رفتن به نوشته‌ها

Nepenthe مطالب

خط دیگر

فکر می‌کنم توی چند خط آینده سعی دارم از یه واقعیت موازی پل بزنم به یه حقیقت پس زدنی و در نهایت به این نتیجه برسم که نه این واقعیت، حقیقت داره و نه اون آینده‌ی موازی واقعیت داره و در نهایت نتیجه بگیرم که احترام به لحظه چیزیه که مخل قضیست ولی واقعاً این رو دلم نمی‌خواد. دلم می‌خواد از این حرف بزنم که چه طور همیشه جای دیگه‌ای بودم و در انتظار بودم. حس می‌کنم زندگیم سلسله‌ای از انتظارها بود که با پل زدن از محیطم به یک محیط موازی و عدم تعلق در مکان و زمانی که توش پا می‌زدم، سعی می‌کردم اثرش رو خنثی کنم و چیزی رو القا کنم که باید می‌بودم. باید می‌بودم هام رو با عدم تعلق حمایت می‌کردم و این طوری با انتظار یک شبه‌دارویی با اسانس فرار به خودم هدیه می‌کردم و این چیزی بهم می‌داد که بهش می‌گفتیم آینده‌. واقعیت امر اینه که هر چه قدر جلوتر رفت این عدم تعلق با آزمایش و خطایی پشتیبانی شد که انگار داشت می‌گفت دیگه به آخر‌های ته دیگه. چیزی که برام موند این بود که شک کردم. بیشتر و بیشتر به آینده‌ای که تجسم می‌کردم. آینده‌ای که واقعیتی نه چندان واقعی رو تو خودش داره که با انتظار نفس تازه‌ای می‌گیره. حقیقتی که باید پشتوانه‌اش می‌بود، فقط و فقط خود ماهیت زندگی کردن و تعلق به مکان و زمان و صد البته خودت بود. فکر می‌کنم انتظار نوش‌داروییه که تنها چیزی که بهت میده بارون راه حل تو خشک‌سالیه. راه‌حلی که حتی مشکلش رو نمی‌دونی و کلید به دست دنبال قفلی. این حجم از فعل شخص برای این سن نه درسته و نه کلیدی که ندونی قفلش کدومه ولی زنده می‌مونه آدم. پدرش هم در میاد ولی امیدوارم لبخندم پاک نشه.

پساگشتالت

در حال حاضر فکر می‌کنم، مجموعه‌ای از اجزا لزوماً به جز معنی‌داری منتهی نمی‌شن که هیچ، می‌تونن معنای تک‌تک اجزا هم نداشته باشند هیچ، ممکنه بی‌معنی باشند. امکان داره که مجموعشون منتهی به یک دروغ معنی‌دار برای بقیه و بی‌معنی برای خودت باشه. به بیانی، تو اجزایی تشکیل شدی که این اجزا ممکنه متعلق به شما باشند یا نباشد، ولی در نهایت و در بعد فرامعنی که خودت رو در چهاردیواری خارج از انکارت نگاه می‌کنی ممکنه کورکورانه اون اجزای به ظاهر معنی‌دار به صورت آنی بی‌معنی بودن خودشون رو بدون هیچ پوشال و یا به دور از هر نقابی نشون بدن. مجموعه‌ای از اجزا می‌تونند تخطی کنند از هویت کاذبی که براشون در کنار هم قائلی در نهایت بهت نشون بدن که هیچ انتخابی در کار نبوده و قراره در زیگ‌زاگی که در بستر براشون توصیف کردی و در هپروت مهرومومش کردی گم بشن. من فکر می‌کنم که ما بنده‌ی معنی هستیم و از الف می‌دهد ب‌های زیادی که فکر می‌کنیم بهمون حس تعلق می‌ده پیروی می‌کنیم و یه بسته تعریف می‌کنیم که توی اون بسته معنی خودمون رو می‌بینیم ولی خیلی وقت‌ها نمی‌دونیم اون کثافت واقعاً چیه و واقعیت اینه واقعاً چیزی نیست. یعنی ما نهایت واقعیتی که ممکنه لمس کنیم توی گرفتگی بالکن و هوای سردی که روی پوستمون حس می‌کنیم. الان در نادون‌ترین حالت ممکنه حس می‌کنم اجزام طبق برچسب‌هایی که من زدم وجود دارند و تعلقشون به چیزیه که پای گذاشتم توش به صرف این‌که فکر کنم بهترم.

