Undertow

    مـن تو ایـن پست قطع به یقین دارای مقادیر بسیـاری دُز سرکوب نشده ی عصبیانیّت هستم. لذا، اگر به آرمـان هـای غریب و جهـان شمول انسانیتون مبنی بر اینکه زندگی زیباست. مـا زندگی میکنیم چون لایق زندگی هستیم، بلاه بلاه بلاه! فرد خوشبخت و مشتقاتش برمیخوره. پیشنهـاد مـن به شمـا اینـه کـه یا نخونین، یا اگه میخونین فکر نکنین با یک بازنده طرفین که الان سیصد و شصت و دو تا شکست عشقی خورده، الان استاتـوس مسنجرش اینـه اونی که رفته، گور پدرش که نمیـاد و ایـنکـه دغدغـه فکریش اینه کـه چـرا ننه صمّد اینقـدر جذابه من نیستم هستش. چون کـه اصلاً از ایـن موارد تو قاموس گفتـاری من، نه بلکه، رفتاریم نیست. و خستگی مـن از روزمرگی، مردگی، اصلاً زندگی هرچی اسمش رو میذارین، در کلام نمیگنجـه، تیریپ دپرس هم نیست. بگیم که طرف کمبود توجـه،محبّت، بلاه بلاه داره. داره عشوه هـای خـرکی میـاد. میخواد خودش رو نیـازمند نشون بده. لاکن که بازم از ایـن خبرا نیست. آدم گـاهی به جایی میرسه که خسته میشه. ایـن خستگی به منزله اون هستش کـه دوست نداره. فقط دوست نداره زندگی کنه. دوست نداره نفس بکشه. مـن نمیخوام بمیرم. امّا هیچی رو شیرین تر از نبودنم نمیدونم. مـن نمیخواستم متوّلد بشم. از اون تیریپ هـا نیستم که بگم من محکوم شدم به زندگی، عدالت منو سـه قلو کاشت و فلان. نه خیر، مـن زندگیمو کردم .. اما خودم فقط خودم رو داشتم، هــــو گیــو شِــت برای شرایط؟ آدم یه جاهایی قفل میکنه. نمیکشه. نمیتونه! نه واقعـاً نمیتونه. خسته میشه. نه میتونه مطالعه کنه، نه ورزش، گفتمـان، تکاپو، گشت و گذار، هیچکدوم! موزیک گوش میده، زار میزنه. اما بدون اشک. هرکی هم میپرسه چی شده؟ ها؟ کی من؟ البتّه در مواردی افرادی کاملاً مناسب هستند کـه فرد میتونه بهشون بگه چـه مرگش هست. زیر پوسته سخت چـه جبّه متزلزلی هست. چـه روحیه شکننده ای، چـه خستگی دردناکی، چـه سمفونی زاری هـای تنگی، چـه سـاز هـای کوک نشده ای کـه بصورت افکـاری پوچ تـوی ذهنت حکم میکنند. و تو؟ به کمایی سفید رفتی کـه سیاهی چشمات یک دستیش رو از بین میبره. میگی میخندی، نمونه فردی که غمّش رو بروز نمیده. اما از درون؟ گفتمـانش فقط تو یه پست دو در دو هستش که کسی که میخونه، نمیشناستش غالباً.

