.Painted Fire Across The Skyline …

زیر درختی تنومند، مالامال از صدای ناله هـای مرغانی که دود در سینه هـایشان جا خشک کرده بود. به دور از سیاهی شهر، پناه گرفته در تیرگی دهشتناک خود، محاصره شده با شراب هـای اثیری، به دور از سپیدی، کدری شیشه ای مـات که خیسی قطراتی رویش گویی می رقصـند. آن سوی پرچین هـا که با سیم هـای خاردار طلاکوبی شده پوشیده شده بودند، روبهی و ماری درگفتمان بودند و سیخ داغ میکردند و قلوه سنگ هـای اطرافشان را پاره پاره میکردند. نـــوری تاریک از چشمان کودکی کـه جامـه ای چاک چاک و وصله زده به تن داشت متصاعد میشد و روی درخت خشک نور افشانی میکرد. درخت غوشه ای سفید رنگ، سیاه رنگ، بی درنگ نمیتوان با چشمانی خیس تشخیص داد با نسیم صبحگاهـی عشــق بازی میکرد. آنچنان که گویی آن دو، روحی بودن در دو تن؛ بی تن. نسیم پی میگرفت پروازی بی آواز، به دور از چنگال هـای هربازی. و درخت می آموخت رسم ماندن بر راه، چـاه و باور خویش و تلاوت مرثیه برای ریشه هـای خون گرفته اش. خدایی که فضــا نورد بود، دو پایی که درخت بود. سرو بود، توس بود، شیره اش خشکیده بود. عینک هـای بی شیشه ای را بر چشمانش میزد و مینواخت. مینواخت از رسم تنهـایی. از ناله مرغ سحرگاهی، از باد لعنتی به ظاهـر نامـه رسـان. ابر باران زا، درخت را تطهیر میکرد. و درخت؟ درخت به رسم ادب تشکر سردی بر لبانش که گویی تهـی از آوند هـایی بودند که در زمستان سـال پیش پا به فرار گذاشته بودند، می آورد. سنگ هـای بی احساس، درختـان خداپنـدار، شراب اثیری، نسیم بر باد رفته، رحمت موهومی. سکوتی از وفور فریاد هـای ساکت کرم هـای باغچـه گوش را میتراشد و درخت، بی هیچ توجهـی سر به خورشیدی که در روز هـای مرده زمستانی وی را گلگون میکرد میسائید. درختی که روحش غمین بود و حتّی ثمره ای نداشت. تمام دنیایش خلاصه میشد در کنج یک اتاقک چوبی که گویی رسوم سرخ پوستانی درویش صفت (!) در آن رنگ میگرفت. خسته خسته خسته، نبود. بریده بود. درخت از اینکـه قطر تنه اش فرون شود بیم داشت. از بازی بی پروا شاخـه هـای خشکیده اش در نسیم بیم داشت. از بودن هـا، رفتن هـا، بوئیدن هـا بریده بود. در وصف حـالش همین بس که، دل سوخته آن مردمانی بود که با تیغ هـای کشیده خود رویش اسم هـای کریه خود را به یادگار میگذاشتند.