Gerascophobia

چیزی که می‌تونم به قطعیت ازش یاد کنم این هست که آدم می‌تونه طیفی از وقایع رو بدون لینک زمانی باورپذیر بینشون درک کنه. به بیانی شما نمی‌تونی حدفاصل بین اتفاقات رو درست علم کنی و از اونجا بیاری بالا ولی می‌تونی بفهمی که چی گذشته. این رو گفتم که از اینجا ببندم که می‌فهمم که روزگاری از اینکه به حد کافی سنم بالا نیست و نمی‌تونم جدی گرفته بشم می‌نالیدم و تیک بالای سیزده سال هستم رو می‌زدم که تو سایت‌ها جوین بدم و الان که حدفاصل بیست و چهارسالگیم هستم از این می‌ترسم که یه روزی بدنم آفت بگیره و بدون اینکه حس کنم زندگی کردم بمیرم و رفتنی به حساب بیام. خیلی احمقانست که اونقدر حس می‌کنم بزرگ شدم که توی این برهه که قرار نیست داستانی پیش بیاد پیرهراسی به سراغم اومده. سنی که قرار بوده اتفاقات قشنگی رو رخداد های نابی رو تو خودش داشته باشه و از هیفده سالگی طور دیگری می‌دیدمش خیلی کمتر از چیزهایی هست که توش به اون واقعیت قرار دارند و این نمود مطلق این هست که من راه غلطی رو غلط‌تر اجرا کردم و یه باگ خیلی ناهمگون بار آوردم که اتوتیون هم نمی‌تونه خوش نواش کنه. چیزی که از این چرخ گردون دستیگرم شده اینه که چیزی دستگیرم نشده. نمی‌خوام اطناب کنم بگم این هارو فهمیدم یا مایوی خوشبختی قرمز رنگه یا فلان عاقبت دل‌دادگی از نظر فلان ادیب اینجوری ستایش شده یا فلان گندی که زدم تابم رو بیشتر کرده و از این بابت رشد داشتم. این‌ها چیزی نیست که دنبالشم و نه حتی چیزی بهم هدیه کردند. اینقدر زندگی کردم که بفهمم این ها نیستند و بفهمم که نمی‌فهمم. دیگه دنبال رشد نیستم. دنبال عافیت نیستم. دنبال رنج نیستم. دنبال عاقبت اندیشی نیستم. دنبال خیلی چیز ها نیستم. دنبال چیزهایی هستم که در موردشون نمی‌شه کلام رشته کرد و نه خیلی درست می‌تونم شفافش کنم که چه باگ‌هایی براشون می‌شه قائل شده ولی می‌دونم چی هستند. خب که چی؟ خب که هیچی. قرار بوده یک خب که چی بزرگ باشه و این هم روش لم داده در لباس عافیت. این رو می‌تونم اضافه کنم که یه روز ریش‌هام اینقدر بلند نمی‌مونه. اینقدر رها خنده‌زنان تا نمی‌کنم یک روز می‌ذارم و می‌رم که نمی‌دونم کجا می‌رم. چرا می‌رم ولی می‌دونم که می‌رم چرا که همیشه گفتم رفتنی باید بره. از همه جا باید بره و از خودی که مجسم کرده باید بره. این ها صحبت‌های هفته‌های قبل از تولد دوباره و سال جدید و فس‌فس‌ کردن‌هایی از این جنسه احتمالاً یک هفته دیگه ماست‌تر از این حرفام که نگاهی بهش کنم و توی انکار تر از این هستم که کیفم رو ببندم ولی بدون که یه روز دیگه اینطوری نیستم. کی بدونه؟ خودم.