            گـاهـاً فقط نفرت کافی نیست. متنفر بودن از زندگی؛ باید زد، بست، رفت، ریخت، مُرد، زنده شد، نفس کشید، با منّت نفس کشید. از اون خورشیدی که نور میندازه چشم آدمی کور بشه، یا نه اصلاً منّ حاصل از نور افشانیش حتّی بیشتر از نور خودش ذوبت میکنه. فکر میکنی که برای چـه زاده شدی. افکـار مثبتت که مردم میگن داشته باش، زاده وهمـی ناشی از داستـان هـای خیـالی دوران کودکی هستش. که اونـا هم مارو فرستادن تو یه اتاق جدا توی تنهایی؛ بله. هر کس تا دلش بخواد میتونه خودش رو گول بزنه. اما وقتی به حدّش برسی. یه روز میـاد، یه روز میشه، یه روز بلاه. خسته میشه، میشکنه، ذوب میشه. نمیتونه تحمّل کنه، امیدی که نداشته تبدیل به خشم میشه، یاس میشه، تبدیل به دغدغـه هـای کاملاً تخـــمـاتیک میشه کـه اهـل دل دانند. به عنوان مثـال، طرف میخواد چشمش رو بذاره روی هم، نبینه! هیچی رو! هیچی رو حس نکنه! بخوابه! خواب نبینه! بیدار که شد ببینه، همه چی عوض شده، خیلی چیزا اونطور که باید نیست. خیلی چیزا اونطوری هست که باید باشه. متنفر هستی. اما متنفر بودن کافی نیست. از شرایط از نگـاه هـای تعجب آور مردم اطرافت! جویای دلیل تولدت هستی، چرا من؟ چرا من باید متوّلد بشم زیر ایـن سکوت سردی که لفظاً زندگی خونده میشه. گاهاً هم ز اون بدل به حروفی میشه که همگـان دانند. تو اونی نیستی که اونهـا میبینن، بغضی که هست رو کسی نمیبینه، چون غالباً تعلیمات داده شده روی ذات کلام دقت نشه و لفظی باشه، نه اینکـه عمداً باشه یا از روی کلیشه مردم علاقه مند باشند به اینکـه بروز بدن ناملایمـات رو، نـه. ظاهر همیشه نمود باطنه از دید بعضی. البتّه نمیشه کتمـان کرد که ظاهر هم مهم هست و کسی که زرتی هر چی هست تو اون دلش رو بگه، فردی موفق، واقعـاً دردمند هست. هرچند گفتـارش هم تاثیر به سزایی نداره به عقیده من، خیلی هـا الان که من یک ساعت تفت دادم. به نتیجـه میرسن که قضیه لاو استـوری هستش و ایـن بابا شکست عجقی خورده. کسی درنمیابه که خستگی از زندگی کوه رو میزنه زمین. کسی که تکیه گـاه همه، نمیگیم همه خیلیا بود شاید دیگه نتونـه به درد خیلیا گوش بدن. بنظرتون چرا، ایـن بابا مریضه؟ نه بخّدا! میفهمه، اما نمیخواد دیگه بشنوه، گوشاش پُره، لمس کرده. نمیخواد به دید یه وسیله بهش نگـاه بشه. نمیخواد زندگی کنه. نمیخواد آینده داشته باشه. نمیخواد تلاشی برای آینده یا بهبود روح، روان، کوفت، زهـرمـار داشته باشه. فقط میخواد نباشه چیزی که هست! فقط میخواد چشماش رو ببنده، نیبینه. زندگی رو نبینه. کسی رو حس نکنه. اینکه میگم منظورم فرد خاصّی نیست، فردا لیست قطاری بیاد، حتّی من؟ آدم حس میکنه. میخواد، گاهاً، نیـاز داره حتّی، بمیــــــــــره! برای خودش بمیره. نه برای دیگری. نه حتّی برای چیزایی که براش ارزشه. البتّه من دیگه ارزشی ندارم! مـن ارزشی برای زندگی کردن ندارم! من هدف هام رو خُ تُف! اصلاً نمیخوام! آدم اینقـدر زده میشه از جنگیدن. اینقـدر خسته میشه از بودن، از شدن هـا از خالص سازی روحش، از چیزای مسخره ای که اسمش رو میذارن امید و افرادی که صرفاً برای تیریپ و توجّه خودشون رو چیک چیک روحی میکنن برای اینکه دو نفر ببینن بگن، آآآآ بابا دمت گرم. خیلی غم داری! نه بخّدا! من فقط نمیکشم! فقط نمیخواد آهنگی گوش میدم « راک ایز دِدِر دَن دِد» جـای راک بذارم علی برای توصیف خودم. نمیخواد وقتی کسی میگه خودکشی بنا بر موسیقی که گوش میدم بگم من الانشم مردم، نمیخوام بلک متـال، دث متـال گوش بدم برای اینکـه نشون بدم روحیه ندارم یا ذاتاً فلسفی میزنم. میخوام رو خودم یه پوشال نامریی بذارم، یه پوشال که منو از خودم پنهون کنه.

 من مریض نیستم، از اون افراد بازنده نیستم؛ نیستم. من فقط خسته شدم! خسته شدم از ایـن چرخ گردون که باید با زور روغن بچرخونیش. من معذرت میخوام برای بودنم. من نمیخوام که باشم، مجبورم.