Vermillion

دوستمون رو که در تصویر میبینم، پای با پـای مـا، مهر رو جشن گرفته، حـال میخواهیم مهر رو با هـم هورا بگوییم و کلامی چند با ایـن دوست سر شرابیمون که برند رنگ موش منو کشته وای، کلامی چند مراودات فکری داشته باشیم.

من : سلام دوست من. میخواستم اندکی مزاحمت بشم، شریک گردندت بشم.

قرمزی جون : خوش عومدی عژیژم. بیا بشورمت .. تروخدا، مهمون من.

من : جیگلی تو! :* میخواستم بدونم یک مهـر تو مدرسه مـا چیکار میکنی ناز نازی؟

قرمزی جون: گفتن کـه، هرمدرسه یک صمیمیت .. منم عزم خودم رو جذب کردم کـه برای ایجـاد صمیمیت، در کنارتون باشم. آخـه میدونی که محرم اسرارتون منم.

من : مبارک رو مشعشع گردون، روکش خریداری کن. حقیقاً حالم از مکانی که توش هستی و خود نعشت به هم میخوره دوست من. فعلاً.

The Heretic Anthem

+ به غرب وحشی خوش آمدید، نقد و بررسی.

در میـان بحبوحـه اوّل مهـر، سهم من از درس و مکتب، نیمکتی چوبین بود کـه، به چوب گردو گفته بود زکی من هستم! روی تپـه ای بودم کـه سگ هایی دیروز قمّـار کرده بودند و با بد مستی، گربه مزایده میکرد، آری، مدرسه بود. اوّل مهر بود. روزی کـه از کریه هـای بشریّت و ننگیست بر جامـه ی ، {البتّه تابستون اهـل دله، دامن کوتـاه }  ننگیست بر دامان کوتـاه ِ پاک دامنه (!) تابستان. تا از یاد نبرده ام، به غرب وحشی خوش آمدید.

دخـول کردیم، به ظاهر مدرسه ای جدید بود .. روی تپـه ای بود کـه سگان برای کلاس هـای صخره نوردی قهرمانی المپیک با هفت تیر هـای رابیسون کروزویی یکدیگر را نشان میرفتند. وارد شدم! { عکس العمل پیشنهـادی : جریدن خشتک و استفاده از پودر خیلی آنزیم تاژ } بی گمـان نمیشود در چنین مباحث دشواری، کباده ی دقت کشید .. اما جز انسان به زبان پینوکیو کس ندیدم. البتّه شاید باید، عینک بدن نمایی بر چشمـان قدّ گولاخ خود مینهادم تا مشاهده ی چهره میکردم و گوشانشان رو دراز نمیدیدم، علی ایّ حـال؛ تا پاسی از صبح، میتوان گفت ساعت و نیمی مارا در ایـن آفتاب سوزان، معرفت آموختند و با جمله قصّار ـه، پول سرویس را بیاورید، پول مدرسه جدا و دیگر هیچ، مارا به کلاس هـای عشخ و شفقّت ادب و دانش کـه مجهز به پنکـه ای بود کـه دوستان عزیز به عنوان، آلتی برای پرتاب اشیاء سبک وزن همچون تخته پاک کن و ذی ربط استفاده میبردند، آشنا شدم. بشخصه خود ندانم کـه دلیلم از سعی در درک جانبان چـه بود، اما بی شک با هوای آنجـا بدمستی شده بودم. خلاصه ی امر، زنگ با صدا در آمـد .. اما از نکته ای هـای حائز جلبکیّت در زنگ اوّل، اشاره صریح معلم فیزیک به خرخوانی بنده بودندی. لذا، موقعی که نمره من را پرسیدندی، رو به همه کردندی و گفتندی کـه، ایشان خرخونیّت خونشان بالا بودندی، ایشان را رتته گردندی و آشنا گردندی کـه خرخونیّت خبر نمیکند و مـن از این نتیجـه گیری به ظاهـر خوف، خشتک جریدندی راهـی، مستراح خجالت گردندی و خیالات محالی کـه برای آینده خود در شریف داشتندی به باد دادندی و دِگَر جز آکسفورد دانشگاهی نیست کـه مرا ارضاء کند. براستی. 