تیماج | Sloom

فکر می‌کنم سه پرده‌ی معنایی داریم. چیزی که روزمره باهاش درگیریم پرده‌ی اولی هست که با انکار می‌تونه یه دسته حقیقت رو تو خودش جا بده. حالا این حقیقت‌ها می‌تونند از جنس کار، رابطه، دوستی و مشتقات دنیوی که هرروز بهش چنگ می‌زنیم ویا عدسی‌های سرد شده و حسابی پرملات باشن. تصمیم‌های کبری‌ای که هرروز توی دفتر تو دو لیستمون می‌زنیم یا تیک‌هایی که ترلو می‌زنیم که یک لقمه نون دربیاریم و باهاش لواشک و آیفون پونزده بگیریم. این پرده‌ی اولی هست که با انکار، خلق الساعه، تکامل یا ایمان مطلق می‌تونیم ساده سازی بهش رو داشته باشیم و توی یه روزمرگی که در قالب تابیدن آفتاب و خوابیدن مهتاب تعریف می‌شه حسابی خودمون رو پکر و شاد کنیم. کلی رنگی رنگی دنیا رو ببینیم و تابلو های خشگل خشگل بکشیم. گاهی باله کار کنیم و وقتی خوابمون اومد مدیتیشن کنیم و پرمیوم هداسپیسمون رو به بغلی نشون بدیم و پلی‌لیست اسپاتیفای یوگاش رو بخوایم. همه‌ی این‌ها به خودی خود معرکن. جریان زندگی توشون هست و حسابی نفست رو تازه می‌کنه و گاهی حبسش می‌کنه و تورو یه زامبی منزوی می‌کنه که از اسنپ‌فود کله‌پاچه سفارش می‌دی و مغزش رو نمی‌خوری چون‌که واه واه و من و وگانم دیگه. من نمی‌دونم. بعضی‌ها با اون قسمت انکار حسابی خو می‌گیرن و براشون هرلحظه و هرتجربه یه حقیقت رو محک می‌زنه. بدون اینکه از پس این پرده، پرده‌ی دیگری باشه یا رخوتی یا غفلتی. من نمی‌تونم بفهمم که تمام لحظات زندگی حقیقتی رو در خودشون جای دادند چون فکر می‌کنم تو هروقت بخوای واقعاً حسش کنی نمی‌تونی محیطم بشی و محاطش می‌شی پس همیشه این شک هست که تو واقعاً نباشی یا این تجربه برای تو واقعاً یچیز خیلی گنگ و پیچ خورده باشه که اینجوری دریافت می‌شه یا اصلاً جدای این‌ها تو وقتی سوال بزرگتر بی‌جوابی داری نمی‌تونی با دودل کردن روی موفق باشید آخر برگه‌ی امتحانت چیز واقعی‌ای رو بنویسی. اگه زندگی فهمیدنی داشته باشه فکر می‌کنم توالی گنگ بودن‌هاست که لاش اشک‌ها و لبخند‌هایی رو جا داده و ایمانی که باید تلو تلو بخوره و همیشه یه قطره زندگی‌ای بتکونه روی دوتا بال مغز و دل بلکه یکم بریم جلو ولی ایمان چرا ایمانه؟ آیا ایمان چیزی نیست جز یه واقعیتی که ما بهش اتکا می‌کنیم برای اینکه انشعاب‌هایی که در قالب تجربه بروز می‌کنند سیاه و سفید نمونن؟ یه مهر تایید خودساخته برای اینکه رویداد‌ها و رشته‌ها مهر تاییدی بخورند. نه نیست ولی این کاربری رو توی پرده‌ی اول پیدا می‌کنه. که افسوس که حتی نفهمیدیم چی رنگش می‌کنه. بعد می‌ریم توی پرده‌ی خودساخته‌ی دومی که حتی نمی‌دونی چیه. مثل یه حالت گذار می‌مونه که توش یه سری سوال مطرح می‌کنی که اولم مطرح می‌کردی ولی حالا برات یکمکی مهم می‌شه سوالات چین. این حالا