت بودنم، اما گاهی سوال پیش میـاد …

… از سـال پیش که این هـا بود، تا به امسال که این خواهد بود. من چه منی بودم و چقدر من تر شدم و آیا اصلاً منی بودم. چقدر سالی بود که به منی که میخوام من باشم نزدیک شده باشم؟