در بوفـه، پارچـه ای قرمز دیدم کـه حایلی نامریی جلویش را گرفته بود کـه نمیشد آنرا دید، اما براستی گاو هایی را دیدم کـه بی پارچـه هـم در روی غریزه هـای حیوانی شان سرپوش نگذاشته و عَـر عَر، عذر ایـن خر بود، گاو شرست مندانـه، یُرِش برندند .. روح آجـر هـا پاک و یادشاه اصـن اوف باد.

سرم بنده، با چشمـان و گوش و حتّی سوسوء چشمم در حـال مرودات 3272894+چند میباشد، لذا سردرد امـان از قلمم برده، میروم به خوابم کـه فردا، در غرب وحشی .. کمین، که داند؟ شاید دوئل، تحت تعقیب. شب خوش.

کلینیک تخصصی دکتره یَره مَره جیمبله

آقا، شمـا مَشت، با ودکـای خونـه دَدَی بزرگ کـه جیگراش هشت، مـاهـم تلشت، دلمون شتشت از هیچی گششت، کارمون رو شدشت، فکرامون خشتشت، حالتون گششت! خِلاص.

ممم، خدایی یه چیزایی رو میبینم دوست دارم دوبـاره ختنـه کنم اون صنایع مازاد الطبیعـه رو بصورت اشانتیون به بعضاً بعضی از افرادی کـه سهلاً چیزایی کـه قطعاً برای مـا مهمند رو، رتتـه میشمارند، و خطاب به آن رگ پاک آریـایششون کـه بیل بیل بیل بزنین { منظور دار کاملاً } به عبارت بهتر، شمـا مجبور نیستید کـه در مورد چیزهایی کـه حتّی به خودتون کـه هیچ، به جدّتونم هیچ، به خود آدمم ربطی نداره، کوپـن فروشی کنید. نمیشه دوستان! نمیشه. مخصوصاً اگـه اون چیز هـایی از اون فرقـه باشند کـه به خامُش خوری اعصاب منجر میشن، یکم مزه کنین، شاید نمکش با فلفلش قاطی شد سوختین. / کلاً ایـن تیکـه رو برای ایـن نوشتم کـه بگم آره داداچ، مـن بلدم تو شنای قورباغـه پارو بزنم .. /

خُب، موضوع بعدی کـه میخوام بهش اشاره کنم، اینه کـه موضوعات شخصی رو نمیشه صرفاً توی بلاگ مطرح کرد، اما خُب .. مشتاقم، نظمش بسرایم، یو نُو؟

بود مـارا کلینک تخصصی / روزگـاری مگذارندیم در اتوبوسی

بیگانگی بودن شوشول پیشــه / کـه از عزم بلندشـان فلک بود در اندیشه

گفتم فلک را هو یَره، منم / به ظرف تاراج شده عمم چـه کنم؟

گفـتـا کـه، هوی علی اُمُلی ؟ / همگی گمـان بری کـه خود بار شتری؟

گفتمش بیخیال داداچ، خودیست / برای مغز به هم ریخته ام خود فسفریست

گفتـا که آدمی آنچـه نشان دهد نیست / خیـالت با خیـارت بازیچـه ای تهیست

گفتمش در مورد آنچـه نمیده متزّز * مشو / خیـال آدمـی را دیدی ذهن باز مشو

گفتـا کـه برای خودت گویم / من همیشه از بنی آدم چوب خورم

بوسیدمش و گفتم عزیزم / گر تـو در استخـر شنا کردی من الانشم خیسم

گفتا کـه بیهده مُـرد بیل صفت / در کوپن فکرت منطق خفـت؟

خـراب کرد تورا فرد آینده / بمـان در حالت پاینده

گفتمش مردیم، زنده شدیم، میمیریم / در حسرت بوییدن گل میخیزیم

گفتـا کـه گُلت فردا آیـد به دست / گرچـه در نثـر غریبت هنوز نور هست

گفتمش ببند ، آن دم کـه مرده شورت را برند / کـه هرکـه آنان کـه به امیدت دست دهند ، بی شک خرند

گفتا سخن با تو کوتـاه کنم / فایده از آن بیتاب کنم

و در آخـر .. اگه تو 5،5،5 هستی، پس مـن، 6،6،6 تشریف دارم. {#_بدون شرح اسلینپات }

* متزّز : تز دهنده، لغات خود ساخته ..