می‌برتت سمت رخوت اگه حسابی روی سوالاتت تاکید کنی. در نتیجه سعی می‌کنی پرده‌ای اول معنایی رو در نظر نگیری چون فکر می‌کنی یه بعد بالا اومدی و توی اون بعد بالاتر تمام احجامی که کار، زندگی و الخ باشن برات یه نقطه جلوه می‌کنند ولی چون اشرافی به بعدی بالاتر از بعد خودت نداری یه فضای خالی با کلی نقطه داری. در نتیجه نمی‌تونی هیچی بفهمی و داشته‌های سطحیت و پا زدن‌های الکیت رو هم از دست می‌دی. این جمودت می‌آره و قانون چهارم نیوتن که جسم‌ها برای این‌که پذیرای یه نیرویی باشن دل می‌خواند. معمولاً اتفاقی که می‌افته اینه دله چهارصد و چهار می‌ده و تو می‌مونی و دریایی از تعقل که فایده‌ای نداره چون‌که نقطه‌ی واسه‌ی تو دریا نمی‌سازه. بخدا که می‌خواد؛ نمی‌تونه. پس تو دست و پا می‌زنی. نوسانی پیدا می‌کنی بین معنی و انکار. معنی تورو به رخوت دعوت می‌کنه و خنده خنده‌های الک شده و انکار تورو به فعالیت وا می‌داره به زندگی ماشینی و باید‌هایی که هممون تو زندگیمون داریم حالا یا از جنس مسئولیت‌اند یا از جنس گیس‌و‌گیس کشی؛ از هر طربی که آن دم خوش است. مهم این‌ه اون لحظه حس تعلق کنی به لحظت. گاهی می‌کنه و حال خوب می‌شینه و گاهی نمی‌کنی و فقط انجامش می‌دی چون زندگی مرخصی نداره. تو نمی‌تونی با ساعت برناردت هم حس تعلق کنی به دنیایی که نمی‌شناسیش ولی ته دلت می‌خوای بپذیری که زندگی همین گوشت، نبض و خونه که هرروز جاری می‌شه ولی نباید باشه. اگه باشه خیلی چیز‌ها می‌تونند زیرسوال باشند. خیلی بی‌هنریه که دنیا یک آشوب لذت ‌بخش باشه که چوب ماهی‌گیری توش سرنوشت باشه. پس از انکارت گاهی انکار رو پیش می‌گیری این باعث می‌شه مرخصی‌ای بگیری که می‌دونی درست نیست و تورو قرار نیست کمک کنه. در نتیجه یک رخوت خونه می‌کنه و خاصیت زندگی اینه که آروم می‌ره آروم می‌ره ولی تا یکی جایی پهلو می‌گیری تمام نفسش رو می‌ذاره واسه‌ی اون موقع. پس تو می‌دویی دنبال انکاری که ازش مرخصی گرفتی. کنایه‌ی قضیه اینجاست که سخت می‌دویی. دیگه حقیقت بودنش مهم نیست چون اون زیادی دست نیافتنیه. حقیقت چیه؟ پرده‌ی سومی که حتی نمی‌تونی به عنوان نقطه تعریفش کنی. نمی‌تونی لمسش کنی. می‌تونی بگی یچیزی هست ولی نمی‌تونی بگی چی هست چرا هست. می‌تونی باور قلبی قاطیش کنی بپذیری پذیرفتنی هارو بخونی خوندنی هارو ولی بازم یک لکه‌ روی برگه هست که جونی نداره بهت هدیه کنه. همونقدر واقعی که عذرخواهی یونگ‌پو توی جومونگ. پس واقعیتت اونقدر محو می‌شه که غیرواقعی تر از انکار برات جلوه می‌کنه و اینه کنایه که اونقدر خارج از دسترسه که نمی‌تونی با ابزار های توی دستت بهش برسی پس شروع می‌کنی به بازی کردن و وقتی بازی می‌کنی چند وقت یبار این دنباله روی از انکار حقیقت رو ازت می‌گیره و یه وقتایی…

کجاوه‌ی زمان

بزرگترین جنگ را باخته‌ام؛ جنگی که هرروز با زمان رقم می‌خورد و باختی دیگر را در پی دارد. روزگاری است که هرروز و هرشب با تیک تاک‌های نیم‌خیزی که به هم قلب می‌کنند پیکار می‌کنم ولی ذره‌ای از امانت دمی که بر سینه‌ام سنگینی می‌کند نمی‌کاهد. هر بازدم همچو فریبی است که ممتد به خود یادآوری کنم که تیک تاک‌ها پوشیده می‌شوند با نبض، خون و آرام نفس‌هایم. این‌ها دروغی‌اند که هر لحظه‌ بزرگتر می‌شوند. دروغی که هرلحظه خشمگین‌تر و تشنه‌تر می‌شود. دشمنی که هرلحظه نیرومندتر می‌شود و تیک‌تاکش به طبل جنگی می‌ماند که از پشت یک تپه آراییده با چمن‌هایی به رنگ قرمز ولی نه خونی می‌آید که جان را ببرد ولی نه جانی را. در مخیله‌ام پر از نگاتیو سوخته‌ای است که از مغتنم نشمردن عمر به تیک چشمی می‌ماند. از فیلمی که نه داستانی دارد، نه قهرمانی و تا دلتان بخواهد پر است از بازیگر مکمل که با نوایی بسیار آشنا شعرهای همیشگی را می‌خوانند تا که صدای دمی که خرامان از کام فرو می‌رود را نشوند. ندانند که موسم زندگیست و آن هنگام که بازدمی قصه را می‌آراید ندانند که تمام شد. رفت. نگانتیوی دیگر بود که داستانت را نیمه تمام کرد و اینک نیست. این انکار مکدر ولی ملموس است که گهگاه این صدا را نوایی جان‌بخش می‌بخشد و صدا را در آن دشت گم می‌کند. شاید آن چمن‌های قرمز آراسته به همین نگاتیو‌های سوخته اند. در دشتی که ناتوری در آن چمبره زده آسمانی را نگاه می‌کند که در آن حس تعلق نمی‌کند. چرا بکند؟ مگر سقف آسمان را رنگی زده؟ کو قلمویش؟ حقی ندارد. باران عجیب است. مانند تشدیدی سخاوت‌مند می‌ماند که هرچیزی را با فرچه‌ی آبی‌اش بیشتر و بیشتر می‌کند. چشمانم را میمالم و خیره می‌شوم به ابرهایی که بارانشان روحت را قبراق نمی‌کند و بلکه ملال هدیه می‌کند. روحی که ملال‌انگیز نیست ولی از قلموی نشسته و بانگ فراموشی به ستوه آمده. بانگی که خواننده‌ای در زمینه آن را در آواز باد می‌خواند که باد، باد را ببلعد و بگذارد تورا در دستان این گمشتگی که سینمایی برای قلقک دادن تو بود. من جنگ را باخته ام ولی بازنده نیستم. ملال دارم ولی ملال انگیز نیستم. خیال دارم ولی خیال‌باف نیستم. حزن دارم ولی محزون نیستم. تنهایی دارم ولی تنها نیستم. نکته دارم ولی نکته‌دان نیستم. هیچ نیستم و همه دارا و ندار فرقی دارد. یگانگی باید. یکپارچگی بین نفس و نفسی دیگر باید. صدای نفس‌هارا نشسته بر ساعت باید شنید و حزن نیافت. آزادی در جنگی که برنده‌ای ندارد و فقط بازنده دارد چنین است. باید با آرامش بر آن چیره شوی و راه آرامش شنیدن صدای نفس‌هایت قلمویی پر از رنگ و چشمانی باز است. آرامشی که درونت را آنچنان به هم پیوسته می‌کند که رخنه کردن در آن با تیک و تاک که هیچ با هزاران سنگ زمان هم مقدور نیست. آخ که قلمویی از چوب سخت می‌خواهم که از شمشیر سخت‌تر باشد و نشکند.

گلایه‌های بی‌نشان

وقتی صحبت از گلایه‌ها، خشم‌های فروخورده و حتی امیالی که طناب‌هایی بی انتها و بدون مقصدند می‌شود، تنها چیزی که می‌توان آن‌هارا توصیف کرد یک سری کلمات شاعرانه و گنگ است که پشت هم طبق می‌شوند و هیچ واقعیتی را از فردی به فرد دیگر یا از دمی به دم دیگر انتقال نمی‌دهند. گلایه‌ها شیپوری هستند که قسمتی از وجود را تشکیل داده اند و به تنهایی تشکیل موسیقی نمی‌دهند. فقط صدایی که با کاسه‌ای قطع و وصل می‌شود. خشم‌ها گلایه‌هایی با چنگالی تیزند که ذره‌ ذره گوشت را زخم می‌کنند تا بمیرند یا بمی‌رانند. خشم‌ها گره خورده‌اند در نگاه، در نفس و در کلام خود را بی‌مهابا به آسمان می‌کوبند و بی‌پاسخ برمی‌گردند. آنقدر چموشند که خانه‌ای برای خود پیدا نمی‌کنند جز شش فوت زیر زمین. غریب به فرد و جزیی اساسی از فرد. غم، گلایه دو برادر برابر با سرگذشت و تقدیری همانند و دو جزء توصیف ناشدنی از ذره‌ذره‌ی وجود ما. ما غمگینیم و ما خشمگینیم و ما داغداریم و ما بیماریم و نمی‌دانیم که نمی‌دانیم که نمی‌دانیم ولی می‌پذیریم و تکه‌تکه این احساسات جزیی از ما می‌شوند و وقتی آنقدر صیقل خوردند که اصل خود را فراموش کردند آرامشی مارا فرا می‌گیرد که غمخوارمان است و دلدارمان. اگر عمیق‌تر بنگریم، آن تکه‌ها همیشه اصل خود را باقی می‌گذارند فقط فراموش می‌شوند چه بودند و چه رنگی بودند و آنقدر دور و دورتر می‌شوند که نوری به آن‌ها تابانده نمی‌شوند که تفاوت رنگ‌شان ملموس شود و مائیم و تکه‌هایی تکه‌تکه و یک‌پارچه که پذیرفتیم چون تنها راه نجات پذیرفتن بی‌نشانی از نشان‌هاست.

فراموشی تقاطع خطوط

سالیان درازی که به ننوشتن سپری شد بر سالیانی که با نوشتن سپری شد می‌چربد و فراموشی کلمات، فراموشی رشته‌ کردن، پررنگ ترین حس من برای تلاش مذبوحانه‌‌‌ام برای رشته‌کردن زیر و بم است. تفاوت‌هایی جاری شده. زیر و بمی وجود ندارد. زندگی یک خط عریض شده که زیر و بم را شامل می‌شود. دیگر برچسب بد و خوب، زیبا و زشت، خسته و سرحال، خوش و غمگین برای حالات درنظر گرفته نمی‌شود. هرچه که بزرگتر می‌شوی خاکستری بودن، خاکستری ماندن اهمیت‌ بیشتری پیدا می‌کند. هرچه بزرگتر می‌شوی سرعت‌گیرهایی در قلب، کلام، نگاه، دست و پای خود نصب می‌کنی تا نگویند و نگذارند و نبینند و نخوانند. هرچه که بزرگتر می‌شوی تنها‌تر می‌شوی. از قاعده‌های آن است. چرا که هرچه که بزرگتر می‌شوی، هرکسی رنگی می‌گیرد. هرکسی بوم خود را رنگ می‌کند و از یک‌جا به بعد فقط نمایشگاهی است که دیگران به دیگران جادوی رنگ‌ها را به نمایش می‌گذارند. جادوی رنگ‌ها به همان مقدار که دل‌هارا فریفته می‌کنند، فریبنده‌اند. رنگ‌ها وقتی بدون نمایشگاه در تاریکی می‌مانند خالص ترند. کمتر غبار دارند و دیدنی ترند ولی این تابلو‌ها در جاهایی تنگ و تاریک هستند که هیچوقت جز تکه‌نورهایی لابه‌لای حرکت واگن خودنمایی نمی‌کنند. خیال‌‌هایی غریبند. آدم‌ها به نمایشگاه رفتن اعتیاد دارند چرا که آدم‌هایی که نمایشگاه می‌زنند، نمایشگاه می‌روند و کل جادوی رنگ‌ها تجارتی بی‌معنی ولی پرسود است. سودی از جنس انکار، سودی از جنس تمجید و سودی از جنس غربت مکان و تقرّب زمان.

فونداسیون سست خط صاف

اگر یه روزی، روزگاری از روی کنجکاوی دستی بر روی گُله های سیمان روی آجر هایی که کج و معوج روی هم چیده شدن کشیدین؛ چشاتونو ببندین. توی همین دنیایی که بر مبنای تجسم تو خلق شده، با لامست این بزرگ و کوچیکی های روی آجرا رو از نگاه بگذرون. فضای خالی میونش رو ببین. یه شهر، دنیا، کهکشان بنا کن تو دنیات که اینا سیاه چاله هاش باشن. حالا از این دنیا بیا بیرون، بکش بیرون. چشماتو باز کن. ببین، فقط ببین چیزی که تو جاذبه آفرینی کردی براش. ببین چه بی خط و خال و چقدر مضحکه که اشتباه دست یه انسان رو یه سیاهچاله توی ذهنت مجسم کرده. شوخی روزگاره این. حتی کوچیک ترین تعارض ها هم توی ذهن آدم بخاطر نامحدود بودن دید آدمی بی نهایت جلوه میکنه. شوخی روزگاره. پس بهتره اون گله آجر رو تهش در حد یه ماسه دید که یه کامیون نیمه جون برای شندرغاز پول از اونور شهر آورده و جلوی در یه خونه خالی کرده که با چهار تا بچه شیطون تو کوچه که تیله هاشون رو کنار دیوار گذاشتن و از تیله بازی خسته شدن، دستخوش تغییر بشه.

این دیده به در کن، خود پُر ز بال و پَر کن!

ای دما دم از پس زلف آن پری چهر می‌زنی کشته های مارا آبی، بخرام و بیاسای و بزن از رُخ خویشتن به کشته ها آفتابی. از آن ضلال که ظمّان و گمگشته در کویری که بوی تازگی می‌داد، ببرد دست جفاپیشه ی کاکتوسی در آن سر شهر از ما یاد. ندانم کاین خویشتن که می‌زند قفا بر خویشتن داند که آفتابش بی منت است؟ یا که می‌زند روزگارش از خویشتنش سیلی به دست؟ ندانم که این هجران کی به سر آید و خویشتن کی از پشت مهتاب به در آید. آن خور که به این مهتاب نظری کند و نوری آورد و جانش بگیرد یا که آن مهتاب کی از بودنش با خور ژاژخایانه بگرید. ندانم کاین آمد و شد و بودنی ها که بودن و گفتار هایی که روان است، از من است یا خویشتنی که از آینده و نفس بودش مســت؟ ندانم کاین راه به بیغوله رود یا که بیهوده رود یا که در مسیری که زمینش ابر و سقفش تاریکی بی انتهاست بخرامد. طلبش کنم ولی نرومش ، کاین بود عاقبت گفتارجویان بی عمل. + /موضوع‌مطلب/مسیرسعادتی‌که‌خواستنیست.html